منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
روز شمار عید غدیر
درباره وبلاگ

گالری تصاویر مذهبی عکس مذهبی حقانیت شیعه شیعه پاسخ میدهد وهابیت
مطالب پیشین
لوگوی حمایتی ما
لوگوی دوستان
امکانات دیگر


شمارنده
آرشیو مطالب
ابر برچسب ها
والیپر مذهبی (20) ,  تصاویر مذهبی (19) ,  عکس مذهبی (18) ,  حقانیت شیعه (7) ,  شعر مذهبی (7) ,  شیعه پاسخ میگوید (7) ,  تصاویر مذهبی با موضوع شهادت امام سجاد علیه السلام (7) ,  تصاویر مذهبی امام سجاد علیه السلام (6) ,  عکس مذهبی با موضوع امام سجاد علیه السلام (5) ,  تصاویر مذهبی با موضوع امام سجاد علیه السلام (5) ,  آیات در شان حضرت علی ع (5) ,  امام علی علیه السلام (5) ,  حقانیت شیعه در کتب اهلسنت (4) ,  مجموعه بدعت های عمر بن خطاب (4) ,  شعر مدح مولا (3) ,  مرثیه (3) ,  شعر شهادت (3) ,  اشعار مذهبی (3) ,  شعر شهادت امام علی علیه اسلام (3) ,  مرثیه شب شهادت امام علی علیه السلام (2) ,  فاطمه سلام الله علیها در کتب اهل تسنن (2) ,  مسح از روی کفش (2) ,  آیه مباهله (2) ,  امام علی علیه السلام در نگاه دشمن (2) ,  خدمت یا بدعت (2) ,  بدعت در وضو (1) ,  بدعت در اذان و اقامه (1) ,  حی علی خیر العمل یا الصلاه خیر من النوم (1) ,  جمله مضحک الصلاه خیر من النوم در اذان (1) ,  بدعت در نماز شب (1) ,  بدعت در نماز وتر (1) ,  وقت نماز وتر (1) ,  بدعت در خمس (1) ,  خمس مال ذی القربی (1) ,  مصارف خمس (1) ,  اختلاف میان شیعه امامیه و فرقه هاي دیگرشیعی (1) ,  فرق مختلف شیعه (1) ,  زیدیه و اسماعیلیه (1) ,  کیسانیه مغیریّه محمدیّه ناووسیه اسماعیلیه سمیطیه (1) ,  فطحیّه واقفیه خطّابیّه نصیریه ومفوّضه (1) ,  چگونگی تشهد و سلام و اختلاف شیعه و اهل سنت (1) ,  تشهد اهل سنت (1) ,  اختلاف در تشهد در اهل سنت (1) ,  اختلاف شافعی با مالکی در تشهد (1) ,  فرار عمر (1) ,  بیست بدعت خلفا از زبان امیرالمومنین ع (1) ,  تصاویر مذهبی با موضوع امام سجاد علیه السلام (1) ,  عکس مذهبی با موضوع امام سجاد علیه السلام (1) ,  مهر علی علیه السلام (1) ,  شعر وصف حضرت علی علیه السلام (1) ,  راویان حدیث غدیر از صحابه از کنب اهلسنت (1) ,  عمر و ابوبکر راوی حدیث غدیر در کتب اهلسنت (1) ,  عایشه راوی حدیث غدیر (1) ,  حدیث غدیر از خلفای غاصب (1) ,  امام علی علیه السلام و لیلۀ المبیت (1) ,  جانشین پیامبر (1) ,  عقیله بنی هاشم (1) ,  حدیث منزلت (1) ,  فاطمه پاره تن من است (1) ,  خانه عفاف (1) ,  تاریخ دمشق (1) ,  آیه مودت (1) ,  مدح مولا (1) ,  عدل علی (1) ,  زمخشری (1) ,  ازدواج آسمانی (1) ,  ترجمه الغدیر (1) ,  آل عبا (1) ,  میلاد حضرت علی (1) ,  لیله المبیت (1) ,  مختار ثقفی (1) ,  آیه تطهیر (1) ,  مدح (1) ,  آیه ولایت (1) ,  خطبه بی نقطه (1) ,  شاهکار ادبی (1) ,  سرود مذهبی (1) ,  وصف علی (1) ,  عقد اخوت (1) ,  توسل در قرآن (1) ,  وصی پیامبر (1) ,  اعمال شبهای قدر (1) ,  اعمال شب نوزدهم رمضان (1) ,  نماز وتر (1) ,  عایشه و جنگ جمل (1) ,  ضرورت شناخت امام (1) ,  شهادت امام صادق ع (1) ,  تصاویر پس زمینه مذهبی (1) ,  دفاع از امامت (1) ,  آزار پیامبر (1) ,  مادر چهار شهید (1) ,  اشعار غدیر (1) ,  عاقبت شمر (1) ,  راویان غدیر (1) ,  صحيح مسلم (1) ,  سجده بر تربت امام حسین (1) ,  خولی (1) ,  آیه رجم (1) ,  برادر پیامبر (1) ,  بدعت خلفا (1) ,  هیات مذهبی (1) ,  گمرک آستارا (1) ,  فحاشی ابوبکر (1) ,  فضایل امام علی ع (1) ,  صیغه (1) ,  الغدیر (1) ,  تبادل (1) ,  عاق والدین (1) ,  لینک (1) ,  کتاب موبایل (1) ,  کتاب الکترونیکی موبایل (1) ,  تبادل لینک (1) ,  خطبه (1) ,  موبایل (1) ,  ع (1) ,  امام (1) ,  ابوبکر (1) ,  سقراط (1) ,  شهادت (1) ,  مذهبی (1) ,  عکس پس زمینه موبایل (1) ,  اس ام اس مناسبتی (1) ,  دانلود کتاب الکترونیکی (1) ,  جنایات اسرائیل (1) ,  جرج جرداق (1) ,  اس ام اس مذهبی (1) ,  پیامک مذهبی (1) ,  عنوان بصری (1) ,  امام حسن مجتبی علیه السلام (1) ,  امام زمان عج (1) ,  لینکدونی (1) ,  غزه (1) ,  رجعت (1) ,  امام صادق علیه السلام (1) ,  حضرت زهرا س (1) ,  صله رحم (1) ,  ترس عمر (1) ,  تلاش عمر برای خلافت ابوبکر (1) ,  رابطه حضرت علی با خلفا (1) ,  نظر حضرت علی نسبت به ابوبکر و عمر (1) ,  حقانیت شیعه درکتب اهلسنت (1) ,  نظر حضرت علی نسبت به عمر (1) ,  ابوبکر وعمر دروغگو و خائن وگناهکارند در کتب اهلسنت (1) ,  فدک وغصب آن (1) ,  فدک ملک حضرت زهرا بود (1) ,  چرا حضرت علی فدک را برنگرداند (1) ,  حب ریاست ابوبکر (1) ,  عایشه و آزار پیامبر (1) ,  عایشه وبغض حضرت غلی و اولادش (1) ,  هرکس بر حضرت علی خروج کند کافر است (1) ,  برتری حضرت علی بر ابوبکر (1) ,  چه کسی ایات سوره برائت رو قرائت کرد (1) ,  تاریخ آستارا (1) ,  علی ع برتر از انبیا ی قبل از رسول الله (1) ,  اعتراف علمای اهلسنت به مقام والای حضرت علی (1) ,  حضرت علی اولین مومن و مسلم از کتب اهلسنت (1) ,  نسبت هارون به موسی (1) ,  پیامک میلاد حضرت علی (1) ,  اولین مسلمان (1) ,  بدعت های عمر (1) ,  آل یاسین کیانند (1) ,  مراد از الیاسین کیانند (1) ,  الیاسین در کتب تفسیر اهل سنت (1) ,  صلوات برمحمد وآل محمد شرط قبولی نماز (1) ,  جمع بین نمازها (1) ,  جمع بین الصلاه الظهر والعصر (1) ,  جمع الصلاتین بدعت یا سنت (1) ,  جمع بین الصلاتین در صحیحین اهلسنت (1) ,  جانشین پیامبر کیست (1) ,  مراد رسول الله از امیر بعد از خود کیست (1) ,  حدیث امیر در صحیح بخاری (1) ,  پیام آور عاشورا (1) ,  عمربن عبدالعزیز و منع سب حضرت علی (1) ,  معاویه و دستور به لعن حضرت علی (1) ,  لعن علی بر روی منبری که با ایمان و شمشیر حضرت علی (1) ,  هاله قداست صحابه (1) ,  جاری شدن حد بر صحابه در زمان پیامبر (1) ,  آیا تمام صحابه عادلند (1) ,  صحابه و جریان افک (1) ,  اصناف یاران پیامبر (1) ,  امام متقین در کتب اهلسنت (1) ,  سید وسرور مسلمانان در کلام رسول خدا ص (1) ,  ما نودي بشيء كما نودي بالولاية (1) ,  مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَات (1) ,  اشعار مدح امام علی (1) ,  علی علیه السلام جان پیامبر (1) ,  حسنین علیه السلام ذریه رسول الله ص هستند (1) ,  مناظره امام موسی کاظم ع با هارون الرشید (1) ,  لینک مذهبی (1) ,  دانلود الغدیر (1) ,  اولین شیعیان (1) ,  شیعیان علی ع رستگارانند (1) ,  مراد از خیر البریه شیعیان حضرت علی ع هستند (1) ,  مثل تو در امت من مثل عيسى بن مريم است (1) ,  خداوند مرا به دوستى چهار نفر امر نموده (1) ,  دریاچه استیل آستارا (1) ,  تالاب استیل غلام محله آستارا (1) ,  دریاچه درختهای شناور (1) ,  سجده بر زمین در صحیح بخاری (1) ,  نمونه ای از سجده پیامبر بر خاک در کتب اهلسنت (1) , 

