بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد و آل محمد

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  ۱۳۹۱/۰۲/۲۶ساعت 6  توسط   | 
امام سجّادعليه السلام: إذا صَلَّيتَ فَصَلِّ صَلاةَ مُوَدِّع هرگاه نماز مى‏گزارى (چنان باش كه گويى) آخرين نماز را مى‏خوانى
+ نوشته شده در  ۱۳۹۱/۰۱/۲۸ساعت 6  توسط   | 

 

پرسش: چرا شيعيان بر مهر و تربت سجده مى كنند؟

 

پاسخ: بخارى در صحيح از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل مى كند: جُعِلَت لي الأرضُ مسجداً وطهوراً; زمين سجدگاه و مايه پاكيزگى براى من گرديده است.(1)

سجده كردن يعنى صورت روى زمين گذاردن، آن هم زمين پاك. لذا شيعيان به تاسى از پيغمبر خود كه سجده بر زمين را واجب مى دانند، بر زمين سجده مى كنند.

به دليل آن كه اغلب خانه ها، منازل و مساجد، مفروش مى باشد و دسترسى به زمين آسان نيست و از طرفى جمع كردن فرش ها در وقت نماز ممكن و مقدور نمى باشد، لذا شيعيان قطعاتى از زمين و خاك پاك را كه مهر يا تربت ناميده مى شود با خود همراه دارند تا براى سجده كردن به زحمت نيفتند. بنابراين شيعيان همواره مهرى را به نيت قطعه اى از زمين همراه دارند تا بتوانند مطابق دستور قرآن مجيد سجده نمايند. اين قطعه از زمين، آن طور كه مغرضان بر ضد شيعيان تبليغ مى كنند به نيت بت نمى باشد.

اخبارى از اهل بيت طهارت رسيده است كه سجده بر تربت پاك حسين كه به خاك كربلا معروف است، موجب فضيلت بيشتر و ثواب زيادتر مى شود. بديهى است كه سجده بر تربت كربلا مستحب است و واجب نيست. در مورد اهميت خاك كربلا، جلال الدين سيوطى در خصائص الكبرى از ام سلمه و نيز عايشه نقل مى كند: «ديدم حسين(عليه السلام)در آغوش جدش رسول الله(صلى الله عليه وآله) نشسته است و خاك سرخ رنگى در دست آن حضرت مى باشد. آن حضرت آن خاك را مى بوسد و مى گريد. ام سلمه پرسيد يا رسول الله! اين خاك چيست؟ ايشان فرمود: جبرئيل مرا خبر داده است كه حسينم را در سرزمين عراق مى كشند. اين خاك را از آنجا برايم آورده است، و من بر مصايب حسينم گريه مى كنم. سپس تربت را به ام سلمه داد و فرمود: چون ديدى اين خاك به خون تبديل

شد، پس بدان كه حسينم را كشته اند. ام سلمه آن خاك را در شيشه اى نگاه داشت تا در ظهر روز عاشوراى سال 61 هجرى، آن خاك به خون تبديل شد و ام سلمه دريافت كه حسين را به شهادت رسانده اند.»

بر اين اساس، اعتقاد شيعيان كه گرفته از نص قرآن و سنت پيامبر و توضيحات ائمه معصومين (عترت پيامبر و ثقل اصغر) است، سجده بر وجه الارض است، يعنى خود زمين و هرچه مصداق زمين باشد، مانند سنگ بشرط آن كه نظير طلا و نقره (و ساير فلزات و سنگهاى قيمتى) معدنى نباشد و چيزهايى كه از زمين مى رويد، (بشرط آن كه خوراكى و پوشاكى نظير پنبه نباشد). لذا بهتر است سجده بر خاك كند و فرش و آسفالت (قير) و نظاير آن ها چون از مواد معدنى است نمى توان بر آن سجده كرد.

سجده بر خاك كربلا (با حكمت هايى كه ائمه فرموده اند) فضيلت بيشترى دارد، چون شهادت امام حسين نمونه كامل بندگى است و در كربلا سر به خاك بندگى نهاد
و در اين راه خون او بر زمين ريخته شد. لذا سجده بر خاك كربلا نه تنها شرك
نيست، بلكه توحيد كامل است و سجده براى امام حسين نيست، سجده بر بهترين
خاك است براى خدا. اگر سجده بر تربت امام حسين شرك باشد، سجده ملائكه بر خاك آدم هم شرك است. در حالى كه خداوند هرگز دستور به شرك نمى دهد، بلكه به توحيد كامل دستور مى دهد. شيطان كه ظرفيت توحيد كامل را نداشت، سجده نكرد. لذا سجده ما، سجده بر خاك كاملترين خليفه خدا در زمان خود و به امر خدا و براى خدا است.

شواهدى از فعل پيامبر و صحابه

مسلم در صحيح خود به سند صحيح از انس روايت كرده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) قطعه حصيرى داشت بنام خمره و بر آن نماز مى خواند.(۲)

در سنن الكبرى از جابر بن عبدالله انصارى نقل مى كند: نماز ظهر را با پيامبر مى خواندم پس مشتى از سنگ ريزه و شن از زمين بر مى داشتم، تا خنك شود و بر آن سجده مى كردم.(۳)

در سنن بيهقى از صالح سبابى نقل مى كند: پيامبر شخصى را در حال سجده كنار خود مشاهده فرمود كه بر پيشانى خود دستارى بسته بود. پيامبر(صلى الله عليه وآله) عمامه را از پيشانى وى كنار زد.(۴)

در همان كتاب از عياض بن عبدالله قرشى نقل مى كند: پيامبر خدا مردى را در حال سجده ديد كه بر گوشه عمامه خود سجده مى كند پس با دست اشاره كرد دستار خود را بردار و به پيشانى او اشاره فرمود.

نافع مى گويد: عبدالله بن عمر بن الخطاب به هنگام سجده دستار خود را برمى داشت تا پيشانى خود را بر زمين بگذارد.(۵)

1  . كتاب الصلاة، ص91

۲  . صحيح مسلم 1، ص101 ; مجمع الزوائد 2، ص57

۳  . سنن الكبرى 2، ص439

۴  . سنن بيهقى، ج2، ص105

۵  . سنن بيهقى، ج2، ص105


برچسب‌ها: سجده بر زمین در صحیح بخاری, نمونه ای از سجده پیامبر بر خاک در کتب اهلسنت, سجده بر خاک شرک نیست, سجده بر تربت امام حسین
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۵/۱۱ساعت 20  توسط   | 

 

پاسخ:

1 ـ چون شيعه آن را حرام و هيچيك از مذاهب اهل سنّت آن را واجب ندانسته اند.

بعضى آن را مستحب و گروهى در نمازهاى واجب آنرا مكروه شمرده اند و زمان پيامبر و خليفه اوّل همه صحابه دست باز نماز مى خوانده اند تا در زمان خليفه دوم اين بدعت گذاشته شد.

ابن رشد قرطبى اندلسى از علماى اهل سنّت مى گويد:(1)

درباره دست روى دست گذاشتن در نماز ميان علماء (اهل سنت) اختلاف است، مالك ابن انس در نمازهاى واجب مكروه و در نماز نافله آن را جائز شمرده و جمهور آن را مستحب دانسته اند. علت اين اختلاف نظر روايات صحيحى است كه به دست ما رسيده كه نماز پيامبر را توصيف مى كند و در آن نقل نشده كه پيامبر دست راست روى دست چپ مى گذاشته اند. از طرفى به مردم امر شده كه دست روى دست گذاشته نماز بخوانند (دستور دهنده معلوم نيست.)

عمده دليل جمهور اهل سنت دو روايت است:

1 ـ بخارى از سهل بن سعد نقل مى كند كه مردم مأمور شدند كه (مردان) دست روى دست نماز بخوانند. ابو حازم مى گويد اين را (صحيح) نمى دانم مگر اين كه امر كننده پيامبر باشد (كه معلوم نيست).(2)

2 ـ روايت دوّم هم مرسل است; زيرا اهل سنّت روايت علقمه بن وائل از پدرش را مرسل مى دانند و معتبر نمى شمارند.(3)

طبق بعضى روايات منقول است كه روزى چند نفر از اسراى مجوس بر عمر وارد شدند و جهت اداى احترام دست به سينه بودند. علّت آن را پرسيد. گفتند ما براى احترام به بزرگان چنين مى كنيم. عمر پسنديد و دستور داد در نماز براى خضوع بيشتر چنين كنند.(۴) ولذا ائمه اهل بيت آن را جائز ندانسته اند.

1  . بداية المجتهد، جلد اوّل كتاب الصلاة فصل دوم، مسأله پنجم، ص136 ـ 193

2  . صحيح بخارى، ج1، ص135

3  . تهذيب التهذيب، ج7، ص247

۴  . جواهر الكلام، ج11، ص19 ; پاسخ به شبهات، طبسى.

+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۵/۱۱ساعت 20  توسط   | 
شبهه : آيا مذهب شيعه يك مذهب سياسى است كه به دست عبدالله بن سباى يهودى در زمان عثمان ـ خليفه سوم ـ ابداع شد، سپس ايرانيان كه با عربها سابقه بدى داشتند با اين سلاح در مقابل اعراب مسلمان ايستادند. آنگاه تشيع در زمان ديالمه تقويت گرديد و سپس در زمان صفويه مذهب رسمى ايران شد. در صورتى كه در زمان نبى مكرم اسلام(صلى الله عليه وآله) نامى از شيعه وجود نداشته است؟

پاسخ: اولاً بايد گفت كه از ديد شيعيان، عبدالله بن سبأ(۱) يك يهودى و ملعون است و در اخبار شيعه از وى مذمت بسيار شده است. ثانياً شيعه يك حزب سياسى نيست كه در زمان خلافت عثمان درست شده باشد، بلكه سير طبيعى اسلام است كه در آن به دستورات حضرت خاتم الانبياء(صلى الله عليه وآله) دقيقاً عمل شده است. شيعه در لغت به معنى پيرو مى باشد و اين كلمه براى اين مورد اولين بار بر زبان خود صاحب وحى جارى شده است; بر زبان كسى كه خداوند در قرآن كريم درباره او فرموده است: وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى «هرگز با هواى نفس سخن نمى گويد و سخن او غير از وحى خدا نيست(۲)». و در قرآن اين لفظ چند بار آمده است وَإِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لاَِبْراهِيمَ.(۳)

حافظ ابو نعيم احمد بن عبدالله ـ از محدثين بزرگ اهل سنت ـ در كتاب «حلية الاولياء» از ابن عباس روايت مى كند كه چون آيه شريفه إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ جَزاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتُ عَدْن تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً رَضِيَ اللهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ «آنان كه ايمان آورده اند و نيكوكار شدند به حقيقت، بهترين اهل عالمند. پاداش آن ها نزد خدا باغ هاى بهشت عدن است كه نهرها زير درختانش جارى است و در آن بهشت تا ابد جاودان و متنعمند و خدا از آن ها خشنود است(۴)». بر پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) نازل شد، پيغمبر خطاب به على ابن ابى طالب(عليه السلام)فرمود: «يا على! در اين آيه شريفه، مراد از خير البريه تو و «شيعيانت» مى باشيد. روز قيامت تو و شيعيانت در حالى كه خداوند از شما راضى و شما هم از خداوند راضى و خشنود هستيد مى آييد(۵)».

ابو المؤيد موفق بن احمد خوارزمى در مناقب حاكم ابوالقاسم عبيدالله بن عبدالله الحسكانى در كتاب «شواهد التنزيل لقواعد التفضيل»، محمد بن يوسف گنجى شافعى در «كفاية الطالب» و سبط ابن جوزى حنفى در «تذكرة الخواص» از يزيد بن شراحيل انصارى، كاتب اميرالمؤمنين(عليه السلام) خبر داد كه گفت: خودم از آن حضرت شنيدم كه فرمود به هنگام رحلت خاتم الانبياء پشت مبارك ايشان به سينه من بود، فرمود: «يا على! آيا آيه شريفه (كسانى كه ايمان آورده اند و صاحبان عمل صالح و خير البريه...) را نشينده اى؟ به درستى كه آن ها «شيعيان» تو مى باشند و وعده گاه من و شما در روز قيامت، كنار حوض كوثر خواهد بود. همان روزى كه خلايق، براى رسيدگى به حساب گرد آيند، شما را نيز بخوانند، و شما روسفيد خواهيد بود و شما را پيشواى روسفيدان صدا زنند.»(۶)

جلال الدين سيوطى در تفسير خود «الدر المنثور فى التفسير بالمأثور» از ابن عساكر دمشقى شافعى از جابر بن عبدالله انصارى كه از بزرگان صحابه خاتم الانبيا مى باشد نقل مى كند كه گفت: در خدمت حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) بوديم كه على ابن ابى طالب(عليه السلام)وارد شد، و پيغمبر فرمود: «قسم به كسى كه جان من در قبضه قدرت او است، روز قيامت اين مرد (اشاره به على(عليه السلام)) و شيعه او از رستگارانند(۷). آنگاه آيه مذكور نازل گرديد. در همان تفسير از ابن عباس نيز روايت شده كه چون آيه فوق نازل شد، پيامبر(صلى الله عليه وآله)به على(عليه السلام)فرمود: «روز قيامت تو و شيعيانت در حالى كه از خداوند راضى و خداوند هم از شما راضى باشد مى آييد(۸).

از جابر بن عبدالله انصارى در مناقب نيز نقل شده است كه گفت: در خدمت پيامبر گرامى اسلام بوديم كه على(عليه السلام)به طرف ما آمد. پيغمبرخدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: «برادر من رو به شما آمد(۹)». آنگاه به سمت كعبه نگاه كرد، دست على را بالا برد و فرمود: «قسم به كسى كه جان من در قبضه قدرت اوست، اين على و شيعيان او روز قيامت از رستگارانند(۱۰)». سپس پيغمبر خدا(صلى الله عليه وآله)فرمود: على(عليه السلام) قبل از همه شما ايمان آورد و باوفاترين افراد به عهد خدا مى باشد و نيز عادل ترين شماها است و مرتبه اش در نزد پروردگار از همه شماها بالاتر است. در همان وقت، آيه مذكور نازل گرديد. از آن به بعد هر گاه على(عليه السلام) در ميان جمعى ظاهر مى شد، اصحاب پيغمبر مى گفتند: «بهترين مردم آمد(۱۱)».