پرسش: چرا در بين شيعيان، سادات خود را منتسب به پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) و از اولاد ايشان مى دانند. در حالى كه شجره آن ها در نهايت به حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) برمى گردد. بنابراين سادات از بستگان اميرالمؤمنين(عليه السلام)مى باشند، نه از ذرّيه و نسل رسول الله(صلى الله عليه وآله)؟

پاسخ: بر اساس شجره نامه اى كه معمولا سادات شيعه دارند، نسب آن ها به يكى از ائمه معصومين مى رسد. واضح است كه چون بقيه امامان، فرزندان على و فاطمه(عليهما السلام)هستند، اين شجره به راحتى به امام اول شيعيان و حضرت فاطمه زهرا(عليها السلام)متصل مى گردد. اما اين استدلال كه «چون عقبه و نسل هر فرد از طرف اولاد مذكر است و اولاد اناث، آدمى را به اجداد و نسل هاى قبلى وصل نمى كند، از طرفى چون حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)نيز نسلى از اولاد ذكور نداشته است، لذا سادات از نوادگان ايشان نيستند»، يك اعتقاد نادرست و يك شبهه است. براى پاسخ به اين شبهه، ابتدا به نقلِ يك مناظره تاريخى بين امام موسى كاظم(عليه السلام) و هارون الرشيد خواهيم پرداخت.

دليل اوّل:

امام موسى كاظم(عليه السلام) مى فرمايد: روزى در مجلس هارون الرشيد ـ خليفه عباسى ـ وارد شدم. از من سؤالاتى را پرسيد كه يكى از آن ها همين سؤال بود، چنين پاسخ دادم: خداوند در قرآن مجيد مى فرمايد: وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَيْنا وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * وَ زَكَرِيّا وَ يَحْيى وَ عِيسى وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصّالِحِينَ;(1) از اين آيات نتيجه مى شود: اولاد نوح و ابراهيم، داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون و زكريا و يحيى و عيسى و الياس، همگى از صالحين اند. اما چون از براى عيسى مسيح پدرى نبود، خداى تعالى او را از طريق حضرت مريم از ذرارى انبيا قرار داد. همان طور نيز ما را از طرف مادرمان فاطمه(عليها السلام)از ذريه پيغمبر اسلام قرار داده است. اين تفسير را امام فخر رازى از علماى اهل تسنّن در جلد چهارم تفسير كبير درباره همين آيه آورده است. او نيز حسن و حسين(عليهما السلام) را از طرف مادر، ذريه رسول الله(صلى الله عليه وآله)مى داند.

دليل دوّم: آيه مباهله

در آيه شريفه آمده است: فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللهِ عَلَى الْكاذِبِينَ هركس درباره عيسى با تو در مقام مجادله برآيد، بعد از آن كه با وحى خدا به احوال او آگاهى يافتى، به آن ها بگو: بياييد بخوانيم پسرانمان و پسرانتان، زن هايمان و زن هايتان، و كسانى را كه به منزله نفس ما هستند، و خودتان را، آنگاه با هم مباهله نماييم تا دروغگويان و كافران را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازيم.(2) به دليل آن كه در وقت مباهله به جز على بن ابى طالب، فاطمه، حسن و حسين(عليهما السلام)كس ديگرى به همراه پيغمبر نبوده است لذا در اين آيه مراد از «أَنْفُسَنا» اميرالمؤمنين على(عليه السلام)، مراد از «نِساءَنا» فاطمه زهرا(عليها السلام) و مراد از «أَبْناءَنا» حسن و حسين اند كه خداوند آنان را پسران پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) ناميده است. حال كه به استناد آيه فوق، حسن و حسين فرزندان پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)مى باشند. پس معلوم مى شود كه جميع سادات بنى فاطمه مفتخر به اين افتخار بزرگ بوده و تماماً از ذرارى پيامبر عظيم الشأن اسلام مى باشند.

ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه و ابوبكر رازي در تفسير آيه مباهله، باتوجه به جمله «أَبْناءَنا» به همين طريق استدلال مى كنند كه: همانطور كه خداوند در قرآن مجيد، عيسى مسيح را از طريق مادرش مريم از ذرية ابراهيم خوانده است، حسن و حسين(عليهما السلام) از طرف مادرشان فاطمه(عليها السلام) پسران پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) مى باشند.

دليل سوّم

محمدبن يوسف گنجى شافعى در «كتاب كفاية الطالب»، ابن حجر هيثمى مكى در كتاب «الصواعق المحرقه» از طبرانى از جابر بن عبدالله انصارى و خطيب خوارزمى در مناقب، حديث زير را از ابن عباس از پيامبر نقل مى كنند «خداوند عزوجل ذريه هر پيغمبري را در صلب او قرارداد و ذريه مرا در صلب على ابن ابى طالب قرارداد.»(3)

دليل چهارم:

خطيب خوارزمى در مناقب و امام احمد حنبل در مسند و ميرسيدعلى همدانى شافعى در مودة القربى از پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) چنين نقل مى كنند «اين دو فرزندم حسن و حسين، ريحانه هاى من مى باشند و هر دوى آن ها امامند; خواه قائم به امر امامت باشند، خواه ساكت و نشسته.»(4)

دليل پنجم:

ابن حجر مكى در صواعق و محمدبن يوسف گنجى شافعى در كفاية الطالب از خليفه دوم عمر بن الخطاب نقل مى كنند كه گفت: از پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) شنيدم كه فرمود: «هر حسب و نسبى به جز حسب و نسب من در روز قيامت منقطع است. عصبه هر اولاد دخترى از جانب پدر است، مگر فرزندان فاطمه(عليها السلام) كه من پدر و عصبه(5) آن ها مى باشم.»(6)

1 . انعام (6): 84 و 85
2 . آل عمران (2): 61
‎ 3 . معجم الكبير، ج3، ص44 ; جامع الصغير، ج1، ص262 ; كنز العمال، ج11، ص600 ; شبهاى پيشاور، ص105: «إنّ الله عزّوجلّ جعل ذرية كلّ نبيّ في صلبه و جعل ذرّيتي في صلب عليّ ابن أبي طالب».
‎ 4 . كنز العمال، ج12، ص112 ; شبهاى پيشاور، ص106: «ابناي هذان ريحانتان، قاما أو قعدا».
‎ 5 . عُصبه: در اصل پسران و خويشاوندان مذكر از جانب پدر را گويند.
‎ 6 . كنز الفوايد، ص167، السيدة فاطمة الزهراء، ص61 ; افحام الأعداء والخصوم، ص77 ; شبهاى پيشاور، ص106 : «إِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(صلى الله عليه وآله) يَقُولُ كُلُّ حَسَب وَ نَسَب مُنْقَطِعٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَا خَلاَ حَسَبِي وَ نَسَبِي وَ كُلُّ بَنِي أُنْثَى عَصَبَتُهُمْ لاَِبِيهِمْ مَا خَلاَ بَنِي فَاطِمَةَ فَإِنِّي أَنَا أَبُوهُمْ وَ أَنَا عَصَبَتُهُمْ».



برچسب ها :
علی علیه السلام جان پیامبر, آیه مباهله, شیعه پاسخ میگوید, حسنین علیه السلام ذریه رسول الله ص هستند, مناظره امام موسی کاظم ع با هارون الرشید

پرسش: چرا بر خلاف سنّت پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)، شيعيان نمازهاى ظهر و عصر را با هم و نمازهاى مغرب و عشا را هم زمان مى خوانند؟

پاسخ: نخست آن كه نماز جزء فروع دين است و در مسائل فرعى بين علماى همه مذاهب اختلافات زيادى است، همانطور كه پيشوايان و علماى اربعه اهل سنت با هم اختلاف زيادى در اين مسائل دارند.

ثانياً جمع خواندن نمازهاى ظهر و عصر يا مغرب و عشا، بر خلاف سنّت رسول الله(صلى الله عليه وآله) نمى باشد; چون ايشان گاهى اين نمازها را جمع و گاهى جداگانه مى خوانده اند. مثلا در صحيح مسلم در باب «الجمع بين الصلاتين في الحضر» از ابن عباس نقل شده كه گفت: «بدون خوف و ترس و در غير سفر، رسول خدا(صلى الله عليه وآله)نمازهاى ظهر و عصر را جمع و نمازهاى مغرب و عشا را جمع ادا مى كردند.»(1)مجدّداً در همان صحيح مسلم و نيز امام حنبل در جزء اوّل مسند از ابن عباس نقل كرده اند: «با پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) هشت ركعت نماز ظهر و عصر و هفت ركعت نماز مغرب و عشا را به طور جمع ادا نموديم.»(2)

بالاخره چندين حديث از ابن عباس درباره جمع خواندن نماز ظهر و عصر و نيز مغرب و عشا نقل شده است. براى مثال: «پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) در حال اقامت در مدينه، نه در حال مسافرت، هفت ركعت (نماز مغرب و عشا با هم) و هشت ركعت (نماز ظهر و عصر با هم) نماز گزارد.»(3) احمد حنبل در مسند از سعيد بن جبير از ابن عباس روايت مى كند كه گفت: «پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) بدون آن كه در حالت خوف و ترس، يا در حال سفر باشد نماز ظهر و عصر را جمع خواند.»(4) در جايى ديگر گفته است: «پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)بدون آن كه در حالت خوف و ترس باشد، يا باران ببارد، نماز ظهر و عصر را جمع خواند.»(5) ابو زبير دليل جمع خواندن نماز توسط پيامبر را از سعيد بن جبير سؤال نمود، او گفت: من همين سؤال را از ابن عباس پرسيدم و او پاسخ داد: «به اين جهت جمع مى خواند تا احدى از امتش در سختى و مشقت نباشند.»(6)

همچنين در صحيح مسلم از قول عبدالله ابن شفيق مى گويد: روزى بعد العصر، ابن عباس براى ما خطبه مى خواند و سخنرانى مى كرد. سخنش به درازا كشيد و همچنان براى ما صحبت مى نمود تا اين كه آفتاب غروب كرد و ستاره ها ظاهر شدند. صداى مردم بلند شد: «الصلاة، الصلاة» ابن عباس اعتنايى نكرد. در همين حال مرد ديگرى نداى «الصلاة، الصلاة» سرداد. ابن عباس رو به او نمود و گفت: «مادر مرده، مرا سنت ياد مى دهى؟ من خودم ديدم كه پيامبر خدا نمازهاى ظهر و عصر و نمازهاى مغرب و عشا را جمع مى خواند.»(7) سپس عبدالله بن شفيق مى گويد: چون اين حرف برايم غير قابل قبول بود و گران آمد، نزد ابو هريره رفتم و او نيز گفته هاى ابن عباس را تأييد كرد.

هر چند اخبار و روايات بسيارى در اين باب نقل شده، ليكن همين كه بابى به نام «جمع بين الصلاتين» اختصاص يافته و احاديث مربوطه در اين باب نقل گرديده، محكم ترين دليل و برهان بر جواز جمع خواندن نماز است. زيرا اگر غير از اين مى بود بايد باب مخصوصى به نام «جمع بين الصلاتين فى السفر» يا «جمع بين الصلاتين فى الحضر» اختصاص مى دادند تا احاديث مربوطه را تفكيك نمايند. از طرفى ديگر، بخارى همين احاديث را در صحيح خود آورده، ليكن به دلايل نامعلومى و با زبردستى آن ها را از محل «جمع بين الصلاتين» به محل ديگرى مثل «باب تأخير الظهر إلى العصر من كتاب مواقيت الصلاة» و «باب ذكر العشاء والعتمة» و «باب وقت المغرب» انتقال داده است.

در پايان ياد آورى اين نكته مهم مى باشد كه نمازها را جداگانه و هر يك را در وقت فضيلتش به جا آوردن به نظر بعضى از علماى شيعه بهتر و افضل است. از طرف ديگر، بعضى از علماى اهل تسنن از جمله شيخ الاسلام انصارى در شرح صحيح بخارى قسطلانى در شرح صحيح بخارى و جم غفيرى جداگانه نماز خواندن را افضل ندانسته اند و آن را ترجيح بلا مرجح و خلاف ظواهر احاديث خوانده اند(8).

1 . صحيح مسلم، ج2، شبهاى پيشاور، ص109 : «صلّى رسول الله(صلى الله عليه وآله) الظهر والعصر جمعاً والمغرب والعشاء جمعاً في غير خوف و لا سفر».
2 . سبل السلام، ج2، ص43 ; معجم الكبير، ج12، ص65 ; شبهاى پيشاور، ص109: «صلّيت مع النبيّ ثمانياً جمعاً و سبعاً جمعاً».
3 . صحيح مسلم، ج2، ص153 ; شبهاى پيشاور، ص109: «صلى رسول الله(صلى الله عليه وآله) في الْمَدينةِ مُقِيماً غَير مُسافر سَبعاً وَ ثَمانياً».
4 . صحيح مسلم، ج2، ص151 ; كتاب الموطأ، ج1، ص144 ; كتاب الامام، ج7، ص216 ; شبهاى پيشاور، ص109: «صلّى رسول الله(صلى الله عليه وسلم) الظهر و العصر جمعاً بالمدينة في غير خوف و لا سفر».
5 . مسند احمد، ج1، ص223 ; صحيح مسلم، ج2، ص152 ; شبهاى پيشاور، ص110: «صلّى رسول الله(صلى الله عليه وسلم)الظهر و العصر جمعاً بالمدينة في غير خوف و لا مطر».
6 . فتح البارى، ج2، ص20، ص151 ; مسند احمد، ج1، ص283 ; شبهاى پيشاور، ص110: «أَرَادَ أَنْ لاَ يَحْرَجَ أَحَدٌ مِنْ أُمَّتِهِ».
7 . صحيح مسلم، ج2، ص152 ; مسند احمد، ج1، ص251 ; شبهاى پيشاور، ص109
8 . تحفة البارى، ص292، ارشاد السارى، ص293 ، و... .