ابن حجر در باب 11 صواعق و نيز علامه سمهودى در جواهر العقدين از «حافظ جمال الدين محمد بن يوسف زرندى مدنى» نقل مى كند كه: چون آيه مذكور نازل گرديد، پيغمبر اسلام خطاب به على(عليه السلام) فرمود: «يا على! تو و شيعيانت خير البريه هستيد. روز قيامت تو و شيعيانت در حالى كه از خدا راضى و خدا هم از شما راضى است، مى آييد و دشمنان تو با حالتى خشمناك كه دستهايشان به گردنشان بسته مى باشد، خواهند آمد. آنگاه اميرالمؤمنين(عليه السلام) پرسيد دشمن من كيست؟ فرمود: كسى كه از تو بيزارى مى جويد و تو را لعن مى نمايد(۱۲)». اين حديث با اندك اختلافى در مودة القربى نيز آورده شده است.

مير سيد على همدانى شافعى در مودة القربى و ابن حجر در صواعق نيز از ام سلمه زوجه پيامبر نقل مى كند كه آن حضرت فرمود: «يا على! تو و شيعيان و اصحابت در بهشت مى باشيد(۱۳)».

در فصل نوزدهم مناقب، از رسول الله(صلى الله عليه وآله) خطاب به على(عليه السلام) نقل شده است: «مثل تو در امت من مثل عيسى بن مريم است(۱۴)» كه قوم او سه فرقه شدند ـ مؤمنين و حواريون، دشمنان او كه همان يهود بودند و غلات كه درباره او غلو نموده و او را خدا و شريك خدا قرار دادند ـ امت من هم نسبت به تو، سه فرقه مى شوند: «فرقة شيعتك و هم المومنون; فرقه اى شيعيان تو هستند كه همانا مؤمنين مى باشند»; فرقه اى هم دشمنان تو هستند و آنان ناكثين و شكنندگان عهد و بيعت با تو هستند و فرقه اى غلوكنندگان درباره تو هستند و آن ها گمراهان و جاحدين مى باشند. سپس افزود: «يا على! تو و شيعيانت و دوستان شيعيان تو در بهشت و دشمنان و غلو كنندگان درباره تو، در آتش جهنم خواهند بود(۱۵)».

از طرفى ديگر چون در زمان حيات پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) چهار تن از بهترين صحابه خاص پيامبر يعنى:
‎ 1 . ابوذر غفارى،
‎ 2 . سلمان فارسى،
‎ 3 . مقداد ابن اسود كندى
‎ 4 . عمار ياسر
‎ داراى اين لقب (شيعه) بوده اند، مى توان دريافت كه نه تنها لفظ شيعه بعد از خلافت عثمان به وجود نيامده بلكه از زمان حيات پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) اين لفظ رايج بوده است.

از طرفى، حافظ ابو نعيم در حليه الاوليا و ابن حجر در صواعق محرقه از ترمذى نقل نموده اند كه پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: «خداوند مرا به دوستى چهار نفر امر نموده و خبر داده است كه خدا اين چهار نفر را دوست مى دارد(۱۶)» و اين چهار نفر عبارت اند از: «على ابن ابى طالب(عليه السلام)، ابوذر، مقداد و سلمان». ابن حجر نيز مشابه همين حديث را از پيغمبر نقل مى كند: «بهشت براى سه نفر ـ على و عمار و سلمان ـ مشتاق است(۱۷». آيا اعمال و رفتار اصحاب خاص رسول الله(صلى الله عليه وآله) كه خداوند امر و خبر از دوست داشتن آن ها داده است، دلالت بر حقانيت شيعه ندارد؟

‎ ۱ . راجع به عبدالله بن سبا چند نظر وجود دارد:
1 . عبدالله سبا افسانه اى است و وجود خارجى نداشته وسيف بن عمر تميمى آن را ساخته است (علامه عسكرى).
2 . وجود خارجى داشته و قبلاً يهودى بوده، اسلام آورده، در زمان يهوديت غلو مى كرده، در اسلام هم غلو كرده است و توسط اميرالمؤمنين اعدام شده است.
3 . وجود خارجى داشته، ولى احاديث سيف بن عمر ساختگى بوده است و با توجه به شواهد اين به حقيقت نزديك تر است (علامه شبيرى زنجانى).
۲ . نجم (53): 3 و 4
۳ . صافات : 83 ; مريم : 69
۴ . بينه (98): 7 و 8
۵ . اللمعة البيضاء، ص413، حديث 1125 ; شواهد التنزيل، ج 2، ص459 ; الدر المنثور، ج 8 ، ص589 ; المناقب، ص265، حديث 247 ; شبهاى پيشاور، ص156 «أنت يا علي و شيعتك تأتي أنت و شيعتك يوم القيامة راضين مرضيّين».
۶ . ينابيع المودة لذوى القربى، ج 1، ص125 و ج 2، ص357 ; شبهاى پيشاور، ص156 «أي عليّ أ لم تسمع قول الله تعالى: } إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ{ هم أنت و شيعتك و موعدي و موعدكم الحوض إذا اجتمعت الأمم للحساب تدعون غرّاً محجّلين»
۷ . شواهد التنزيل، ج 2، ص467 ; المناقب، ص111 ; شبهاى پيشاور، ص157 «و الذي نفسي بيده إنّ هذا و شيعته لهم الفائزون يوم القيامة فنزل } إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ{».
۸ . اللمعة البيضاء، ص413، حديث 1125 ; شواهد التنزيل، ج 2، ص459 ; الدر المنثور، ج 8 ، ص589 ; المناقب، ص265، حديث 247 «تأتي أنت و شيعتك يوم القيامة راضين مرضيّين».
۹ . المناقب، ص111 ; شبهاى پيشاور، ص157 «قد أَتاكُم أخي».
۱۰ . ينابيع المودة لذوى القربى، ج 1، ص197 ; شبهاى پيشاور، ص158 «و الذي نفسي بيده إنّ هذا و شيعته لهم الفائزون يوم القيامة».
۱۱ . الدر المنثور، ج 6 ، ص379 ; المناقب، ص112 ; شبهاى پيشاور، ص158 «جاءَ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ».
۱۲ . ينابيع المودة لذوي القربى، ج 2، صص357 و 452 ; النهاية، ج 3، ص276 به نقل از الغدير، ج 3، ص78 ; شبهاى پيشاور، ص158 «يا عليّ أنت و شيعتك تأتي أنت و شيعتك يوم القيامة راضين مرضيين و يأتي أعداؤك غضباناً مقمحين قال يا رسول الله و من عدوّي؟ قال: من تبرأ منك و لعنك».
۱۳ . المناقب، ص113 ; ينابيع المودة لذوى القربى، ج 1، صص328 و 425 ; شبهاى پيشاور ص159 «يا عليّ أنت و أصحابك في الجنّة أنت و شيعتك في الجنّة».
۱۴ . الشيعة فى احاديث الفريقين، ص128 به نقل از المناقب، ص226 ; ينابيع المودة لذوى القربى، ج 2، ص109 ; شبهاى پيشاور، ص159 «مثلك في أمتي مثل المسيح عيسى بن مريم».
۱۵ . المناقب، ص317 ; ينابيع المودة لذوى القربى، ج 1، ص328 ; شبهاى پيشاور، ص159 «فأنت يا عليّ و شيعتك في الجنّة و محبّوا شيعتك في الجنّة و عدوّك الغالي فيك في النار».
۱۶ . تاريخ الكبير، ج 9، ص31 ; مستدرك الحاكم، ج 3، ص131 ; شبهاى پيشاور، ص161 «إنّ الله أمرني بحبّ أربعة و أخبرني أنّه يحبّهم».
۱۷ . سنن الترمذى، ج 5 ، ص332 ; مسند ابويعلى، ج 5 ص166 ; شبهاى پيشاور ص161 «الجنّة تشتاق إلى ثلاثة; عليّ و عمّار و سلمان».


برچسب‌ها: اولین شیعیان, شیعیان علی ع رستگارانند, مراد از خیر البریه شیعیان حضرت علی ع هستند, مثل تو در امت من مثل عيسى بن مريم است
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۵/۰۱ساعت 5  توسط   | 

پرسش: چرا در بين شيعيان، سادات خود را منتسب به پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) و از اولاد ايشان مى دانند. در حالى كه شجره آن ها در نهايت به حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) برمى گردد. بنابراين سادات از بستگان اميرالمؤمنين(عليه السلام)مى باشند، نه از ذرّيه و نسل رسول الله(صلى الله عليه وآله)؟

پاسخ: بر اساس شجره نامه اى كه معمولا سادات شيعه دارند، نسب آن ها به يكى از ائمه معصومين مى رسد. واضح است كه چون بقيه امامان، فرزندان على و فاطمه(عليهما السلام)هستند، اين شجره به راحتى به امام اول شيعيان و حضرت فاطمه زهرا(عليها السلام)متصل مى گردد. اما اين استدلال كه «چون عقبه و نسل هر فرد از طرف اولاد مذكر است و اولاد اناث، آدمى را به اجداد و نسل هاى قبلى وصل نمى كند، از طرفى چون حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)نيز نسلى از اولاد ذكور نداشته است، لذا سادات از نوادگان ايشان نيستند»، يك اعتقاد نادرست و يك شبهه است. براى پاسخ به اين شبهه، ابتدا به نقلِ يك مناظره تاريخى بين امام موسى كاظم(عليه السلام) و هارون الرشيد خواهيم پرداخت.

دليل اوّل:

امام موسى كاظم(عليه السلام) مى فرمايد: روزى در مجلس هارون الرشيد ـ خليفه عباسى ـ وارد شدم. از من سؤالاتى را پرسيد كه يكى از آن ها همين سؤال بود، چنين پاسخ دادم: خداوند در قرآن مجيد مى فرمايد: وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَيْنا وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * وَ زَكَرِيّا وَ يَحْيى وَ عِيسى وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصّالِحِينَ;(1) از اين آيات نتيجه مى شود: اولاد نوح و ابراهيم، داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون و زكريا و يحيى و عيسى و الياس، همگى از صالحين اند. اما چون از براى عيسى مسيح پدرى نبود، خداى تعالى او را از طريق حضرت مريم از ذرارى انبيا قرار داد. همان طور نيز ما را از طرف مادرمان فاطمه(عليها السلام)از ذريه پيغمبر اسلام قرار داده است. اين تفسير را امام فخر رازى از علماى اهل تسنّن در جلد چهارم تفسير كبير درباره همين آيه آورده است. او نيز حسن و حسين(عليهما السلام) را از طرف مادر، ذريه رسول الله(صلى الله عليه وآله)مى داند.

دليل دوّم: آيه مباهله

در آيه شريفه آمده است: فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللهِ عَلَى الْكاذِبِينَ هركس درباره عيسى با تو در مقام مجادله برآيد، بعد از آن كه با وحى خدا به احوال او آگاهى يافتى، به آن ها بگو: بياييد بخوانيم پسرانمان و پسرانتان، زن هايمان و زن هايتان، و كسانى را كه به منزله نفس ما هستند، و خودتان را، آنگاه با هم مباهله نماييم تا دروغگويان و كافران را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازيم.(2) به دليل آن كه در وقت مباهله به جز على بن ابى طالب، فاطمه، حسن و حسين(عليهما السلام)كس ديگرى به همراه پيغمبر نبوده است لذا در اين آيه مراد از «أَنْفُسَنا» اميرالمؤمنين على(عليه السلام)، مراد از «نِساءَنا» فاطمه زهرا(عليها السلام) و مراد از «أَبْناءَنا» حسن و حسين اند كه خداوند آنان را پسران پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) ناميده است. حال كه به استناد آيه فوق، حسن و حسين فرزندان پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)مى باشند. پس معلوم مى شود كه جميع سادات بنى فاطمه مفتخر به اين افتخار بزرگ بوده و تماماً از ذرارى پيامبر عظيم الشأن اسلام مى باشند.

ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه و ابوبكر رازي در تفسير آيه مباهله، باتوجه به جمله «أَبْناءَنا» به همين طريق استدلال مى كنند كه: همانطور كه خداوند در قرآن مجيد، عيسى مسيح را از طريق مادرش مريم از ذرية ابراهيم خوانده است، حسن و حسين(عليهما السلام) از طرف مادرشان فاطمه(عليها السلام) پسران پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) مى باشند.