برچسب ها :
جمع بین نمازها, جمع بین الصلاه الظهر والعصر, جمع الصلاتین بدعت یا سنت, شیعه پاسخ میگوید, جمع بین الصلاتین در صحیحین اهلسنت

پرسش: چرا موقعى كه شيعيان، نام امامان خود را مى برند به جاى رضى الله عنهم از سلام الله عليهم يا از صلوات الله عليهم استفاده مى كنند. در صورتى كه بر طبق آيه شريفهإِنَّ اللهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً خداوند و فرشتگانش به روان پاك پيغمبر درود مى فرستند، اى اهل ايمان، شما هم بر او درود فرستاده و سلام گوييد و تسليم فرمان او شويد(1). بنابراين سلام و صلوات مخصوص نبى گرامى(صلى الله عليه وآله)اسلام است و شيعيان بر خلاف نص صريح قرآن، عمل مى كنند. آيا اين كار هم بدعت و هم غلو نيست؟

پاسخ: شيعيان نيز معتقدند كه عملى برخلاف نص قرآن مجيد نبايد انجام شود. اما مطالب سؤال فوق به دليل زير بدعت و غلو نمى باشد.
اولا آيه مورد اشاره فقط سلام و صلوات فرستادن بر رسول الله را امر نموده و هرگز از سلام و صلوات فرستادن بر ديگران ممانعت ننموده است. مثلا در آيه 157 بقره الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ خداوند صلوات را بر بندگان زيادى كه شامل اين آيه شوند نثار مى كند، بلكه بر اساس آيه 42 احزاب هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ كانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً اين درباره صلوات و در مورد سلام نيز، نه تنها منتفى نيست بلكه آيات قرآن آن را تشويق مى كند.

وَإِذا جاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ (انعام ـ 54)
ملائكه بر مؤمنان سلام مى كنند، رعد آيه 24;
و تحيت مؤمنان در بهشت به يكديگر سلام است، ابراهيم ـ 23.
تا اينجا مربوط به عامه اهل ايمان است كه درود و سلام بر آن ها منعى ندارد. اما در مورد اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله) به دلائل زيادى كه به برخى از آن ها اشاره مى شود از فضيلت بيشترى برخوردار است.

خداوند در سوره صافات مى فرمايد: سَلامٌ عَلَى آلِ ياسِينَ (2) و يا در همين سوره، مرتب بر ساير انبياى عظام سلام مى فرستد: سَلامٌ عَلَى الْمُرسَلِينَ(3)، سَلامٌ عَلَى نُوحِ فِى الْعَالَمِينَ(4)، سَلامٌ عَلَى إبْراهِيمَ (5)، سَلامٌ عَلَى مُوسَى وَ هَارُونَ (6)، واضح است كه در اين آيات، نوح، ابراهيم، موسى و هارون جملگى پيامبران الهى هستند و بر آن ها سلام گفته است. اما (ياسين) يكى از نام هاى حضرت ختمى مرتبت است و سلام بر آل او يعنى سلام بر اهلبيت و اولاد او. بنابراين چون در هيچ جاى قرآن بر اولاد ساير پيامبران به جز اولاد حضرت محمد مصطفى(صلى الله عليه وآله) سلام نشده است، پس سَلامٌ عَلَى آلِ ياسِينَ يعنى سلام بر اولاد خاتم الانبيا. مخصوصاً در قران مجيد و به منظور روشنگرى بيشتر امت، پنج نام از دوازده نام مبارك پيغمبر را آورده است كه عبارتند از: (نون، يس، محمد، احمد و عبدالله)

از نظر علماى شيعه، مراد از آل ياسين يقيناً آل محمد مى باشد. بسيارى از علماى اهل سنت نيز اين گونه برداشت نموده اند. مثلاً ابن حجر در صواعق محرقه از ابن عباس و جمعى ديگر از مفسرين نقل مى كند كه: «مراد از آل ياسين، آل محمد(7) مى باشد». اين تفسير را امام فخر رازى در جلد هفتم تفسير كبيرش، نقاش از كلبى در باب دوم و نيز سيد ابى بكر شهاب الدين علوى در باب اول كتاب «رشفة الصادى من بحر فضائل بنى النبى الهادى» بيان كرده است. مهمتر از اين مطالب آن چيزى است كه امام فخر رازى ذكر كرده است «اهل بيت آن حضرت در پنج چيز با آن حضرت برابرى مى كنند:

1 . در سلام; كه خداى متعال فرموده است: سلام بر پيغمبر بزرگوار و نيز بر آل ياسين (يعنى سلام بر آل محمد).
2. درصلوات برآن حضرت; كه درتشهدنماز،براهل بيت اوصلوات فرستاده مى شود.
3 . در طهارت; كه خداى متعال فرموده است: طه. يعنى اى طاهر و آيه تطهير را نازل كرده است.
4 . در تحريم صدقه; كه بر پيغمبر و بر اهل پيغمبر صدقه حرام است.
5 . در محبت; كه خداى متعال فرموده است: بگو اگر شما خدا را دوست مى داريد، مرا متابعت كنيد تا خدا شما را دوست بدارد. درباره اهل بيت آن حضرت فرموده است: اى محمد; به آن ها (امت) بگو: من از شما بجز دوستى ذوالقربى و اهل بيتم اجر و مزدى نمى خواهم(8)».

بخارى و مسلم در صحيح خود آورده اند كه پيغمبر فرمود: «بين من و اهل بيت من در صلوات جدايى نيندازيد» به طورى كه وقتى آيه شريفه إِنَّ اللهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً بر پيغمبر نازل گرديد از ايشان سؤال شد: يا رسول الله; چگونه بر شما صلوات بفرستيم؟ حضرت در پاسخ فرمود: «اللهم صل على محمد و آل محمد». امام فخر رازى نيز در جلد ششم تفسير كبير پاسخ ايشان را چنين نقل مى كند: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَ عَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ وَ بَارِكْ عَلَى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد كَما بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَ عَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ». ابن حجر، دنباله اين پرسش را چنين روايت مى كند كه پيغمبر فرمود: «صلوات بريده و بترا بر من نفرستيد(9)» و ادامه داد كه صلوات بترا مثل «اللهم صل على محمد» مى باشد كه تكميل شده آن بايد به صورت «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد» باشد. حتى سيد ابى بكر شهاب الدين علوى، از علماى اهل تسنن در باب دوم از كتاب «رشفة الصادي من بحر فضائل بني النّبي الهادي»، صلوات بر محمد و آل محمد را در تشهد نماز واجب شمرده است.(10) شافعى و ديگران بر اين عقيده اند و در شعر معروف خود به آن اشاره كرده است:
يا أهل بيت رسول الله حبّكم *** فرض من الله في القرآن أنزله
كفاكم من عظيم القدر أنّكم *** من لَمْ يُصلّ عليكُم لا صَلاةَ لَهُ
اى اهل بيت رسول الله دوستى شما را خداوند در قرآن واجب نموده است. در بزرگى و مقام شما همين بس كه هر كس بر شما (آل محمد) صلوات نفرستد نمازش قبول نمى شود.

يادآورى اين نكته ضرورى است كه خود اهل سنت نيز بين على(عليه السلام) و ساير خلفا فرق مى گذارند ونوعاً درباره ايشان كرم الله وجهه يا عليه السلام (نظير فصول المهمّة) مى گويند وبه نظرمى رسدكه رضى الله عنه رانسبت به ايشان روانمى دانند.زيراموجب اين گمان مى شود كه ايشان با ديگران برابر است و حال آن كه خود مى فهمند كه وجداناً اين طور نيست.