دليل سوّم

محمدبن يوسف گنجى شافعى در «كتاب كفاية الطالب»، ابن حجر هيثمى مكى در كتاب «الصواعق المحرقه» از طبرانى از جابر بن عبدالله انصارى و خطيب خوارزمى در مناقب، حديث زير را از ابن عباس از پيامبر نقل مى كنند «خداوند عزوجل ذريه هر پيغمبري را در صلب او قرارداد و ذريه مرا در صلب على ابن ابى طالب قرارداد.»(3)

دليل چهارم:

خطيب خوارزمى در مناقب و امام احمد حنبل در مسند و ميرسيدعلى همدانى شافعى در مودة القربى از پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) چنين نقل مى كنند «اين دو فرزندم حسن و حسين، ريحانه هاى من مى باشند و هر دوى آن ها امامند; خواه قائم به امر امامت باشند، خواه ساكت و نشسته.»(4)

دليل پنجم:

ابن حجر مكى در صواعق و محمدبن يوسف گنجى شافعى در كفاية الطالب از خليفه دوم عمر بن الخطاب نقل مى كنند كه گفت: از پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) شنيدم كه فرمود: «هر حسب و نسبى به جز حسب و نسب من در روز قيامت منقطع است. عصبه هر اولاد دخترى از جانب پدر است، مگر فرزندان فاطمه(عليها السلام) كه من پدر و عصبه(5) آن ها مى باشم.»(6)

1 . انعام (6): 84 و 85
2 . آل عمران (2): 61
‎ 3 . معجم الكبير، ج3، ص44 ; جامع الصغير، ج1، ص262 ; كنز العمال، ج11، ص600 ; شبهاى پيشاور، ص105: «إنّ الله عزّوجلّ جعل ذرية كلّ نبيّ في صلبه و جعل ذرّيتي في صلب عليّ ابن أبي طالب».
‎ 4 . كنز العمال، ج12، ص112 ; شبهاى پيشاور، ص106: «ابناي هذان ريحانتان، قاما أو قعدا».
‎ 5 . عُصبه: در اصل پسران و خويشاوندان مذكر از جانب پدر را گويند.
‎ 6 . كنز الفوايد، ص167، السيدة فاطمة الزهراء، ص61 ; افحام الأعداء والخصوم، ص77 ; شبهاى پيشاور، ص106 : «إِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(صلى الله عليه وآله) يَقُولُ كُلُّ حَسَب وَ نَسَب مُنْقَطِعٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَا خَلاَ حَسَبِي وَ نَسَبِي وَ كُلُّ بَنِي أُنْثَى عَصَبَتُهُمْ لاَِبِيهِمْ مَا خَلاَ بَنِي فَاطِمَةَ فَإِنِّي أَنَا أَبُوهُمْ وَ أَنَا عَصَبَتُهُمْ».


برچسب‌ها: علی علیه السلام جان پیامبر, آیه مباهله, شیعه پاسخ میگوید, حسنین علیه السلام ذریه رسول الله ص هستند
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۴/۰۴ساعت 0  توسط   | 

بزرگانى از علماى اهل سنت، نظير ملاسعد تفتازانى در «شرح عقايد نسفى» و حميدى در «جمع بين الصحيحين» از پيغمبر خدا(صلى الله عليه وآله) نقل كرده اند: «هر كسى كه بميرد و امام زمان خود را نشناخته باشد به درستى كه مانند مردمان زمان جاهليت مرده است(1)». اگر امامت جزو فروع دين بود، آيا پيغمبر مى فرمود: كسى كه از امام زمان خود شناخت نداشته باشد و از دنيا برود به طريق اهل جاهليت مرده است؟ بديهى است كه عدم معرفت و شناخت موردى از فروع دين، موجب تزلزل دين و مردن به سبك جاهليت نخواهد شد. پس مطابق اين برداشت، امامت بايد جزو اصول دين باشد كه عدم شناخت آن باعث مردن به شيوه جاهليت مى گردد.

به همين دليل است كه علمايى چون قاضى بيضاوى ـ مفسر معروف اهل سنت ـ در كتاب «منهاج الاصول» با صراحت مى گويد: «امامت، از بزرگترين موارد اصول دين است كه مخالفت با آن موجب كفر و بدعت مى گردد(2)». ملا على قوشچى نيز در «شرح تجريد شيعه اصول دين را سه تا مى داند توحيد و نبوت و معاد. به همين دليل اهل سنت را كه به مسأله امامت و بعضى از آنان به عدل اعتقادى ندارند مسلمان مى داند. امامت و عدل را جزو اصول مذهب مى داند يعنى منكران امامت انتصابى از سوى پيامبر خدا و عدل الهى را در زمره شيعه نمى داند.

منكرين ولايت اميرالمؤمنين و اهل بيت از حقيقت دين و مرحله كمال آن أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ و تمام آن أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي محروم هستند.

اين استدلال قاضى بيضاوى با اندكى مسامحه است، زيرا در مورد تارك حج هم آمده است كه يا يهودى بمير و يا نصرانى بمير. در مورد منكران ضرورت هاى دينى مانند اعتقاد به نماز و حج و روزه ماه مبارك رمضان نيز فرموده اند كافر است ولى اين دليل نمى شود كه اعتقاد به ضروريات دين جزو اصول دين باشد و بگوئيم يكى از اصول دين نيز اعتقاد به وجوب نماز و روزه و حج و امر به معروف و نهى از منكر است.

اهميت فوق العاده مسأله امامت كه «ما نودي بشيء كما نودي بالولاية» به دليل اين كه شرط قبولى ساير اعمال است، موجب شده تا عده اى آن را جزو اصول دين بدانند. مبحث امامت» مى گويد «امامت، رياست بر عموم مردم در امور دين و دنيا به طريق خلافت پيغمبر است(3)». قاضى روزبهان نيز مى گويد: «در نزد اشاعره، امامت همان خلافت رسول الله(صلى الله عليه وآله) در بر پايى دين و حفظ حوزه ملت اسلام است. به طورى كه متابعت او بر جميع امت واجب است(4)».

آيا امام و امامتى با اين ويژگى ها كه رياست عامه مسلمين را به عهده داشته باشد و اطاعتش بر همه واجب و در هر زمانى فقط يك نفر اين مسئوليت را بر عهده داشته باشد، و جميع صفات حميده و اخلاق پسنديده، علم، زهد، تقوى و شجاعت را دارا باشد و علاوه بر اين، هم معصوم و هم به وسيله رسول الله منصوب پرورگار باشد به طورى كه عدم شناختش مردن به سبك جاهليت مى باشد، نبايد جزو اصول دين باشد؟!! آيا تمام انحرافاتى كه در امت واقع شد، حول مسأله امامت نبود؟!

1 . مسند احمد، ج 4، ص96 ; مجمع الزوايد، ج 5 ، ص218 ; شبهاى پيشاور، ص279 «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً».
2 . الصوارم المهرقة، ص263 ; شبهاى پيشاور، ص279 «إن الإمامة من أعظم مسائل اُصول الدين التي مخالفتها توجب الكفر والبدعة»
3 . مجمع الفائدة، ج 3، ص215 ; شبهاى پيشاور، ص279 «و هي رئاسة عامّة في أمور الدين والدنيا خلافة عن النبي(صلى الله عليه وآله)»
4 . شبهاى پيشاور، ص279 «الإمامة عند الأشاعرة هي خلافة الرسول في إقامة الدين و حفظ حوزة الملّة بحيث يجب اتباعه على كافة الأمة».
برچسب‌ها: ما نودي بشيء كما نودي بالولاية, مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَات
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۳/۱۵ساعت 22  توسط   | 

امام در لغت به معناى پيشواى مردم «الامام هو المتقدم بالناس» مى باشد. به همين دليل، امام جماعت يا امام جمعه به كسى اطلاق مى شود كه پيشواى مردم در نماز باشد. بقيه مذاهب چهارگانه اهل سنت نيز پيشوايان چهارگانه خود (امام ابوحنيفه، امام مالك، امام شافعى و امام احمد حنبل) را از آن جهت امام مى نامند كه آن ها با اجتهاد و ابتكار خود، حلال و حرام را معين مى كرده اند.

در مذهب شيعه هم علما و فقهايى وجود دارند كه در دوران غيبت امام دوازدهم، حضرتوليعصر ـ عجل الله تعالى فرج الشريف ـ بر اساس موازين چهارگانه «كتاب، سنت، عقل و اجماع» فتوا مى دهند و حلال و حرام را بر مردم معلوم مى كنند. ولى شيعيان بدان جهت آن ها را امام نمى دانند، زيرا امامت به معناى خلافت و ولايت و بصورت مطلق براى هر زمان و هر مكان توسط پيامبر و به امر الهى مختص به اوصياى دوازده گانه عترت طاهره مى باشد.(1)

بعد از قرن پنجم و به دستور پادشاه وقت، علماى اهل سنت، باب اجتهاد را مسدود نمودند. آن ها آراى علما و فقها را جمع و منحصر به همان چهار فقيه فوق الذكر بنام امام كردند; يعنى فقط آن چهار نفر را به رسميت شمردند. از آن زمان تاكنون مذاهب چهارگانه رايج شده است و مردم نيز مجبور به تبعيت يكى از آن ها شده اند. آيا اين چهار نفر داراى ويژگى هاى بارز و منحصر به فردى هستند؟ برترى هاى هر كدام بر ديگرى چيست كه امت اسلام بايد بعد از قرن ها به اين چهار نفر رجوع كند؟ آيا اين احتمال وجود ندارد كه در آينده مجتهدى تربيت شود و ظهور كند كه از نظر علم و تقوا، به مراتب بالاتر از آن چهار نفر باشد؟ در اين صورت آيا هنوز مردم بايد پيرو همان چهار نفر باشند؟ چهار نفرى كه نه خود از اصحاب پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بوده اند، نه او را ملاقات كرده اند و بعد ازمدتى مذهبى را ارائه كرده اند.

به همين دليل است كه ما معتقد به جمود فكرى در بين جامعه مسلمين (اهل سنت) هستيم، زيرا راه تعالى و ترقى و بحث مسائل روز و جديد بسته شده است. در صورتى كه يكى از ويژگى هاى دين اسلام، حفظ اصول و ارزش هاى مذهبى و همراهى با قافله تمدن، در طول پيشرفت زمان است. اين يكى از دلايلى است كه از نظر شيعه، تقليد ابتدائاً بر ميت جايز نيست و همواره بايد از يك مجتهد زنده تقليد نمود. لذا در فقه شيعه باب اجتهاد باز است و علماى شيعه بر اساس روايات پيامبر و اهل بيت پيامبر با در نظر گرفتن كليه مقتضيات زمان و مكان اجتهاد مى كنند و فتواى مناسب با آن مى دهند.

جالب تر اين كه، بسيارى از مذهب ديگر اسلامى كه خود همچنان پيرو مرده ده قرن پيش مى باشند و پيروى مسلمانان را منحصر به يكى از مذاهب اربعه مى دانند، شيعيان را مرده پرست، رافضى و مشرك مى خوانند. در صورتى كه هيچ نص صريحى در باره اين چهار نفر وجود ندارد، ولى امام و امامت شيعه، نص صريح پيغمبر بوده كه از بيان مجدد آن خوددارى مى شود.

از طرف ديگر لفظ امام را بارها پيامبر براى اميرالمؤمنين بكار بردند:

انس بن مالك مى گويد پيامبر فرمود: اولين كسى كه از اين در وارد مى شود او امام متقين است و سيد و سرور مسلمانان و خاتم اوصياء يعسوب مؤمنان و كشاننده روسفيدان به بهشت است.(2) ‏‎

حاكم و بخارى و مسلم در صحيح روايت مى كنند پيامبر فرمود: سه چيز درباره على به من وحى شد، سرور سيد مسلمانان و امام متقين و رهبر رو سفيدان بسوى بهشت.

1 . اما در محدوده زمان، مكان و شرايط خاصى امام بصورت اصطلاحى و به صورت مقيد داريم. مانند امام جماعت، امام جمعه يا امام در محدوده زمانى خاص مانند امام خمينى ـ كه رهبرى سياسى و مذهبى دارند كه اين ها همه از علما هستند و هرگز جزو ائمه اصطلاحى بشمار نمى روند. ضمناً بايد دانست كه ائمه شيعه را خداوند معين فرموده و از طريق پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) به مردم معرفى كرده و آن ها بر طبق ادله اى كه در جاى خود آمده معصوم از خطا و گناه هستند و علم آن ها علم افاضى و اشراقى و لدنى است. ولى ائمه ساير مذاهب بين علماى زيادى كه با نام امام خوانده مى شوند، انتخاب شده اند كه اولاً ربطى به عالم غيب ندارند، ثانياً علم آن ها نيز بر اساس اجتهاد و تأويل خود آن هاست، ثالثاً نه خود آن ها بلكه ديگران آن ها را معصوم از خطا و گناه نمى دانند.
2 . حلية الأولياء ـ كفاية الطالب...


برچسب‌ها: امام متقین در کتب اهلسنت, سید وسرور مسلمانان در کلام رسول خدا ص
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۳/۱۴ساعت 18  توسط   | 

هر كس تاريخ اسلام را مطالعه كند، به اين نكته پى مى برد كه با نهايت تأسف على(عليه السلام) كوه علم و تقوا نزديكترين افراد به پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و بزرگترين مدافع اسلام چنان مورد هتك و سبّ و ناسزا قرار گرفت و چنان دوستانش تحت فشار و بدترين اذيت و آزار واقع شدند كه در تاريخ بى سابقه است آن هم از سوى كسانى كه خود را صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى ناميدند.

به عنوان نمونه:

الف) على بن جهم خراسانى را ديدند كه پدر خودش را لعن مى كند، گفتند: چرا؟ گفت: براى اين كه نام مرا «على» گذارده است!(1)

ب) معاويه در بخشنامه اى به تمام كارگزارانش نوشت: هر كس چيزى از فضايل ابوتراب (على(عليه السلام)) و اهل بيتش را نقل كند از امان ما خارج است (جان و مال او مباح است) و به دنبال اين بخشنامه خطبا در تمام نقاط بر منابر به صورت علنى سبّ على(عليه السلام) مى كردند و از او بيزارى مى جستند و نسبت هاى ناروا به او و خاندانش مى دادند.(2)

ج) بنى اميّه هر گاه مى شنيدند نام نوزادى را على گذاشته اند، فوراً او را به قتل مى رساندند، اين سخن را سلمة بن شبيب از ابوعبدالرحمان عقرى نقل مى كند.(3)

د) زمخشرى و سيوطى نقل كرده اند كه در ايّام بنى اميّه بر فراز بيش از هفتاد هزار منبر، سبِّ على(عليه السلام) مى كردند و اين سنّتى بود كه معاويه گذارده بود.(4)

هـ ) هنگامى كه عمربن عبدالعزيز دستور داد اين بدعت زشت را ترك كنند و در خطبه هاى نماز جمعه به اميرمؤمنان على(عليه السلام) بدگويى نكنند و ناسزا نگويند ضجّه و فرياد از اهل مسجد برخاست و به عمربن عبدالعزيز گفتند: «تركت السنة تركت السنّة; سنّت را ترك كردى، سنّت را ترك كردى!».(5)

اينها همه در صورتى است كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) طبق روايت صحيح در كتب معتبر آنها فرموده است: «من سبّ علياً فقد سبّنى و من سبّنى فقد سبّ الله; هر كس على را سبّ كند (و دشنام دهد) مرا سب كرده و هر كس مرا سب كند، خدا را سب كرده است!!».(6)

1. لسان الميزان، جلد 4، صفحه 210 .

2. النصايح الكافيه، صفحه 72 .

3. تهذيب الكمال، جلد 20، صفحه 429 و سير اعلام النبلاء، جلد 5، صفحه 102 .

4. ربيع الابرار، جلد 2، صفحه 186 و النصايح الكافيه، صفحه 79 عن السيوطى.

5. النصايح الكافيه، صفحه 116 و تهنئة الصديق المحبوب، نوشته سقاف، صفحه 59 .

6. اخرجه الحاكم و صحّحه و اقرّه الذهبى (مستدرك الصحيحين، جلد 3، صفحه 121).


برچسب‌ها: عمربن عبدالعزیز و منع سب حضرت علی, معاویه و دستور به لعن حضرت علی, لعن علی بر روی منبری که با ایمان و شمشیر حضرت علی , حقانیت شیعه
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۳/۰۵ساعت 22  توسط   | 

در اين كه منظور از «صحابه» كه اين هاله قداست را به دور آنان كشيده اند چه كسانى هستند، تعابير و تعاريف كاملا متفاوتى از سوى علماى اهل سنّت ارائه شده است.

1ـ بعضى آن قدر آن را توسعه داده اند كه مى گويند هر كس از مسلمانان آن حضرت را ديده است، از اصحاب آن حضرت است! اين تعبير را «بخارى» ذكر كرده و مى گويد: «من صحب رسول الله(صلى الله عليه وآله) أو رآه من المسلمين فهو من أصحابه!».

احمد بن حنبل عالم معروف اهل سنّت نيز آن را بسيار گسترده دانسته و مى گويد: «أصحاب رسول الله(صلى الله عليه وآله) كلّ من صحبه شهراً أو يوماً أو ساعة أو رآه; اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله)هر كسى است كه يك ماه يا يك روز يا حتّى يك ساعت با او مصاحبت داشته، يا او را ديده است!».

2ـ بعضى ديگر تعريف محدودترى براى صحابى برگزيده اند به عنوان مثال قاضى ابوبكر محمّد بن الطيّب مى گويد: «گرچه مفهوم لغوى صحابى عام است، ولى عرف امّت اين واژه را تنها به كسانى اطلاق مى كنند كه مدّت قابل ملاحظه اى با آن حضرت مصاحبت داشته اند; نه كسى كه تنها يك ساعت در خدمتش بوده، يا چند قدم با او گام برداشته، يا حديثى از آن حضرت شنيده است».

3ـ بعضى مانند سعيد بن المسيّب دايره را از اين هم تنگ تر كرده، و گفته است : «صحابى پيامبر(صلى الله عليه وآله) تنها كسانى هستند كه حدّاقل يك يا دو سال با آن حضرت بوده و در يك يا دو غزوه با رسول خدا شركت جسته اند».(1) اين تعاريف و تعاريف ديگرى كه براى عدم اطاله كلام از نقل آن پرهيز شد، نشان مى دهد كه دقيقاً روشن نيست مشمولان اين قداست چه كسانى هستند، ولى اغلب همان معناى وسيع و گسترده را انتخاب كرده اند، هر چند در بحث هاى مورد نظر ما تفاوت چندانى ايجاد نمى كند، زيرا بسيارى از موارد نقض كه در آينده از آن بحث خواهد شد، همانها هستند كه مدّت طولانى با آن حضرت بوده اند.

عدالت صحابه

شكّى نيست كه ياران پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) از امتيازات ويژه اى برخوردار بودند. آيات و وحى الهى را از زبان پيامبر مى شنيدند، معجزات آن حضرت را مى ديدند، با سخنان گهربارش پرورش مى يافتند و از الگوهاى عملى و اسوه حسنه آن حضرت بهره مند بودند.

به همين دليل در ميان آنها بزرگان و شخصيّت هاى ممتازى پرورش يافتند كه جهان اسلام به وجود آنها افتخار و مباهات مى كند، ولى مسأله مهم اين جاست كه آيا همه صحابه بدون استثنا، افرادى مؤمن، صالح، راستگو، درستكار و عادل بودند يا در ميان آنها افراد ناصالحى نيز وجود داشتند.

1ـ دو عقيده متضاد

درباره صحابه دو عقيده مختلف وجود دارد: نخست اين كه همه آنها بدون استثنا در هاله اى از قداست قرار دارند و افرادى صالح، صادق، با تقوى و عادل بودند. به همين دليل هر كدام روايتى از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نقل كنند، صحيح و قابل قبول است، و كمترين ايرادى بر آنها نمى توان گرفت، و اگر كارهاى خلافى از آنها سرزده، بايد به توجيه گرى پردازيم. اين عقيده گروه كثيرى از اهل سنّت است.

عقيده ديگر اين كه گرچه در ميان آنها افرادى با شخصيّت، فداكار، پاك و با تقوا بوده اند، ولى افراد منافق و ناصالح نيز وجود داشته كه قرآن مجيد و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) از آنها بيزارى مى جستند.

به تعبير ديگر، همان معيارهايى را كه براى شناخت افراد خوب از بد در همه جا به كار مى گيريم، بايد درباره آنها نيز اعمال كنيم، منتها چون صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) بودند، اصل را بر خوبى آنها بگذاريم ولى هرگز چشم خود را بر حقايق نمى بنديم و صدور اعمال منافى عدالت و صدق و راستى را ناديده نمى گيريم، چرا كه اين كار ضربه هاى سنگينى بر اسلام و مسلمين مى زند وسبب نفوذ منافقان در حوزه اسلام مى شود.

شيعيان و گروهى از روشنفكران اهل سنّت اين عقيده را برگزيده اند.

2ـ تندروان تنزيه

گروهى از طرفداران تنزيه صحابه چنان تند رفته اند كه هر كس لب به نقّادى از آنان بگشايد، او را فاسق و گاه ملحد و زنديق مى نامند و يا خون او را مباح مى شمرند!!

از جمله در كتاب «الاصابة» از ابوزرعه رازى چنين مى خوانيم: «هر گاه كسى را ديدى كه به يكى از اصحاب پيغمبر(صلى الله عليه وآله)خرده گيرى مى كند، بدان كه او زنديق است و اين به خاطر آن است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) حق است و قرآن حق است، و آنچه او آورده حق است و تمام اين ها را صحابه براى ما آوردند و اينها (مخالفان) مى خواهند، شهود ما را از اعتبار بيندازند تا كتاب و سنّت از دست برود!».(2)

«عبدالله موصلى» در كتاب «حتّى لا ننخدع» مى گويد: آنها (صحابه) گروهى هستند كه خدا آنان را براى هم نشينى پيغمبرش و اقامه دين و شرع او برگزيده و آنها را وزيران پيامبرش قرار داده و حبّ آنها را دين و ايمان و بغض آنها را كفر و نفاق شمرده ! و بر امّت واجب كرده، همه آنها را دوست بدارند و پيوسته از خوبى ها و فضايل آنان سخن بگويند و در برابر جنگ و نزاع هايى كه آنها با هم داشتند سكوت كنند!».(3) در حالى كه خواهيم ديد اين سخن برخلاف كتاب و سنّت است.

5ـ انگيزه اصلى عقيده تنزيه

با اين كه اعتقاد به قداست فوق العاده صحابه كه از پاره اى جهات شبيه به عصمت است، نه در قرآن مجيد آمده و نه در سنّت، بلكه از كتاب و سنّت و تاريخ، ضدّ آن استفاده مى شود، و حتّى گفته مى شود در قرن اوّل چنين اعتقادى وجود نداشته، بايد ديد چرا و به چه دليل اين مسأله در قرون بعد مطرح شده است.

به نظر مى رسد گزينش اين اعتقاد، چند دليل داشته است:

1ـ خوشبينانه ترين فرض همان است كه در بعضى از بحث هاى گذشته آمد كه عدّه اى چنين مى پنداشتند كه اگر قداست كامل صحابه از دست آنها گرفته شود، حلقه اتّصال ميان آنها و پيامبر(صلى الله عليه وآله) بريده خواهد شد، زيرا كتاب الله و سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) توسّط آنها به ما رسيده است.

ولى پاسخ اين سخن روشن است، زيرا هيچ كس همه صحابه را ـ خداى نكرده ـ نادرست و دروغگو نمى داند، چرا كه در ميان آنها افراد ثقه و مورد اعتماد فراوان بودند و همانها مى توانند حلقه اتّصال ما با پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) باشند، همان گونه كه ما درباره ياران اهل بيت(عليهم السلام) مى گوييم.

جالب اين كه در قرون بعد نيز همين مشكل وجود دارد، زيرا امروز ما با چندين واسطه خود را به عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مى رسانيم، ولى هيچ كس نمى گويد همه اين واسطه ها ثقه و صادق القول هستند و همگى داراى قداستند و اگر غير از اين باشد، دين ما از بين مى رود.

بلكه همه مى گويند بايد روايات را از افراد ثقه و عادل اخذ نمود، كتب رجال نيز براى همين مقصود يعنى شناخت ثقات از غير ثقات نگاشته شده است، حال چه مانعى دارد درباره صحابه همان گونه عمل كنيم كه در رابطه با ديگران عمل مى كنيم؟!

2ـ اين تصوّر كه «جرح» يعنى ايراد نقص بر بعضى از صحابه، مقام شامخ پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)را پايين مى آورد، پس به اين دليل جايز نيست.

بايد از كسانى كه به اين دليل تمسّك مى جويند پرسيد: آيا قرآن سخت ترين حملات را به منافقانى كه اطراف پيامبر را گرفته بودند نكرده است؟ آيا وجود منافقان در لابه لاى ياران صادق و خالص آن حضرت، از مقام والاى آن بزرگوار كاسته است؟ ابداً!

خلاصه هميشه و در هر زمان، حتّى در عصر همه پيامبران بزرگ، خوب و بد بوده و به مقام شامخ آنها لطمه نمى زده است.

3ـ اگر مسأله جرح و نقد اعمال صحابه پيش آيد، به موقعيّت خلفاى نخستين لطمه مى زند، بنابراين براى حفظ آنها بايد روى مسأله قداست صحابه تأكيد كرد، تا كسى نتواند مثلا كارهايى كه در زمان عثمان در مورد بيت المال و غير آن انجام گرفت و امثال آن را زير سؤال ببرد و بر خليفه ايراد بگيرد كه چرا چنين كرد و چنان كرد!

حتّى معاويه و كارهاى او مانند مخالفت با پيشواى مسلمين (على(عليه السلام)) و به راه انداختن جنگ هاى خونين و كشتار مسلمانان، را مى توان به اين وسيله توجيه كرد، و او را از دسترس نقد نقّادان دور نگه داشت.

البتّه مفهوم اين سخن آن است كه اين قداست را سياستمداران قرون نخستين پايه ريزى كردند، همان گونه كه تفسير آيه «أولوا الأمر» به حاكمان هر زمان ـ به مفهوم وسيع كلمه ـ كه حتّى شامل حكّام ظالم بنى عبّاس و بنى اميّه مى شود، نيز زاييده برنامه ريزى سياسى حكّام بود، و تصوّر نمى كنم نتيجه اين سخن باب طبع طرفداران قداست تمام صحابه باشد.

4ـ گروهى ديگر عقيده دارند، اعتقاد به قداست صحابه به خاطر دستورى است كه در بعضى از آيات قرآن و احاديث نبوى(صلى الله عليه وآله) وارد شده است.

البتّه اين ظاهراً بهترين توجيه است، ولى هنگامى كه اين دليل را مورد نقد و بررسى قرار مى دهيم روشن مى شود كه در آيات و روايات مزبور چيزى كه آنها مى خواهند مطلقاً يافت نمى شود.

مهمترين آيه اى كه بدان تمسّك جسته اند آيه زير است:

«(وَالسَّابِقُونَ الاَْوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالاَْنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَان رَّضِىَ اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّات تَجْرِى تَحْتَهَا الاَْنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ); پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار و آنها كه به نيكى از آنان پيروى كردند، خداوند از آنان خشنود است و آنها (نيز) از خدا خشنودند، و باغ هايى از بهشت براى آنان فراهم ساخته كه نهرها از زير درختانش جارى است، جاودانه در آن مى مانند، و اين پيروزى بزرگى است».(4)

بسيارى از مفسّران اهل سنّت در ذيل اين آيه حديثى (از بعضى از صحابه، از پيامبر) نقل كرده اند كه مضمونش چنين است: «جميع أصحاب رسول الله فى الجنّة محسنهم و مسيئهم» و در آن به آيه فوق استناد شده است.(5)

جالب اين كه آيه فوق مى گويد، تابعين در صورتى اهل نجاتند كه در نيكى ها از صحابه پيروى كنند (نه در بدى ها) و مفهومش اين مى شود كه بهشت براى صحابه تضمين شده است، آيا مفهوم اين سخن، آزاد بودن آنها در گناهان است؟!

آيا پيامبرى كه براى هدايت و اصلاح مردم آمده، ممكن است ياران خود را استثنا كند و گناه آنها را ناديده بگيرد، در حالى كه قرآن درباره زنان پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه از نزديكترين صحابه بودند مى گويد: اگر گناه كنيد مجازات شما دو چندان است.(6)

نكته قابل توجّه اين كه هرگونه ابهامى در اين آيه باشد، آيه 29 سوره فتح آن را برطرف مى كند، زيرا صفات ياران راستين پيامبر(صلى الله عليه وآله)را چنين شرح مى دهد:

«(أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلا مِّنَ اللهِ وَرِضْوَاناً سِيمَاهُمْ فِى وُجُوهِهِمْ مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ); آنها در برابر كفّار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربانند، آنها را پيوسته در حال سجود و ركوع مى بينى، در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند، آثار سجده در صورتشان نمايان است».