خوب سلام و صلوات بر ائمه هدى(عليهم السلام) بدعت است! اما آيا حذف «حَىَّ عَلى خَيْرِ الْعَمَلِ» در زمان خليفه دوم سنت نيست؟ آيا تحريم متعه حج و متعه نساء در زمان او سنت نيست؟ آيا خواندن نوافل ماه مبارك رمضان بصورت جماعت سنت نيست؟ در حالى كه در زمان پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) و زمان خلافت ابوبكر و اوايل خلافت خليفه دوم، «حَىَّ عَلى خَيْرِ الْعَمَلِ» در اذان گفته مى شد، متعه حج و متعه نساء مورد عمل واقع مى شد و نوافل فرادى خوانده مى شد، و او به اجتهاد خود اين تغييرات را ايجاد كرد، اين ها بدعت و خروج از سنت است يا سلام كردن مؤمنان به يكديگر و سلام آن ها بر فرزندان پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)؟

1 . احزاب (33): 56
2 . صافات (37): 130 . بنابر قرائتى، «سلامٌ على آل ياسين» مى باشد.
3 . صافات (37): 181
4 . صافات (37): 79
5 . صافات (37): 109
6 . صافات (37): 120
7 . فتح البارى، ج 65 ، ص265 ; ينابيع المودة لذوى القربى، ج 6 ص435 ; تنبيه الغافلين، ص146 ; شبهاى پيشاور، ص180 «أَنَّ الْمُرَادَ بِذَلِكَ سَلامٌ عَلى آلِ مُحَمّد».
8 . بحار الانوار، ج 23، ص170 به نقل از ابن حجر در صواعق از قول فخر الدين رازى ; نظم دررالسمطين، ص293 ; شبهاى پيشاور، ص180 «إن أهل بيته يساوونه في خمسة أشياء في السلام قال السلام عليك أيها النبيّ و قال سلام على آل يس و في الصلاة عليه و عليهم في التشهد و قال طه أي يا طاهر و قال: (وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) و في تحريم الصدقة و في المحبة قال الله تعالى (فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ) و قال: (قُلْ لاَ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى) ».
9 . مصباح الفقيه، ج 2، قسمت 1، ص370 ; شبهاى پيشاور، ص182 «لا تصلّوا علىّ الصلاة البترا»
10 . نسائى، دارقطنى، ابن حجر، بيهقى، ابو اسحق مروزى، سمهودى، دووى (در تنقيح) ـ سراج الدين قصيمى نيز بر اين نظراند. همه در ص29 تا 35 باب 2 ـ «رشفة الصادي من بحر فضائل بني النبي الهادي». چاپ اعلاميه مصر 1303هجرى.

برچسب ها :
شیعه پاسخ میگوید, آل یاسین کیانند, مراد از الیاسین کیانند, الیاسین در کتب تفسیر اهل سنت, صلوات برمحمد وآل محمد شرط قبولی نماز

پرسش: در انتخاب خليفه اول سه شرط رعايت گرديده است كه عبارتند از: «اجماع مسلمين»، «سن» و «جهان ديده بودن» و نيز حديثى كه عمر نقل كرده كه «سلطنت و نبوت در يك خاندان جمع نمى شود». اين سه، شروط اصلى براى حقانيت خلافت بعد از پيغمبر است. زيرا از پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) نقل شده است كه «امت من بر خطا (گمراهى و ضلالت) اجتماع نمى كنند(1)». چرا شيعيان به اين حق گردن نمى نهند؟

پاسخ:
الف ـ اجماع:
با فرض صحت اين حديث، موارد زير قابل توجه است:
در اين حديث چون كلمه امت با «ياى متكلم» همراه شده، بدين معنا است كه عموم امت من، بر راه خطا و گمراهى نمى روند. يعنى هر گاه همه امت پيغمبر بر انجام كارى اتفاق نظر داشتند آن كار خطا نخواهد بود. اين مطلب يعنى «اجتماعِ بدون استثنا» به نتيجه خواهد رسيد، مورد قبول ما است. چون خداوند همواره در ميان امت، افرادى را قرار داده كه حق با آن ها است و قادرند حق را تشخيص دهند و به آن عمل كنند. يعنى هميشه حجت و نماينده خدا در ميان آن ها مى باشد و همراهى همه با هم به معناى همراهى بقيه با آن ها است و بدين دليل از خطا رفتن امت جلوگيرى مى كنند. اما در عين حال به هيچ عنوان، اين حديث بر اين كه پيغمبر حق تعيين خلافت را از خود ساقط و به امت واگذار كرده باشد، دلالت ندارد. بنابراين همواره حق تعيين جانشين و خليفه از آن پيغمبر بوده و با اينگونه احاديث، اين حق ساقط نمى گردد.

بنابراين با اين فرض محال كه پيغمبر چنين حقى را به اجماع امت واگذار كرده باشد، بايد همگى مسلمين در تعيين خلافت دخيل بوده و اتفاق نظر داشته باشند تا اجماع حاصل گردد. يا حداقل بايستى همه مسلمين جمع شوند و براى تعيين خليفه راى خود را داده باشند و كسى كه اكثريت آراء را داشته باشد به عنوان خليفه انتخاب گردد ـ همان طور كه الان در تمامى دنيا براى انتخاب رييس جمهور عمل مى كنند و افراد حائز اكثريت را به عنوان رئيس جمهور بر مى گزينند. اما آنچه كه بعد از وفات پيغمبر و در محل سرپوشيده كوچكى به نام «سقيفه» اتفاق افتاد تا ابوبكر را به خلافت رسانند، دلالت بر اجماع مسلمين نداشته و يا خيلى خوشبينانه تر ـ به قول اهل سنت ـ بر اجماع عقلا، اكابر و صحابه رسول الله(صلى الله عليه وآله) هم دلالت ندارد.

در تاريخ مورد قبول شيعه و سنى چنين آمده است: بلافاصله بعد از فوت پيامبر، هنگامى كه بنى هاشم سرگرم غسل و كفن و دفن پيغمبر بودند، عده اى از انصار در محلى به نام سقيفه بنى ساعده جمع شدند تا درباره جانشين پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) مشورت نمايند. محمد بن جرير طبرى در تاريخ خود مى نويسد: خبر به گوش عمر رسيد و او خود را به در خانه پيامبر(صلى الله عليه وآله) رسانيد، ولى وارد خانه نشد تا بقيه صحابه كه سرگرم مراسم تغسيل و كفن و دفن رسول الله(صلى الله عليه وآله) بودند او را نبينند. براى ابوبكر پيغام فرستاد كه امر مهمى پيش آمده و زودتر خودت را به من برسان. ابوبكر به قاصد گفت: الان فرصت بيرون آمدن ندارم. عمر قاصد را دوباره برگرداند و گفت: امر بسيار مهمى پيش آمده كه وجود تو خيلى لازم است. بالاخره ابوبكر بيرون آمد و عمر قضيه اجتماع انصار در سقيفه را به منظور تعيين جانشين پيامبر خدا براى ابوبكر بازگو كرد. دو نفرى به سمت سقيفه به راه افتادند و در بين راه ابوعبيده جراح(2) را ديدند و او را نيز با خود بردند و با عجله به سقيفه رسيدند. در آنجا صحبت هايى رد و بدل شد. ابوبكر با تيزبينى و زيركى پيش دستى نمود و خلافت را به ابوعبيده و عمر تعارف كرد. آن ها هم تعارفش را به خود او برگرداندند و گفتند: تو بزرگتر و اولى هستى.