آيا كسانى كه آتش جنگ جمل و صفّين را برافروختند و بر ضدّ امام وقت شوريدند و ده ها هزار نفر از مسلمانان را به كشتن دادند، مصداق اين صفات هفت گانه بودند؟ آيا در ميان خود مهربان بودند؟

آيا شدّت عمل آنها در برابر كفّار بود يا در برابر مسلمين؟!

خداوند در ذيل همين آيه، جمله اى بيان فرموده كه مقصد و مقصود را روشن تر مى سازد، مى فرمايد: «(وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَّغْفِرَةً وَأَجْراً عَظِيماً); خداوند به كسانى از آنها (ياران پيامبر) كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند وعده آمرزش و پاداش عظيمى داده است».(7)

بنابراين وعده مغفرت و اجر عظيم فقط براى كسانى است كه داراى ايمان و عمل صالح باشند و لا غير. آيا كسانى كه كشتار مسلمين را در جنگ جمل و مانند آن به راه انداختند يا بيت المال را در عهد عثمان حيف و ميل كردند، داراى عمل صالح بودند؟

جالب اين كه خداوند پيغمبران بزرگ خود را به خاطر يك ترك أولى مورد مؤاخذه قرار داد; آدم را به سبب يك ترك أولى از بهشت بيرون فرستاد.

يونس را به دليل ترك أولى مدّتى در شكم ماهى، در ظلمات ثلاث زندانى كرد.

نوح را به علّت شفاعت براى فرزند گنهكارش مورد مؤاخذه قرار داد; آيا باور كردنى است كه صحابه پيامبر اسلام را از اين قانون مستثنا كند.

6ـ آيا همه صحابه بدون استثنا عادل بودند؟

همان گونه كه گفتيم غالب برادران اهل سنّت مى گويند، همه صحابه يعنى كسانى كه در عصر پيامبر بودند يا آن حضرت را درك كردند و قسمتى از زمان را با آن حضرت بودند، بدون هيچ استثنايى داراى مقام عدالت بودند و قرآن گواه بر اين معناست.

متأسّفانه اين برادران بعضى از آيات قرآن را كه به سود آنهاست پذيرفته و بقيّه آيات را به فراموشى سپرده اند. آياتى كه استثناهايى براى اين مطلب ارائه مى دهد، (مى دانيم همه عمومات معمولا استثناهايى دارد).

ما عرض مى كنيم :

اين چه عدالتى است كه قرآن مجيد بارها خلاف آن را بيان كرده است، از جمله در آيه 155 سوره آل عمران مى خوانيم : (إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمْ الشَّيْطَانُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُوا وَلَقَدْ عَفَا اللهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ). آيه اشاره به كسانى است كه در روز جنگ اُحد پا به فرار گذاشتند و پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را در مقابل دشمن تنها رها كردند. آيه مى گويد: «كسانى كه در روز روبه رو شدن دو جمعيّت با يكديگر (روز جنگ اُحد) فرار كردند، شيطان آنها را بر اثر بعضى از گناهانشان به لغزش افكند. خداوند آنها را بخشيد، خداوند آمرزنده و حليم است».

از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه در آن روز، گروهى فرار كردند و در تواريخ عدد اين گروه بسيار زياد ذكر شده است و جالب اين كه مى گويد شيطان بر آنها غلبه كرد و غلبه شيطان هم به سبب گناهانى بود كه مرتكب شده بودند، پس گناهان پيشين باعث گناه بزرگ فرار از زحف يعنى پشت كردن به ميدان و دشمن شد، گرچه ذيل آيه مى گويد كه خداوند آنها را بخشيد، ولى بخشش پروردگار به سبب پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مفهومش اين نيست كه آنها عادل بودند و مرتكب گناه نشدند، بلكه با صراحت قرآن مى گويد آنها مرتكب گناهان متعدّدى شدند.

اين چه عدالتى است كه قرآن مجيد در آيه 6 سوره حجرات بعضى را به عنوان «فاسق» معرّفى كرده است : «(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهَالَة فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ) ; اى كسانى كه ايمان آورده ايد اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، درباره آن تحقيق كنيد، مبادا از روى نادانى به گروهى آسيب برسانيد و از كرده خود پشيمان شويد».

در ميان مفسّران، معروف است كه اين آيه مربوط به «وليد بن عُقبة» است كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) او را با گروهى براى جمع آورى زكات طايفه «بنى المصطلق» فرستاد، وليد برگشت و گفت اين ها آماده زكات نيستند و بر ضدّ اسلام قيام كرده اند.

گروهى از مسلمانان حرف وليد را باور كردند و آماده پيكار با آن طايفه سركش شدند، ولى آيه شريفه سوره حجرات نازل شد و به مسلمانان هشدار داد كه اگر يك فرد فاسق خبرى آورد، تحقيق كنيد، مبادا گروهى را به خاطر آن خبر فاسق گرفتار سازيد و ضربه اى بر آنها وارد كنيد و بعد هم پشيمان شويد.

اتّفاقاً بعد از تحقيق معلوم شد طايفه بنى المصطلق طايفه مؤمنى هستند و به استقبال وليد آمده بودند، نه براى قيام بر ضدّ اسلام و وليد، امّا چون وليد با آنها خصومتى داشت، همين را بهانه كرده و برگشت و آن خبر نادرست را خدمت پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) عرض كرد.

وليد از صحابه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بود، يعنى جزء كسانى بود كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را درك كرد و در خدمت پيغمبر بود. قرآن در اين جا او را فاسق مى داند، آيا با عدالت همه صحابه سازگار است؟

اين چه عدالتى است كه بعضى از صحابه به هنگام تقسيم زكات به پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) اعتراض كردند. قرآن مجيد اعتراض آنها را در آيه 58 سوره توبه نقل كرده است : «(وَمِنْهُمْ مَّنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقَاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا وَإِنْ لَّمْ يُعْطَوْا مِنْهَا إِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ); در ميان آنها كسانى هستند كه در تقسيم غنايم به تو خرده مى گيرند، اگر سهمى از آن به آنها داده شود، راضى مى شوند و اگر داده نشود، خشم مى گيرند». آيا اين گونه افراد عادلند؟

اين چه عدالتى است كه قرآن مجيد درباره جنگ احزاب مطابق آيه 12 و 13 سوره احزاب مى فرمايد: گروهى از منافقان و بيماردلان كه در خدمت پيغمبر بودند و در آن جنگ شركت داشتند، پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را به فريب كارى متّهم ساختند و گفتند: «(مَا وَعَدَنَا اللهُ وَرَسُولُهُ إِلاَّ غُرُوراً); خدا و پيغمبرش جز وعده هاى دروغين به ما ندادند!»، بعضى از آنها فكر مى كردند كه در اين جنگ پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)شكست مى خورد و آنها احتمالا كشته مى شوند و اسلام پايان مى گيرد، و يا از رواياتى كه شيعه و اهل سنّت نقل كرده اند استفاده مى شود پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به هنگام كندن خندق در داستان معروف پيدا شدن سنگ و شكستن آن سنگ به وسيله ايشان، زمانى كه وعده فتح شام و ايران و يمن را به آنها داد گروهى همه اينها را به استهزا گرفتند.

آيا اين ها از اصحاب نبودند؟

و از آن عجيب تر اين كه در آيه بعد مى فرمايد: «گروهى از آنها (خطاب به مردم مدينه كه در جنگ شركت داشتند) گفتند اين جا جاى توقّف شما نيست به خانه هاى خود بازگرديد ; (وَإِذْ قَالَتْ طَّائِفَةٌ مِنْهُمْ يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لاَ مُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا)».

و باز گروهى خدمت پيغمبر آمده و براى فرار از ميدان احزاب عذر تراشى مى كردند كه قرآن در همين آيه مى گويد: «(وَيَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِّنْهُمْ النَّبِىَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِىَ بِعَوْرَة إِنْ يُرِيدُونَ إِلاَّ فِرَاراً) ; گروهى از آنان از پيغمبر اجازه بازگشت مى خواستند و مى گفتند خانه هاى ما بدون حفاظ است، اجازه دهيد براى حفظ خانه هايمان به مدينه بازگرديم. آنها دروغ مى گفتند، خانه هاى آنها بدون حفاظ نبود، فقط مى خواستند فرار كنند». خوب، چگونه ممكن است ما همه اين اعمال را ناديده بگيريم و انتقادى را درباره آنها نپذيريم.

از همه اينها بدتر نسبت خيانت دادن به پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از سوى بعضى از صحابه است كه در آيه 161 سوره آل عمران منعكس است. قرآن مى گويد: «(وَمَا كَانَ لِنَبِىّ أَنْ يَغُلَّ وَمَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِمَا غَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْس مَّا كَسَبَتْ وَهُمْ لاَ يُظْلَمُونَ); ممكن نيست هيچ پيامبرى خيانت كند و هر كس خيانت كند روز رستاخيز آن چه را در آن خيانت كرده با خود به صحنه محشر مى آورد، سپس به هر كس آن چه كسب كرده، داده مى شود و به آنها ستم نخواهد شد»، يعنى اگر مجازاتى مى بينند محصول اعمال خود آنهاست.

دو شأن نزول براى اين آيه گفته اند: بعضى گفته اند آيه اشاره به برنامه ياران «عبدالله بن جبير» است كه در جنگ احد در سنگر كوه «عينين» بودند و هنگامى كه سپاه اسلام در آغاز جنگ بر دشمن پيروز شد، تيراندازانى كه همراه عبدالله بودند، با اين كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)فرموده بود از آن جا تكان نخوريد سنگر خود را رها كرده و براى جمع آورى غنايم حركت كردند و بدتر از اين عمل، گفتار آنها بود كه مى گفتند مى ترسيم پيغمبر در تقسيم غنايم رعايت حال ما را نكند (تعبير به جمله اى كردند كه قلم از ذكر آن شرم دارد).

شأن نزول ديگرى كه «ابن كثير» و «طبرى» ذيل همين آيه در تفسير خود آورده اند، اين است كه : پارچه سرخ رنگ گرانبهايى بعد از پيروزى در جنگ بدر گم شد. بعضى از نابخردان پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را به خيانت متّهم كردند و چيزى نگذشت پيدا شد و معلوم شد يكى از افراد لشكر آن را برداشته بود.

آيا همه اين نسبت هاى ناروا به پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) با عدالت مى سازد؟ اگر وجدان خود را قاضى كنيم، آيا مى پذيريم كه اين گونه اشخاص عادل بودند و پاك و پاكيزه، و هيچ كس حق ندارد نقدى به كارهاى آنها بكند؟

انكار نمى كنيم كه اكثر اصحاب و ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) افراد وارسته و پاكى بودند، ولى اين كه ما يك حكم كلّى كنيم و همه را با آب تقوا و عدالت شستشو دهيم و حقّ هرگونه انتقاد را نسبت به اعمال آن ها از همه كس بگيريم، واقعاً بسيار حيرت انگيز است.

اين چه عدالتى است كه يكى از افرادى كه ظاهراً جزء صحابه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) است، (منظورمان معاويه است) به خود اجازه مى دهد به صحابه والا مقامى همچو على(عليه السلام)، سال ها سبّ و لعن كند

و به همه مردم شهرها بدون استثنا دستور دهد، اين برنامه را اجرا كنند. به دو حديث زير توجّه كنيد:

1ـ در صحيح مسلم كه از معتبرترين كتب اهل سنّت است مى خوانيم : «معاويه» به «سعد بن ابىوقاص» گفت: چرا از سبّ و لعن ابوتراب (على بن ابى طالب(عليه السلام)) خوددارى مى كنى؟ گفت : من از پيامبر سه فضيلت مهم درباره او شنيدم كه اگر يكى از آنها را من داشته باشم از ثروت هاى عظيم دنيا براى من مهم تر است و به اين دليل به خود اجازه نمى دهم آن حضرت را سب كنم.(8)

2ـ در كتاب «العقد الفريد» نوشته يكى از دانشمندان اهل سنّت (ابن عبد ربّه اندلسى) چنين مى خوانيم: هنگامى كه حسن بن على(عليه السلام) ديده از جهان بربست، معاويه به زيارت خانه خدا آمد و وارد مدينه شد. تصميم داشت على(عليه السلام)را بر منبر رسول الله(صلى الله عليه وآله) سبّ و لعن كند! به معاويه گفتند: «سعد بن ابىوقاص» در مسجد حضور دارد و ما فكر نمى كنيم اين كار تو را تحمّل كند، ممكن است عكس العمل شديدى از خود نشان دهد، كسى را بفرست و رأى او را جويا شو. معاويه كسى را نزد سعد فرستاد و مطلب را به او گفت، سعد در جواب گفت: اگر چنين كارى كنى، من از مسجد پيغمبر بيرون مى روم و ديگر هرگز به مسجد رسول الله(صلى الله عليه وآله) نخواهم آمد.

معاويه بعد از شنيدن اين پيام و عكس العمل، از لعن على(عليه السلام)خوددارى كرد، تا زمانى كه سعد از دنيا رفت. بعد از وفات سعد معاويه بر منبر، على(عليه السلام) را سبّ و لعن كرد و به تمام عمّال و فرماندارانش نوشت كه آن حضرت را در منابر سبّ و لعن كنند; آنها هم چنين كردند. اين مطلب به گوش «امّ سلمه» همسر پيغمبر(صلى الله عليه وآله)رسيد. نامه اى به معاويه نوشت كه شما خدا و پيامبر را در منابر سب مى كنيد! مگر شما نمى گوييد لعن بر على بن ابى طالب و من أحبّه ; يعنى هر كسى على را دوست دارد، من گواهى مى دهم كه خدا على را دوست مى دارد، رسول خدا على را دوست مى دارد، پس در واقع لعن خدا و پيغمبر(صلى الله عليه وآله)مى كنيد. معاويه نامه امّ سلمه را خواند ولى اعتنايى به سخنان او نكرد.(9)

آيا اين اعمال زشت با عدالت سازگار است؟ هيچ انسان عاقل يا عادلى به خود چنين اجازه اى مى دهد كه چنين شخصيّت والا مقامى را، آن هم به آن صورت وحشتناك و گسترده سبّ و لعن كند.