از سوى ديگر، در طرف مقابل، سعد بن عباده كه از قبيله خزرج بود و قصد امارت را داشت، موجب شد تا عمر و ابوعبيده فوراً با ابوبكر بيعت كنند و مسلمين را در مقابل عمل انجام شده قرار دهند. چند نفر ديگر از حضار كه از قبيله اوس بودند از روى عداوتى كه با قبيله خزرج داشتند نيز با ابوبكر بيعت نمودند. موقعى كه اين خبر به گوش اسامة بن زيد رسيد، فورا خود را به مسجد رسانيد و فرياد برآورد كه اين چه غوغايى است كه شما برپا نموده ايد و خليفه تراشى مى كنيد؟ شما چكاره اين امت هستيد كه بدون مشورت مسلمانان اقدام به تعيين و انتخاب خليفه مى كنيد؟ عمر جهت استمالت و پوزش از اسامه جلو رفت و گفت: كار تمام شده و خيلى ها بيعت كرده اند (منظور خودش و ابوعبيده و معدودى از قبيله اوس بود) و تو هم با ابوبكر بيعت نما! اسامه با ناراحتى گفت: پيغمبر خدا مرا بر شما امير قرار داده و از اين امارت هم معزول نشده ام. چگونه اميرى كه پيغمبر خدا برگزيده است بيايد و با مأمور خود بيعت نمايد!؟

در اين مكان كوچك كه تعداد بسيار محدودى جمع شده بودند، نه فقط همه مسلمين، بلكه حتى اكابر و بزرگان صحابه نيز در آنجا حضور نداشتند. بسيارى از اهل سنت معتقدند كه به دليل حياتى بودن امر خلافت، فرصت خبر رسانى به بقيه صحابه در مناطق مختلف، مانند يمن و شام و مكه وجود نداشته است. در پاسخ به اين بهانه اهل سنت بايد گفت: حتى محمد بن جرير طبرى در تاريخ خود معتقد است كه فقط دو قبيله اوس و خزرج مى خواستند براى خود امير تعيين كنند.

علاوه بر اين، اردوى لشكر اسلام به فرماندهى اسامه بن زيد در همان نزديكى مدينه بود. در اين اردو هم عمر و هم ابوبكر تحت فرماندهى اسامه بودند. چگونه عمر و ابوبكر توانستند خود را به سقيفه برسانند ولى ديگر بزرگان همين اردو، از جمله خود اسامه را به دليل ضيق وقت دعوت نكرده و بى خبر گذاشتند!!؟ بنابراين به همان دليل كه عمر و ابوبكر توانستند از اردوگاه جدا شده و خود را به سقيفه برسانند، مى توانستند در همان زمان و بدون فوت وقت بقيه صحابه اى را كه در آن اردوگاه بودند مطلع نموده و به سقيفه بياورند.

بنابراين، از عدم اطلاع رسانى به صحابه و لشكر اسامه مى توان دريافت كه برنامه و توطئه از پيش طراحى شده اى در حال تكوين و اجرا بوده است. از طرفى ديگر على ابن ابى طالب(عليه السلام) كه فضايل او مورد اتفاق همه مسلمين است و عضو بسيار مؤثر جامعه مسلمين بود، و نيز عباس عموى پيامبر كه شيخ القبيله بود و بسيارى ديگر از بنى هاشم كه مورد تأييد پيامبر بودند، و در مدينه هم حاضر بودند را بى اطلاع گذاردند. حال اگر نقشه اى از قبل طراحى نشده بود، چرا عمر وارد خانه پيغمبر نشد تا قضيه را علناً به اطلاع همه بنى هاشم و صحابه برساند و از همه آن ها استمداد نمايد؟ آيا ابوبكر عقل كل منحصر به فرد امت بود؟ و بقيه جزو صحابه به حساب نمى آمدند و عترت پيامبر بيگانه بودند؟ و لذا نبايد آن ها را مطلع مى كرد!!

بنابراين آنچه كه اتفاق افتاد انتخاب و تعيين خليفه به وسيله سه نفر بود (ابوبكر، عمر و ابوعبيده) و بعد به تدريج، عوام الناس به آن ها پيوستند. ولى همچنان صحابه و عترت پيامبر از بيعت با خليفه منصوب آن ها امتناع مى كردند. در كجاى دنيا، اين همه مصلحت انديشى سراغ داريد كه به بهانه مصلحت انديشى، امت و اسلام را منحصر به اين سه نفر كنند و آن را اجماع بنامند؟

آيا اين عقيده قابل قبولى است كه سه نفر يا بيشتر، در پايتخت يك مملكت جمع شوند و براى بقيه، رييس جمهور و خليفه تعيين نمايند؟! آنگاه تبعيت بقيه افراد را واجب پندارند؟ جالب تر اين كه همه افرادى كه در آينده نيز خواهند آمد تحت بيعت و راه آن خليفه باشند. به طورى كه پس از 1400 سال همگى را موظف به اين تبعيت بدانند. چنانچه كسانى حتى در فكر و عقيده (نه در عمل) با آن ها مخالف باشند و از آن ها اطاعت و تبعيت نكنند آن ها را مهدور الدم، رافضى و كافر بخوانند!

با كدام قانون و با چه حقى اين سه نفر (ابوبكر و عمر و ابو عبيده)، و يا اصلاً همه معدود كسانى كه در سقيفه جمع شده بودند را بايد اجماع مسلمين بخوانيم؟ در صورتى كه بين اجماع، اكثريت و اقليت، تفاوت فاحشى وجود دارد. اجماع يعنى اتفاق نظر همه افراد بدون حتى يك نفر مخالف و يا ممتنع. اكثريت يعنى بيش از نيمى از افراد شركت كننده و اقليت يعنى كمتر از نيمى از جمعيت شركت كنندگان.

لذا با اين تعاريف بايد گفت: در ميان شركت كنندگان در سقيفه، نه تنها اجماعى به وقوع نپيوست بلكه از ترس اين كه سعد بن عباده ـ بزرگ قبيله خزرج ـ خلافت را به دست نگيرد، عمر و ابوعبيده جراح و قبيله اوس، سياسى بازى نموده و با ابوبكر بيعت كردند.

حتى در خود مدينه سعد بن عباده انصارى و اولاد و قبيله اش، بسيارى از خواص صحابه، تمام بنى هاشم و دوستان آن ها و نيز على ابن ابى طالب(عليه السلام) تا شش ماه، همچنان به مخالفت ادامه داده و زير بار بيعت نرفتند.

بنابراين با مختصر مطالعه اى مى توان دريافت كه در خود مدينه منوره ـ كه پايتخت حكومت اسلامى آن زمان بود ـ چنين اجماعى (حتى اجماع اكابر و بزرگان صحابه) هرگز به وقوع نپيوست. بلكه بسيارى از صحابه و رجال به مسجد رفته و با ابوبكر، مجادله و بحث كردند. ابن حجر عسقلانى، بلاذرى و نيز محمد خاوند شاه در روضه الصفا، اسامى 18 نفر از بزرگان صحابه كه با ابوبكر مخالفت نموده و بيعت نكردند را چنين ذكر كرده اند:
‎ 1 . سلمان فارسى
2 . ابوذر غفارى
3 . مقداد بن اسود كندى
4 . عمارياسر
5 . خالد بن سعيد ابن العاص
6 . بريدة الاسلمى
7 . ابى بن كعب
8 . خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين (لقبى كه پيغمبر به او داد)
9 . ابوالهيثم بن التيهان
10 . سهل بن حنيف
11 . عثمان بن حنيف ذوالشهادتين
12 . ابوايوب انصارى
13 . جابر بن عبدالله انصارى
14 . حذيفة اليمان
15 . سعد بن عباده
16 . قيس بن سعد
17 . عبدالله بن عباس
18 . زيد بن ارقم.

يعقوبى در تاريخ خود مى افزايد كه افراد ديگرى چون:
19 . على ابن ابى طالب(عليه السلام)
02ـ عباس بن عبد المطلب
21 . فضل بن عباس
22 . زبير بن العوام بن العاص
23 . براء بن عازب
24 ـ مقداد بن عمر
نيز با ابوبكر بيعت نكردند و شيعه على(عليه السلام) شدند.