شاعر عرب مى گويد:

اعلى المنابر تعلنون بسبّه *** و بسيفه نصبت لكم أعوادها؟!

«آيا بر فراز منبرها سبّ و لعن آن حضرت مى كنيد، در حالى كه به بركت شمشير او اين منابر برپا شد!».

. 7ـ اصناف ياران پيامبر

(صلى الله عليه وآله)صحابه رسول خدا را ـ به گواهى آيات قرآن مجيد ـ مى توان به پنج گروه عمده تقسيم كرد:

1ـ پاكان و صالحان: آنها گروه هاى مؤمن و با اخلاص بودند كه ايمان، در عمق جانشان نفوذ كرده بود و از هيچ گونه ايثار و فداكارى در راه خدا و اعتلاى كلمه اسلام كوتاهى نمى كردند. همان گروهى كه در آيه 100 سوره توبه به آنها اشاره شده است. هم خدا از آنها راضى بود و هم آنها از الطاف پروردگار راضى بودند، (رَضِىَ اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ).

2ـ مؤمنان خطاكار: همان گروهى كه در عين ايمان و عمل صالح، گاهى لغزش هايى داشتند و اعمال صالح و ناصالح را به هم آميختند كه به گناه خود معترف بودند و اميد عفو و بخشش درباره آنها مى رود، و در آيه 102 سوره توبه به دنبال گروه اوّل به آنها اشاره شده است: (وَآخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلا صَالِحاً وَآخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ).

3ـ افراد آلوده به گناه: كه قرآن نام فاسق بر آنها نهاده و فرموده اگر فاسقى خبرى براى شما آورد، بدون تحقيق نپذيريد كه در سوره حجرات آيه 6 به آنها اشاره شده است: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإ فَتَبَيَّنُوا)، كه مصداق آن در تفاسير شيعه و اهل سنّت ذكر شده است.

4ـ مسلمانان ظاهرى: آنها كه ادّعاى اسلام داشتند ولى ايمان در اعماق قلبشان نفوذ نكرده بود، كه در آيه 14 سوره حجرات به آنها اشاره شده است: (قَالَتِ الاَْعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الاِْيمَانُ فِى قُلُوبِكُمْ).

5ـ منافقان: افرادى كه با روح نفاق در لابه لاى مسلمانان، گاهى به صورت شناخته شده، و گاه ناشناخته به سر مى بردند و از كارشكنى در امر اسلام و پيشرفت مسلمين ابا نداشتند كه در همان سوره توبه به دنبال اشاره به گروه مؤمنان صالح، كه در آيه 101 به آنها اشاره شده است: (وَمِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِّنَ الاَْعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ).

بى شك همه اينها پيامبر(صلى الله عليه وآله) را ديده بودند و با او مصاحبت و معاشرت داشتند و بسيارى از آنها در غزوات شركت داشتند و هر تعريفى براى صحابه كنيم بر همه اين گروه هاى پنجگانه تطبيق مى شود، آيا مى توان همه را اهل بهشت و پاك دانست؟

آيا با صراحت آيات قرآنى، جاى اين نيست كه راه اعتدال را در پيش گيريم و صحابه را به گروه هاى پنجگانه قرآنى تقسيم كنيم، به نيكان و پاكان آنها نهايت احترام را بگذاريم و هر يك از گروه هاى ديگر را در جايگاه شايسته آنها بنشانيم، و از غلوّ و افراط و تعصّب بپرهيزيم؟ (از روى انصاف داورى كنيد).

8ـ شهادت تاريخ

اعتقاد به قداست عموم صحابه مشكلات زيادى براى طرفداران اين عقيده به وجود آورده، كه از آن جمله مشكلات عظيم تاريخى است، زيرا در تواريخ معروف و مورد اعتماد آنها، حتّى در احاديث كتب صحاح، درگيرى هاى شديدى ميان بعضى از صحابه مى بينيم كه نمى توانيم هر دو طرف را صالح و عادل و مقدّس بشمريم، چون از قبيل جمع در ميان ضدّين است، و عدم امكان اجتماع ضدّين از بديهيّات عقليّه است.

گذشته از جنگ هاى «جمل» و «صفّين» كه به وسيله «طلحه» و «زبير» و «معاويه» در برابر امام مسلمين على(عليه السلام) به راه افتاد و اگر چشم را به روى حقايق نبنديم، ناچاريم اعتراف به خطاها و جنايات آتش افروزان جنگ كنيم، شواهد زيادى در تاريخ براى اين امر داريم كه در اين مختصر تنها به سه نمونه آن قناعت مى كنيم:

1ـ بخارى، محدّث معروف در صحيح خود در كتاب التفسير درباره مسأله افك (تهمتى كه به همسر پيامبر زدند) مى نويسد: روزى پيامبر(صلى الله عليه وآله) بر منبر بود، صدا زد: اى مسلمانان، چه كسى اين مرد را مجازات مى كند (منظور عبدالله بن سلول يكى از سران منافقان است)

براى من نقل كرده اند كه به همسر من نسبت بد داده است، در حالى كه من از همسرم خلافى نديده ام... سعد بن معاذ انصارى (صحابى معروف) برخاست و عرض كرد: من او را مجازات مى كنم، اگر از طايفه «اوس» باشد، او را گردن مى زنم و اگر از طايفه خزرج باشد، هر امرى بفرماييد انجام خواهيم داد. سعد بن عباده بزرگ طايفه خزرج كه پيش از آن مرد صالحى بود، به سبب تعصّب قبيله اى به سعد بن معاذ گفت : به خدا دروغ گفتى، تو هرگز قدرت بر اين كار را ندارى، اسيد بن حضير (پسر عموى سعد بن معاذ) گفت: به خدا تو دروغ مى گويى، او از منافقان است و ما او را به قتل مى رسانيم، نزديك بود طايفه اوس و خزرج به هم بريزند كه رسول الله(صلى الله عليه وآله) آنها را خاموش كرد.(10) آيا همه اين چند نفر، صحابى صالح بودند؟

2ـ دانشمند معروف بلاذرى در «الأنساب» مى گويد: سعد بن ابى وقاص والى كوفه بود، عثمان او را عزل كرد و «وليد بن عقبه» را به جاى او قرار داد و عبدالله بن مسعود در آن زمان خزانه دار بيت المال بود. هنگامى كه وليد وارد كوفه شد، كليدهاى بيت المال را از عبدالله بن مسعود خواست، عبدالله كليدها را نزد او انداخت و گفت: خليفه سنّت (پيامبر) را تغيير داده است، آيا شخصى مثل سعد بن ابى وقاص را عزل مى كند و مثل وليد را جانشين او مى كند؟

وليد به عثمان نوشت، عبدالله بن مسعود از تو انتقاد مى كند، دستور داد او را تحت الحفظ نزد او بفرستند. هنگامى كه وارد مدينه شد خليفه بر منبر بود، چشمش به عبدالله بن مسعود افتاد و گفت: جنبنده بدى وارد شد! (و سخنان ديگرى كه عفّت قلم اجازه نقل آن را نمى دهد).

عبدالله بن مسعود گفت: من چنين نيستم، من از ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) در جنگ بدر و روز بيعت رضوان هستم، عايشه به حمايت از عبدالله برخاست، ولى غلام عثمان به نام «يحموم» او را از مسجد بيرون برد و بر زمين زد و دنده او را شكست.(11)

3ـ بلاذرى در همان كتاب أنساب الأشراف نقل مى كند كه در بيت المال مدينه جواهرات و زينت آلاتى بود، عثمان تعدادى از آن را در اختيار بعضى از خانواده اش قرار داد، مردم ديدند و آشكارا بر او ايراد گرفتند و تعبيرات شديدى با او داشتند. عثمان خشمگين شد و بر منبر رفت و ضمن خطبه اى گفت: ما از غنايم آنچه مورد نيازمان باشد بر مى گيريم!،

هر چند بينى افرادى به خاك ماليده شود!!

على(عليه السلام) به او فرمود: «مسلمانان جلو تو را خواهند گرفت»!

عمّار ياسر گفت: اوّلين كسى كه بينى او به خاك ماليده مى شود منم! (اشاره به اين كه من دست از انتقاد بر نمى دارم). عثمان خشمگين شد و گفت : تو نسبت به من جسارت مى كنى، او را بگيريد. او را گرفتند و به خانه عثمان آوردند. آن قدر او را زد كه بيهوش شد، بعد او را به خانه امّ سلمه (همسر پيامبر) آوردند، او همچنان بيهوش بود كه نماز ظهر و عصر و مغرب او از دست رفت، هنگامى كه به هوش آمد، وضو گرفت و نماز خواند و گفت: اين نخستين بار نيست كه ما به خاطر خدا مورد ايذا و آزار واقع مى شويم.(12) (اشاره به داستان هايى است كه در عصر جاهليّت با كفّار داشت).

ما هرگز مايل نيستيم اين گونه حوادث ناگوار تاريخ اسلام را نقل كنيم، (ترسم آزرده شوى ورنه سخن بسيار است!) و اگر اصرار برادران در تقديس همه صحابه و همه كارهاى آنها نبود، شايد نقل اين مقدار هم مصلحت نبود.

حال، سؤال اين است كه آيا فحّاشى و اذيّت و آزار جسمانى درباره سه نفر از پاك ترين صحابه (سعد بن معاذ و عبدالله بن مسعود و عمّار ياسر) قابل توجيه است، آن قدر يك صحابى بزرگ را بزنند كه دنده اش بشكند، و ديگرى را بزنند تا بيهوش شود و نماز او از دست برود؟

آيا اين شواهد تاريخى كه نمونه هاى آن كم نيست، به ما اجازه مى دهد كه چشم بر حقايق ببنديم و بگوييم همه صحابه خوب بودند و تمام اعمالشان صحيح بود، و سپاهى به نام «سپاه صحابه» تشكيل دهيم و از تمام كارهاى آنها بى قيد و شرط دفاع كنيم؟

آيا هيچ خردمندى چنين افكارى را مى پسندد؟

اين جاست كه بار ديگر اين سخن را براى چندمين بار تكرار مى كنيم كه در ميان صحابه رسول الله(صلى الله عليه وآله) افراد مؤمن و صالح و پارسا فراوان بودند، ولى افرادى هم بودند كه بايد اعمال آنها را مورد نقد و بررسى قرار داد و با ترازوى عقل سنجيد و درباره آنها حكم كرد.

9ـ اجراى حدّ بر بعضى از صحابه در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)يا بعد از آن!

در كتب صحاح يا ديگر كتب معروف برادران اهل سنّت مواردى ديده مى شود كه بعضى از صحابه در عهد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) يا بعد از آن مرتكب گناهانى شدند كه مستوجب حد شد و حد را بر آنها اجرا كردند.

آيا باز هم مى گوييد همه آنها عادل بودند؟ و هيچ خطايى از آنها سر نمى زند؟ اين چه عدالتى است كه اگر مرتكب كبيره اى شوند كه حدّ شرعى دارد و حدّ بر آنها اجرا شود، باز هم عدالت بر سر جاى خود محكم ايستاده است؟

به چند مورد به عنوان نمونه ذيلا اشاره مى كنيم:

الف) نعيمان صحابى شرب خمر كرد و پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) دستور داد او را با نعال زدند.(13)
ب) مردى از طايفه بنى اسلم زناى محصنه كرده بود، پيامبر(صلى الله عليه وآله)دستور داد او را رجم كردند.(14)
ج) در داستان افك پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) دستور داد چند نفر را حدّ قذف زدند.(15
د) بعد از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) عبدالرحمان بن «عمر» و عقبة بن حارث بدرى شرب خمر كردند و عمروبن عاص امير مصر حدّ شرعى بر آنها اجرا كرد. سپس عمر فرزندش را احضار كرد و بار ديگر حدّ بر او جارى ساخت.(16)
هـ ) داستان وليد بن عقبه معروف است كه شرب خمر كرد و نماز صبح را در حال مستى چهار ركعت خواند، به مدينه احضار شد و حدّ شرب خمر بر او اجرا شد.(17)
و موارد ديگرى كه مصلحت ايجاب مى كند از ذكر آنها خوددارى كنيم. آيا باز هم چشم و گوش خود را بر واقعيات ببنيديم و بگوييم همه عادل بودند؟!

10ـ توجيهات غير وجيه!

1ـ طرفداران نظريّه تنزيه و قداست مطلق، هنگامى كه در برابر انبوه تضادها قرار مى گيرند، خود را با اين توجيه قانع مى كنند كه صحابه همه «مجتهد» بودند، و هر كس مطابق اجتهاد خود عمل مى كرد.

به يقين اين يك نوع فريب وجدان است كه اين برادران در برابر چنان تضادهاى آشكارى به آن متوسّل مى شوند.

آيا زدن يك صحابى مؤمن به خاطر يك انتقاد «نازكتر از گل» و يك امر به معروف و نهى از منكر ساده، نسبت به حيف و ميل بيت المال تا آن جا كه بيهوش شود و نمازش از دست رود، اجتهاد است؟

آيا شكستن دنده يك صحابى معروف ديگر به خاطر اعتراض به نصب يك مرد شرابخوار (وليد) به عنوان فرماندار كوفه، نوعى اجتهاد محسوب مى شود؟

و از آنها مهمتر، افروختن آتش جنگ هايى كه ده ها هزار نفر از مسلمين را به كشتن داد، آن هم به خاطر جاه طلبى و سيطره بر حكومت اسلامى، و در مقابل امام مسلمين كه علاوه بر مقامات الهى، از سوى قاطبه مردم برگزيده شده بود، اجتهاد است؟

اگر اين ها ـ و مانند آن ـ از شعب و شاخه هاى اجتهاد است، تمام جنايات را در طول تاريخ مى توان با آن توجيه كرد.