با توجه به مطالب فوق، اين گونه انتصاب خليفه، توسط سه نفر در سقيفه را بايد اولين كودتاى عالم اسلام ناميد كه تاريخ آن را ثبت كرده است. امام فخر رازى نيز در «نهاية الاصول» به صراحت مى گويد: «هرگز در خلافت ابوبكر و عمر اجماع واقع نشد تا پس از كشته شدن سعد بن عباده، اجماع منعقد گرديد.»

اگر اجماع اتفاق مى افتاد بايد حداقل، عترت واهل بيت پيامبر(عليه السلام) كه در حديث ثقلين «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي إنْ تَمَسَّكْتُم بِهِما فَقَد نَجَوتُم وَ لَنْ تَضِلُّوا بَعدها أَبَداً» و حديث سفينه «مثل أهل بيتي كمثل سفينة نوح، من توسّل بهم نجا ومن تخلّف عنهم هلك» آن ها را ميزان و ملاك نجات دانسته اند، در آنجا حضور مى داشتند.

از طرف ديگر، بر اساس همين احاديث، چون تشكيل دهندگان سقيفه از اهل بيت و عترت پيامبر دورى گرفته اند، اهل هلاك مى باشند. ابن حجر نيز در كتاب «صواعق»، درباره لزوم توجه به اهل بيت رسالت و عترت طاهره(عليه السلام) دو حديث از ابن سعد از پيامبر نقل مى كند:
«من و اهل بيتم درختى در بهشت هستيم كه شاخه هاى آن در دنيا است. پس هر كس كه بخواهد راهى به سوى خدا بيابد، بايد به آن ها تمسك جويد.»(3)

و نيز «در هر دوره براى امت من عدولى از اهل بيت من وجود دارد كه تحريف گمراهان، ادعاى مدعيان باطل و تاويل جاهلين را از دين اسلام دور مى نمايد. به درستى كه بدانيد امامان شما، پيشوايان شما هستند كه شما را به سوى خداى تعالى هدايت مى كنند. پس دقت كنيد كه پيشوايان شما چه كسانى هستند.»(4)

لذا مجدداً يادآورى مى نمايد كه به دليل وجود اهل بيت پيامبر و عترت او در ميان امت ـ كه هرگز به گمراهى نمى روند ـ و در هر دوره اى اين حجت ها در روى زمين وجود دارند، اجماع امت پيامبر به گمراهى و خطا نمى رود. ليكن در قضيه سقيفه، بيعت كنندگان راه خود را از اهل بيت پيامبر جدا كردند و در نتيجه به گمراهى رفتند.

اكنون به بررسى چگونگى رفتار با افرادى كه بيعت نكردند خواهيم پرداخت تا ماهيت به اصطلاح «اجماع مسلمين» روشن تر گردد.

ابن عبدالبر قرطبى كه از بزرگان علماى اهل سنت است در كتاب «استيعاب» و نيز ابن حجر مكى مى گويند: سعد بن عباده انصارى كه خود مدعى مقام خلافت بود، هرگز با ابوبكر و عمر بيعت نكرد و آن ها هم در ظاهر متعرض او نشدند. وى كه صاحب قبيله بزرگى بود، از ترس اين كه در بين مسلمين شورش و بلوايى بر پا نشود به شام رفت و در آنجا سكنى گزيد. به تحريك يكى از بزرگان شام، شبانه به او تيراندازى شد و او را كشتند. قاتل او را پيدا نكردند و زدن تير را به اجنه نسبت دادند.(5)

اما در مورد بيعت على(عليه السلام)، همانطور كه بخارى در جلد سوم صحيح و مسلم در جلد پنجم صحيح خود مى نويسند، بيعت على بعد از وفات فاطمه(عليهم السلام) بوده است. فاطمه(عليهم السلام)هم چند ماه پس از رحلت پيغمبر فوت كرده است.

مسعودى در مروج الذهب مى گويد:
‎ «هيچ يك از بنى هاشم تا وقتى كه فاطمه(عليهم السلام) وفات يافت، با ابوبكر بيعت نكردند.»
‎ على(عليه السلام) را هم با زور شمشير، آتش زدن خانه اش و تهديد به گردن زدن، مجبور به بيعت با ابوبكر كردند. حداقل 12 نفر از مورخين اهل سنت، خبر فوق را نقل كرده اند. براى مثال:

1 . ابو جعفر بلاذرى;
2 . احمد بن يحيى بن جابر البغدادى;
3 . ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه;(6)
4 . محمد بن جرير طبرى;
5 . ابن خزابه در كتاب غرر;
6 . ابن عبد ربه در جزء سوم عقد الفريد;
7 . ابو محمد عبدالله ابن مسلم بن قتيبة بن عمرو الباهلى الدينورى در جلد اول تاريخ الخلفا الراشدين;
8 . احمد بن عبدالعزيز جوهرى;
9 . ابو وليد محب الدين محمد بن الشحنه الحنفى در كتاب «روضة المناظر فى اخبار الاوائل والاواخر» و
10 . ابى الحسن على بن الحسين مسعودى در كتاب «اثبات الوصيه» مضمون اين خبر را با مختصر تفاوتى چنين روايت كرده اند:(7)

«ابوبكر به عمر گفت: برو آن ها را بياور تا با من بيعت كنند. اگر از آمدن هم خوددارى كردند با آن ها قتال كن. پس عمر همراه اسيد بن خضير و سلمه بن اسلم و عده اى ديگر به در خانه فاطمه(عليها السلام) رفتند. آن ها با خود هيزم بسيارى بر در خانه فاطمه(عليها السلام) بردند. بنى هاشم از جمله عباس عموى پيغمبر و على(عليهم السلام) و زبير(8) در آنجا بودند.
عمر گفت: بيرون آييد و با خليفه، ابوبكر بيعت كنيد و گرنه شما را مى سوزانم. به فاطمه(عليها السلام)نيز گفت: هر كه در خانه است بيرون كن. زبير شمشير كشيد و عمر گفت: اين سگ را بگيريد. شمشيرش را گرفتند و بر سنگ كوبيدند و شكست. بنى هاشم از بيرون آمدن امتناع مى كردند. عمر هيزم طلبيد و گفت: به خدايى كه جان عمر در قبضه قدرت او است يا بيرون آييد، يا خانه را با هر كه در آنجا است مى سوزانم. مردم گفتند: يا اباحفص! ـ كنيه عمر اباحفص بود ـ فاطمه(عليها السلام) در اين خانه است. عمر در پاسخ گفت: هر كس در آنجا باشد مى سوزانم. پس همه به جز على(عليه السلام) بيرون آمدند. عمر جهت چاره جويى نزد ابوبكر برگشت. ابوبكر اشخاص ديگرى را چند بار فرستاد ولى مايوس برگشتند. مجدداً عمر با جماعتى ديگر بر خانه فاطمه(عليها السلام) هجوم بردند و چون دق الباب كردند، فاطمه(عليها السلام) با صداى بلند گفت: «اى پدر و اى پيامبر خدا! ببين بعد از تو از عمر و ابوبكر به ما چه مى رسد و چگونه ما را ملاقات مى كنند.» مردم با صداى شنيدن ناله و گريه فاطمه(عليها السلام)برگشتند، ولى همچنان عمر و عده ديگرى در آنجا باقى ماندند. بالاخره على(عليه السلام) را به اجبار و زور به سوى ابوبكر كشيدند. بنى هاشم هم با او مى آمدند و ناظر قضايا بودند. چون به نزد ابوبكر رسيدند; ابوبكر از على(عليه السلام) خواست تا بيعت كند. امام على(عليه السلام) فرمود: من به اين مقام بر حق ترم و با شما بيعت نخواهم كرد. اگر از خدا مى ترسيد بايد به حق ما اعتراف نماييد. سپس عمر گفت: تا بيعت نكنى دست از تو برنخواهم داشت. على(عليه السلام) در پاسخ عمر گفت: خوب با يكديگر ساخته ايد، امروز تو براى او كار مى كنى و فردا او آن را به تو بر مى گرداند. آنگاه امام خطاب به مردم گفت: به خدا سوگند كه ما اهل بيت به اين امر بر حق تر هستيم و شما نبايد از حق دور شويد. عمر، على(عليه السلام) را تهديد كرد كه اگر بيعت نكنى گردنت را خواهم زد. ابوبكر به عمر گفت: مادامى كه فاطمه(عليها السلام) هست او را اكراه نمى كنيم. سپس اميرالمؤمنين(عليه السلام) بدون اين كه بيعت كند، برگشت و خود را به قبر پيغمبر رسانيد و با گريه و ناله عرض كرد: } إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكادُوا يَقْتُلُونَنِي{;(9) «مردم مرا ضعيف ساختند و خواستند مرا بكشند.»