اضافه بر اين، آيا اجتهاد منحصر به صحابه بود يا لااقل در چند قرن بعد نيز مجتهدان در امّت اسلامى فراوان بودند و به اعتراف گروهى از انديشمندان اهل سنّت و تمام علماى شيعه، امروز هم باب اجتهاد به روى همه علماى آگاه باز است؟

آيا اگر كسانى مرتكب چنين اعمالى شوند، حاضر هستيد اعمال آنها را توجيه كنيد؟! به يقين، نه.

2ـ گاه مى گويند ما وظيفه داريم درباره آنها سكوت كنيم، «(تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا كَسَبَتْ وَلَكُمْ مَا كَسَبْتُمْ وَلاَ تُسْأَلُونَ عَمَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ); آنها امّتى هستند كه درگذشتند، اعمال آنها براى خودشان است و اعمال شما هم براى خودتان و شما مسئول اعمال آنها نيستيد».(18)

ولى سؤال اين جاست، اگر آنها در سرنوشت ما تأثيرى نداشتند، اين سخن خوب بود، ولى ما مى خواهيم روايات پيامبر را به وسيله آنها دريافت داريم و آنها را الگوى خود قرار دهيم، آيا نبايد ثقه را از غير ثقه و عادل را از فاسق بشناسيم تا به مضمون آيه شريفه «(إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإ فَتَبَيَّنُوا); هر گاه شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد بدون تحقيق نپذيريد»(19)، عمل كنيم.

1. تفسير قرطبى، جلد 8، صفحه 237
2. الاصابه، جلد 1، صفحه 17.
2. حتّى لا ننخدع، صفحه 2.
4. سوره توبه، آيه 100.
5. تفسير كبير فخر رازى و تفسير المنار، ذيل آيه فوق.
6. سوره احزاب، آيه 30 .
7. سوره فتح، آيه 29 .
8 . صحيح مسلم، جلد 4، صفحه 1871، كتاب فضائل الصحابه و همچنين كتاب فتح البارى فى شرح صحيح البخارى، جلد 7، صفحه 60 (آن سه فضيلت عبارت است از: حديث منزلت، حديث لأعطينّ الراية غداً... و آيه مباهله).
9 . العقد الفريد، جلد 4، صفحه 366 و جواهرالمطالب فى مناقب الامام على بن ابى طالب، جلد 2، صفحه 228، تأليف محمد بن احمد الدمشقى الشافعى، متوفّاى قرن نهم هجرى قمرى
10. صحيح بخارى، جلد 5، صفحه 57 .
11. انساب الاشراف، جلد 6، صفحه 147 و تاريخ ابن كثير، جلد 7، صفحه 163 و 183 حوادث سنه 32 (با تلخيص).
12. انساب الاشراف، جلد 6، صفحه 161.
13. صحيح بخارى، جلد 8، صفحه 13، حديث شماره 6775، كتاب الحدّ.
14. صحيح بخارى، جلد 8، صفحه 22، حديث شماره 6820 .
15. المعجم الكبير، جلد 23، صفحه 128 و كتب ديگر.
16. السنن الكبرى، جلد 8، صفحه 312 و كتب بسيار ديگر.
17. صحيح مسلم، جلد 5، صفحه 126، حديث شماره 1707 .
18. سوره بقره، آيه 134.
19. سوره حجرات، آيه 6 .


برچسب‌ها: هاله قداست صحابه, جاری شدن حد بر صحابه در زمان پیامبر, آیا تمام صحابه عادلند, صحابه و جریان افک
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۳/۰۵ساعت 22  توسط   | 

چندی از فضایل ان گوهر گرانبها

1. صبر آن حضرت: «شهید مطهری» در این رابطه می نویسد: «در حماسه حسینی آن كسی كه بیش از همه درس تحمل و بردباری را آموخت و بیش از همه این پرتو حسینی بر روح مقدس او تابید خواهر بزرگوارش زینب ـ سلام الله علیها ـ بود»

و در ناسخ التواریخ آمده است: «محققاً از آغاز خلقت تاكنون از هیچ زنی از زنهای انبیاء و اولیاء با این حلم و بردباری پدید نیامده است»

2. عبادت آن حضرت: «زینب كبری در تمام مدت اسارت تهجد و نماز شبش تعطیل نشد»
در كتاب ریاحین الشریعه آمده است: «شب زنده داری زینب در تمام عمرش ترك نشد حتی شب یازدهم محرم»

3. سخن وری آن حضرت: خطبه های آتشین و زیبای زینب در كوفه و شام كه یزید و یزیدیان را رسوا ساخت در حد اعلای فصاحت و بلاغت بود. شهید مطهری در این رابطه می نویسد: «خطابه ای كه حضرت زینب در مجلس یزید خوانده است از خطابه های بی نظیر دنیاست»

4. علم آن حضرت: زمانی كه حضرت زینب ـ سلام الله علیها ـ خطبه پرمحتوا و آتشین خود را در بازار كوفه ایراد نمود، امام سجاد ـ علیه السلام ـ در تأیید مقام علمی زینب ـ سلام الله علیها ـ فرمود: الحمدلله تو دانشمند و عالمه ای بدون معلم و بانوی خردمندی بدون استاد می باشی».
این سخن امام سجاد ـ علیه السلام ـ نشان دهنده علم لدنی آن حضرت می باشد.

5. بزرگواری آن حضرت: در بزرگواری آن حضرت ـ سلام الله علیها ـ همین نكته بس كه «زمانی كه در عصر روز عاشورا دو پسرش را شهید كردند از خیمه پای بیرون نگذاشت»
در حالی كه هنگام شهادت سایر شهدا از خیمه بیرون می آمد و امام حسین ـ علیه السلام ـ را دلداری می داد ولی اینجا برای این كه برادرش حسین ـ علیه السلام ـ خجالت نكشد از خیمه بیرون نیامد.

6. عصمت ایشان: در كتاب «زینب بنت الامام امیر المؤمنین» مقام عصمت را برای این بزرگوار ذكر می كند و می نویسد: هر چند مقام عصمت برای ایشان «ضروری دین» نیست ولی به این مرحله رسیده اند...»
و خلاصه باید گفت: «شئونات باطنیه و مقامات معنویه حضرت زینب ـ سلام الله علیها ـ نایبه زهرا، امینه خدا.. . را هیچ كس نتواند به تحریر و تقریر در آورد».
«ابن اثیر» می نویسد: «زینب در فصاحت و بلاغت و زهد و عبادت و فضیلت و شجاعت و سخاوت شبیه ترین مردم به پدر خود علی ـ علیه السلام ـ و مادر خود فاطمه ـ سلام الله علیها ـ بود


صبر را مفهوم معنا زینب است
کعبه غمهای دنیا زینب است
چون حسین است آفتاب شهر عشق
ماهتاب عالم آرا زینب است

برچسب‌ها: پیام آور عاشورا, عقیله بنی هاشم
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۳/۰۲ساعت 7  توسط   | 

رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود :
" من اطاعنی فقد اطاع الله و من عصانی فقد عصی الله و من اطاع امیری فقد اطاعنی ومن عصی امیری فقد عصانی " (۱)

هرکس از من اطاعت کند همانا خدا را اطاعت کرده است و کسی که از من سرپیچی کند همانا خدا را سرپیچی کرده است ، و کسی که از امیر من اطاعت کند همانا مرا اطاعت کرده وکسی که از امیر من سرپیچی کند همانا از من سرپیچی کرده است "

درباره ی حدیث

اطاعت از پیامبر اطاعت از خدا وسرپیچی از او سر پیچی از خداست پس هر کس از رسول خدا سرپیچی کند چنین کسی نباید پیش خدا حرمت وکرامت داشته باشد ولو اینکه به ظاهر از اصحاب شمرده شود .

در حدیث فوق پیامبر ص اطاعت از امیرش را اطاعت خود وعصیان امیرش را عصیان خود شمرده است . پس عقل حکم میکند که پیامبر آن امیر را به ما معرفی کند تا با اطاعت از او در اطاعتش باشیم و از عصیانش دوری کنیم . آیا ممکن است رسولخدا که در راس عقلا قرار دارد چنین حرفی بزند ولی امیر خود را معرفی نکرده از دنیا برود . پناه بر خدا از این تهمت بزرگ بر ساحت مقدسش .

۱ . صحیح بخاری / کتاب الاحکام / حدیث ۶۶۰۴
منبع : کتاب حقانیت شیعه در کتب اهلسنت
برچسب‌ها: جانشین پیامبر کیست, مراد رسول الله از امیر بعد از خود کیست, حقانیت شیعه در کتب اهلسنت, جانشین پیامبر
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۲/۳۰ساعت 23  توسط   | 

پرسش: چرا بر خلاف سنّت پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)، شيعيان نمازهاى ظهر و عصر را با هم و نمازهاى مغرب و عشا را هم زمان مى خوانند؟

پاسخ: نخست آن كه نماز جزء فروع دين است و در مسائل فرعى بين علماى همه مذاهب اختلافات زيادى است، همانطور كه پيشوايان و علماى اربعه اهل سنت با هم اختلاف زيادى در اين مسائل دارند.

ثانياً جمع خواندن نمازهاى ظهر و عصر يا مغرب و عشا، بر خلاف سنّت رسول الله(صلى الله عليه وآله) نمى باشد; چون ايشان گاهى اين نمازها را جمع و گاهى جداگانه مى خوانده اند. مثلا در صحيح مسلم در باب «الجمع بين الصلاتين في الحضر» از ابن عباس نقل شده كه گفت: «بدون خوف و ترس و در غير سفر، رسول خدا(صلى الله عليه وآله)نمازهاى ظهر و عصر را جمع و نمازهاى مغرب و عشا را جمع ادا مى كردند.»(1)مجدّداً در همان صحيح مسلم و نيز امام حنبل در جزء اوّل مسند از ابن عباس نقل كرده اند: «با پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) هشت ركعت نماز ظهر و عصر و هفت ركعت نماز مغرب و عشا را به طور جمع ادا نموديم.»(2)

بالاخره چندين حديث از ابن عباس درباره جمع خواندن نماز ظهر و عصر و نيز مغرب و عشا نقل شده است. براى مثال: «پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) در حال اقامت در مدينه، نه در حال مسافرت، هفت ركعت (نماز مغرب و عشا با هم) و هشت ركعت (نماز ظهر و عصر با هم) نماز گزارد.»(3) احمد حنبل در مسند از سعيد بن جبير از ابن عباس روايت مى كند كه گفت: «پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) بدون آن كه در حالت خوف و ترس، يا در حال سفر باشد نماز ظهر و عصر را جمع خواند.»(4) در جايى ديگر گفته است: «پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)بدون آن كه در حالت خوف و ترس باشد، يا باران ببارد، نماز ظهر و عصر را جمع خواند.»(5) ابو زبير دليل جمع خواندن نماز توسط پيامبر را از سعيد بن جبير سؤال نمود، او گفت: من همين سؤال را از ابن عباس پرسيدم و او پاسخ داد: «به اين جهت جمع مى خواند تا احدى از امتش در سختى و مشقت نباشند.»(6)

همچنين در صحيح مسلم از قول عبدالله ابن شفيق مى گويد: روزى بعد العصر، ابن عباس براى ما خطبه مى خواند و سخنرانى مى كرد. سخنش به درازا كشيد و همچنان براى ما صحبت مى نمود تا اين كه آفتاب غروب كرد و ستاره ها ظاهر شدند. صداى مردم بلند شد: «الصلاة، الصلاة» ابن عباس اعتنايى نكرد. در همين حال مرد ديگرى نداى «الصلاة، الصلاة» سرداد. ابن عباس رو به او نمود و گفت: «مادر مرده، مرا سنت ياد مى دهى؟ من خودم ديدم كه پيامبر خدا نمازهاى ظهر و عصر و نمازهاى مغرب و عشا را جمع مى خواند.»(7) سپس عبدالله بن شفيق مى گويد: چون اين حرف برايم غير قابل قبول بود و گران آمد، نزد ابو هريره رفتم و او نيز گفته هاى ابن عباس را تأييد كرد.

هر چند اخبار و روايات بسيارى در اين باب نقل شده، ليكن همين كه بابى به نام «جمع بين الصلاتين» اختصاص يافته و احاديث مربوطه در اين باب نقل گرديده، محكم ترين دليل و برهان بر جواز جمع خواندن نماز است. زيرا اگر غير از اين مى بود بايد باب مخصوصى به نام «جمع بين الصلاتين فى السفر» يا «جمع بين الصلاتين فى الحضر» اختصاص مى دادند تا احاديث مربوطه را تفكيك نمايند. از طرفى ديگر، بخارى همين احاديث را در صحيح خود آورده، ليكن به دلايل نامعلومى و با زبردستى آن ها را از محل «جمع بين الصلاتين» به محل ديگرى مثل «باب تأخير الظهر إلى العصر من كتاب مواقيت الصلاة» و «باب ذكر العشاء والعتمة» و «باب وقت المغرب» انتقال داده است.

در پايان ياد آورى اين نكته مهم مى باشد كه نمازها را جداگانه و هر يك را در وقت فضيلتش به جا آوردن به نظر بعضى از علماى شيعه بهتر و افضل است. از طرف ديگر، بعضى از علماى اهل تسنن از جمله شيخ الاسلام انصارى در شرح صحيح بخارى قسطلانى در شرح صحيح بخارى و جم غفيرى جداگانه نماز خواندن را افضل ندانسته اند و آن را ترجيح بلا مرجح و خلاف ظواهر احاديث خوانده اند(8).

1 . صحيح مسلم، ج2، شبهاى پيشاور، ص109 : «صلّى رسول الله(صلى الله عليه وآله) الظهر والعصر جمعاً والمغرب والعشاء جمعاً في غير خوف و لا سفر».
2 . سبل السلام، ج2، ص43 ; معجم الكبير، ج12، ص65 ; شبهاى پيشاور، ص109: «صلّيت مع النبيّ ثمانياً جمعاً و سبعاً جمعاً».
3 . صحيح مسلم، ج2، ص153 ; شبهاى پيشاور، ص109: «صلى رسول الله(صلى الله عليه وآله) في الْمَدينةِ مُقِيماً غَير مُسافر سَبعاً وَ ثَمانياً».
4 . صحيح مسلم، ج2، ص151 ; كتاب الموطأ، ج1، ص144 ; كتاب الامام، ج7، ص216 ; شبهاى پيشاور، ص109: «صلّى رسول الله(صلى الله عليه وسلم) الظهر و العصر جمعاً بالمدينة في غير خوف و لا سفر».
5 . مسند احمد، ج1، ص223 ; صحيح مسلم، ج2، ص152 ; شبهاى پيشاور، ص110: «صلّى رسول الله(صلى الله عليه وسلم)الظهر و العصر جمعاً بالمدينة في غير خوف و لا مطر».
6 . فتح البارى، ج2، ص20، ص151 ; مسند احمد، ج1، ص283 ; شبهاى پيشاور، ص110: «أَرَادَ أَنْ لاَ يَحْرَجَ أَحَدٌ مِنْ أُمَّتِهِ».
7 . صحيح مسلم، ج2، ص152 ; مسند احمد، ج1، ص251 ; شبهاى پيشاور، ص109
8 . تحفة البارى، ص292، ارشاد السارى، ص293 ، و... .
برچسب‌ها: جمع بین نمازها, جمع بین الصلاه الظهر والعصر, جمع الصلاتین بدعت یا سنت, شیعه پاسخ میگوید
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۲/۲۷ساعت 23  توسط   | 

پرسش: چرا موقعى كه شيعيان، نام امامان خود را مى برند به جاى رضى الله عنهم از سلام الله عليهم يا از صلوات الله عليهم استفاده مى كنند. در صورتى كه بر طبق آيه شريفهإِنَّ اللهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً خداوند و فرشتگانش به روان پاك پيغمبر درود مى فرستند، اى اهل ايمان، شما هم بر او درود فرستاده و سلام گوييد و تسليم فرمان او شويد(1). بنابراين سلام و صلوات مخصوص نبى گرامى(صلى الله عليه وآله)اسلام است و شيعيان بر خلاف نص صريح قرآن، عمل مى كنند. آيا اين كار هم بدعت و هم غلو نيست؟

پاسخ: شيعيان نيز معتقدند كه عملى برخلاف نص قرآن مجيد نبايد انجام شود. اما مطالب سؤال فوق به دليل زير بدعت و غلو نمى باشد.
اولا آيه مورد اشاره فقط سلام و صلوات فرستادن بر رسول الله را امر نموده و هرگز از سلام و صلوات فرستادن بر ديگران ممانعت ننموده است. مثلا در آيه 157 بقره الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ خداوند صلوات را بر بندگان زيادى كه شامل اين آيه شوند نثار مى كند، بلكه بر اساس آيه 42 احزاب هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ كانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً اين درباره صلوات و در مورد سلام نيز، نه تنها منتفى نيست بلكه آيات قرآن آن را تشويق مى كند.

وَإِذا جاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ (انعام ـ 54)
ملائكه بر مؤمنان سلام مى كنند، رعد آيه 24;
و تحيت مؤمنان در بهشت به يكديگر سلام است، ابراهيم ـ 23.
تا اينجا مربوط به عامه اهل ايمان است كه درود و سلام بر آن ها منعى ندارد. اما در مورد اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله) به دلائل زيادى كه به برخى از آن ها اشاره مى شود از فضيلت بيشترى برخوردار است.

خداوند در سوره صافات مى فرمايد: سَلامٌ عَلَى آلِ ياسِينَ (2) و يا در همين سوره، مرتب بر ساير انبياى عظام سلام مى فرستد: سَلامٌ عَلَى الْمُرسَلِينَ(3)، سَلامٌ عَلَى نُوحِ فِى الْعَالَمِينَ(4)، سَلامٌ عَلَى إبْراهِيمَ (5)، سَلامٌ عَلَى مُوسَى وَ هَارُونَ (6)، واضح است كه در اين آيات، نوح، ابراهيم، موسى و هارون جملگى پيامبران الهى هستند و بر آن ها سلام گفته است. اما (ياسين) يكى از نام هاى حضرت ختمى مرتبت است و سلام بر آل او يعنى سلام بر اهلبيت و اولاد او. بنابراين چون در هيچ جاى قرآن بر اولاد ساير پيامبران به جز اولاد حضرت محمد مصطفى(صلى الله عليه وآله) سلام نشده است، پس سَلامٌ عَلَى آلِ ياسِينَ يعنى سلام بر اولاد خاتم الانبيا. مخصوصاً در قران مجيد و به منظور روشنگرى بيشتر امت، پنج نام از دوازده نام مبارك پيغمبر را آورده است كه عبارتند از: (نون، يس، محمد، احمد و عبدالله)

از نظر علماى شيعه، مراد از آل ياسين يقيناً آل محمد مى باشد. بسيارى از علماى اهل سنت نيز اين گونه برداشت نموده اند. مثلاً ابن حجر در صواعق محرقه از ابن عباس و جمعى ديگر از مفسرين نقل مى كند كه: «مراد از آل ياسين، آل محمد(7) مى باشد». اين تفسير را امام فخر رازى در جلد هفتم تفسير كبيرش، نقاش از كلبى در باب دوم و نيز سيد ابى بكر شهاب الدين علوى در باب اول كتاب «رشفة الصادى من بحر فضائل بنى النبى الهادى» بيان كرده است. مهمتر از اين مطالب آن چيزى است كه امام فخر رازى ذكر كرده است «اهل بيت آن حضرت در پنج چيز با آن حضرت برابرى مى كنند:

1 . در سلام; كه خداى متعال فرموده است: سلام بر پيغمبر بزرگوار و نيز بر آل ياسين (يعنى سلام بر آل محمد).
2. درصلوات برآن حضرت; كه درتشهدنماز،براهل بيت اوصلوات فرستاده مى شود.
3 . در طهارت; كه خداى متعال فرموده است: طه. يعنى اى طاهر و آيه تطهير را نازل كرده است.
4 . در تحريم صدقه; كه بر پيغمبر و بر اهل پيغمبر صدقه حرام است.
5 . در محبت; كه خداى متعال فرموده است: بگو اگر شما خدا را دوست مى داريد، مرا متابعت كنيد تا خدا شما را دوست بدارد. درباره اهل بيت آن حضرت فرموده است: اى محمد; به آن ها (امت) بگو: من از شما بجز دوستى ذوالقربى و اهل بيتم اجر و مزدى نمى خواهم(8)».

بخارى و مسلم در صحيح خود آورده اند كه پيغمبر فرمود: «بين من و اهل بيت من در صلوات جدايى نيندازيد» به طورى كه وقتى آيه شريفه إِنَّ اللهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً بر پيغمبر نازل گرديد از ايشان سؤال شد: يا رسول الله; چگونه بر شما صلوات بفرستيم؟ حضرت در پاسخ فرمود: «اللهم صل على محمد و آل محمد». امام فخر رازى نيز در جلد ششم تفسير كبير پاسخ ايشان را چنين نقل مى كند: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَ عَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ وَ بَارِكْ عَلَى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد كَما بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَ عَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ». ابن حجر، دنباله اين پرسش را چنين روايت مى كند كه پيغمبر فرمود: «صلوات بريده و بترا بر من نفرستيد(9)» و ادامه داد كه صلوات بترا مثل «اللهم صل على محمد» مى باشد كه تكميل شده آن بايد به صورت «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد» باشد. حتى سيد ابى بكر شهاب الدين علوى، از علماى اهل تسنن در باب دوم از كتاب «رشفة الصادي من بحر فضائل بني النّبي الهادي»، صلوات بر محمد و آل محمد را در تشهد نماز واجب شمرده است.(10) شافعى و ديگران بر اين عقيده اند و در شعر معروف خود به آن اشاره كرده است:
يا أهل بيت رسول الله حبّكم *** فرض من الله في القرآن أنزله
كفاكم من عظيم القدر أنّكم *** من لَمْ يُصلّ عليكُم لا صَلاةَ لَهُ
اى اهل بيت رسول الله دوستى شما را خداوند در قرآن واجب نموده است. در بزرگى و مقام شما همين بس كه هر كس بر شما (آل محمد) صلوات نفرستد نمازش قبول نمى شود.

يادآورى اين نكته ضرورى است كه خود اهل سنت نيز بين على(عليه السلام) و ساير خلفا فرق مى گذارند ونوعاً درباره ايشان كرم الله وجهه يا عليه السلام (نظير فصول المهمّة) مى گويند وبه نظرمى رسدكه رضى الله عنه رانسبت به ايشان روانمى دانند.زيراموجب اين گمان مى شود كه ايشان با ديگران برابر است و حال آن كه خود مى فهمند كه وجداناً اين طور نيست.

خوب سلام و صلوات بر ائمه هدى(عليهم السلام) بدعت است! اما آيا حذف «حَىَّ عَلى خَيْرِ الْعَمَلِ» در زمان خليفه دوم سنت نيست؟ آيا تحريم متعه حج و متعه نساء در زمان او سنت نيست؟ آيا خواندن نوافل ماه مبارك رمضان بصورت جماعت سنت نيست؟ در حالى كه در زمان پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) و زمان خلافت ابوبكر و اوايل خلافت خليفه دوم، «حَىَّ عَلى خَيْرِ الْعَمَلِ» در اذان گفته مى شد، متعه حج و متعه نساء مورد عمل واقع مى شد و نوافل فرادى خوانده مى شد، و او به اجتهاد خود اين تغييرات را ايجاد كرد، اين ها بدعت و خروج از سنت است يا سلام كردن مؤمنان به يكديگر و سلام آن ها بر فرزندان پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)؟

1 . احزاب (33): 56
2 . صافات (37): 130 . بنابر قرائتى، «سلامٌ على آل ياسين» مى باشد.
3 . صافات (37): 181
4 . صافات (37): 79
5 . صافات (37): 109
6 . صافات (37): 120
7 . فتح البارى، ج 65 ، ص265 ; ينابيع المودة لذوى القربى، ج 6 ص435 ; تنبيه الغافلين، ص146 ; شبهاى پيشاور، ص180 «أَنَّ الْمُرَادَ بِذَلِكَ سَلامٌ عَلى آلِ مُحَمّد».
8 . بحار الانوار، ج 23، ص170 به نقل از ابن حجر در صواعق از قول فخر الدين رازى ; نظم دررالسمطين، ص293 ; شبهاى پيشاور، ص180 «إن أهل بيته يساوونه في خمسة أشياء في السلام قال السلام عليك أيها النبيّ و قال سلام على آل يس و في الصلاة عليه و عليهم في التشهد و قال طه أي يا طاهر و قال: (وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) و في تحريم الصدقة و في المحبة قال الله تعالى (فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ) و قال: (قُلْ لاَ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى) ».
9 . مصباح الفقيه، ج 2، قسمت 1، ص370 ; شبهاى پيشاور، ص182 «لا تصلّوا علىّ الصلاة البترا»
10 . نسائى، دارقطنى، ابن حجر، بيهقى، ابو اسحق مروزى، سمهودى، دووى (در تنقيح) ـ سراج الدين قصيمى نيز بر اين نظراند. همه در ص29 تا 35 باب 2 ـ «رشفة الصادي من بحر فضائل بني النبي الهادي». چاپ اعلاميه مصر 1303هجرى.
برچسب‌ها: شیعه پاسخ میگوید, آل یاسین کیانند, مراد از الیاسین کیانند, الیاسین در کتب تفسیر اهل سنت
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۲/۲۶ساعت 0  توسط   | 
میلاد امام علی(ع)آغازگر اشاعه
عدالت و مردانگی و معرف
والاترین الگوی شهامت و
دیانت، بر عاشقانش مبارک باد!
.
.
.
آن شیر دلاور که زبهر طمع نفس /
در خوان جهان پنجه نیالود، علی بود
شاهی که وصی بود و ولی بود، علی بود /
سلطان سخا و کرم و جود، علی بود
ولادت حضرت علی(ع) مبارک
.
.
.
تا حبّ علی و آل او یافته ایم
کام دل خویش مو به مو یافته ایم
وز دوستی علی و اولاد علی است
در هر دو جهان گر آبرو یافته ایم
ولادت حضرت علی(ع) مبارک
.
.
.
دلم شده غرق سرور و شعف
کعبه شده بهر علی یک صدف
مرغ دلم رها شده به سوی
ایوان باصفای شاه نجف
ولادت حضرت علی(ع) مبارک
.
.
.
هرکس که شود داخل حصن حیدر / ایمن بود از عذاب روز محشر
جز مهر علی و آل چیزی نبود / سرمایه ی طوبا و بهشت و کوثر
ولادت حضرت علی(ع) مبارک
.
.
.
امام علی (علیه‌ السلام):
سعادت هرگز با سستی و تنبلی به دست نمی‌آید.
غررالحکم و دررالکلم، ص۱۹
.
.
میلاد مرتضی اسدالله حیدر است
جشن ولادت علی(ع) آن میر صفدر است
زوجی برای فاطمه حق آفریده است
این زادروز همسر زهرای اطهر است
ولادت حضرت علی(ع) مبارک
.
.
ای تو کعبه را نگین، یا امیر المؤمنین
ای تو خلقت را پدر، وی خلائق را امین
کن نظر از روی لطف، به تمام پدران
روز سیزده رجب، ای امیر مؤمنان
ولادت حضرت علی(ع) مبارک
.


منبع : http://sms.dostaneh.com/
برچسب‌ها: میلاد حضرت علی, اس ام اس مناسبتی, اس ام اس مذهبی, پیامک مذهبی
+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۲/۲۳ساعت 21  توسط   |