پس از آن، على(عليه السلام) به خانه خود نزد فاطمه(عليها السلام) برگشت. بعد از مدتى ابوبكر و عمر جهت جلب رضايت فاطمه(عليها السلام) به خانه او آمدند; ولى فاطمه(عليها السلام) فرمود:
‎ «به خدا سوگند شما دو نفر مرا اذيت كرديد، و در هر نمازم شما را نفرين مى كنم تا پدرم را ببينم و نزد او از شما شكايت كنم.»

سپس فاطمه(عليها السلام) ادامه داد:
‎ «به خدا تا زنده ام (تا با خدا ملاقات نمايم) با عمر حرف نخواهم زد.» پس از رحلت فاطمه(عليها السلام) على(عليه السلام) را دوباره مجبور به بيعت كردند.

بنابراين با تعجيلى كه در روز سقيفه نمودند، و چند ساعت تأمل و درنگ نكردند تا مراسم تغسيل و تدفين پيامبر تمام شود، و حداقل على(عليه السلام) ـ كه به فرموده پيامبر جدا كننده حق و باطل است ـ و نيز عموى بزرگوار پيامبر ـ كه شيخ القبيله بود ـ بيايند هر صاحب فكرى نسبت به آنچه در سقيفه رخ داد بدبين مى شود و پيش خود خواهد گفت: توطئه اى در كار بوده است، و امروز پس از 1400 سال اين اختلاف ها پيش نمى آمد.

اما توطئه از اين قرار بود: چنانچه صبر مى كردند تا افرادى از اردوى اسامه يا از قبيله بنى هاشم در سقيفه حاضر شوند، نام على(عليه السلام) و عباس هم به عنوان يك داوطلب، مورد وثوق پيغمبر برده مى شد. با شواهد و قرائنى كه در اختيار بود، كلاه خلافت نصيب ابوبكر و عمر نمى شد و خلافت به صاحب آن يعنى على(عليه السلام) مى رسيد. لذا درنگ را جايز ندانسته و گفتند: تا طرفداران على(عليه السلام) و ساير بزرگان، مشغول غسل و كفن و دفن پيغمبرند بايد لباس خلافت را به تن حاضرين و بقيه مسلمين را در مقابل عمل انجام شده قرار داد.

احاديث و اخبارى كه پيامبر تصريح در خلافت اميرالمؤمنين فرمود و همه را علماى اهل سنت بعضى تا حد تواتر نقل كرده اند

ب ـ سن بالاى ابوبكر:
‎ چنانچه سن، يكى از شرايط خلافت مى بود بزرگتر و مسن تر از ابوبكر و عمر بسيار بودند. محققاً ابوقحافه (پدر ابوبكر) كه در آن زمان حيات داشت از خود ابوبكر مسن تر بود و در نتيجه، بايد او را به عنوان خليفه بر مى گزيدند. و او همين مورد را در نامه اى به پسرش ابوبكر نوشته بود، لذا اين دليل عملاً و منطقاً نمى تواند درست باشد.

اما از نظر تجربه و جهان ديدگى، اگر اين شرط نيز بايد رعايت مى شد و از شرايط خلافت مى بود، بايد رسول الله(صلى الله عليه وآله) در زمان حيات خويش به آن جامه عمل مى پوشانيد. در صورتى كه مى دانيم وقتى رسول الله(صلى الله عليه وآله) در غزوه تبوك عازم حركت بود، در غياب خود، على(عليه السلام) را نايب و خليفه خود قرار داد. ايشان در آن زمان به على(عليه السلام) فرمود: «تو در اهل بيت من، در خانه من و در محل هجرت من خليفه من هستى.»(10) لذا بايد اين ايراد را به پيغمبر وارد كرد كه چرا با وجود شيوخ با تجربه و جهان ديده، على جوان و كم سن و سال را خليفه خود قرار داد؟ چرا در موقع فرستادن آيات اول سوره برائت بر اهل مكه، پيرمرد جهان ديده را از وسط راه برگردانده و على جوان را مامور آن كار بزرگ نمود؟ يا چرا براى هدايت اهل يمن از وجود چنان شيوخ با تجربه اى استفاده نكرد و اميرالمؤمنين(عليه السلام)را مامور هدايت اهل يمن نمود؟

ج ـ نبوت و سلطنت:
‎ اما در پاسخ به قول عمر مبنى بر اين كه سلطنت و نبوت در يك خاندان جمع نمى شود(11) بايد گفت: اولا خلافت و امامت، سلطنت و پادشاهى نيست بلكه ادامه نبوّت و جزو لاينفك آن است. به همان دليلى كه هارون برادر حضرت موسى از خلافت بركنار نبود، على(عليه السلام) نيز نبايد از خلافت رسول الله(صلى الله عليه وآله) بر كنار باشد. آشكارترين وروشن ترين دليل بر رد حديث منسوب به عمر بن الخطاب، عمل و پيشنهاد خود او براى نامزدى على(عليه السلام) بعد از خلافت خودش مى باشد، تا اين كه بالاخره على(عليه السلام) خليفه چهارم شد و همه اهل سنت او را به عنوان خليفه چهارم قبول دارند. لذا بسيار عجيب است كه با مبنا قرار دادن اين اصل، خلافت (سلطنت!) بلافاصله على(عليه السلام) را رد مى كنند ولى خلافت بافاصله همان شخص را قبول مى كنند. بالاخره دليل محكم تر استناد به آيه شريفه } أَمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً{; «آيا مردم به آنچه خدا به فضل خود آن ها را برخوردار نموده است حسد مىورزند. پس به تحقيق ما بر آل ابراهيم كتاب و حكمت فرستاديم و به آن ها ملك (حكومت) بزرگ عطا نموديم» مى باشد. از آنجايى كه پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) هرگز بر خلاف نص صريح قرآن سخنى نمى گويد پس اين آيه، دليل بر رد سخن عمر است. يعنى خلافت و نبوت مى توانند (و بايد) و ممكن است در يكجا جمع گردند. همانطور كه محمد بن يوسف گنجى شافعى در باب 44 كفاية الطالب از پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)نقل مى كند «و او پادشاه مؤمنين است و او باب من است كه مى آيد. او بعد از من، خليفه من است.»(12)

1 . اللمع فى اصول الفقه، ص246 ; شبهاى پيشاور، ص480 «لا تجتمع أمّتي على الخطاء ـ لا تجتمع أمتي على الضلالة».
2 . ابو عبيده گوركن بود.
3 . ينابيع المودة لذوى القربى، ج 2، ص439 ; شبهاى پيشاور، ص493 «أنا و أهل بيتي شجرة في الجنّة و أغصانها في الدنيا فمن شاء أن يتخذ إلى ربّه سبيلاً فليتمسك بها»
4 . النص والاجتهاد، ص138 ; كتاب الاربعين، ص378 ; ينابيع المودة لذوى القربى، ج 2، ص135 ; شبهاى پيشاور، ص493 «في كلّ خلف من أمتي عدول من أهل بيتي ينفون عن هذا الدين تحريف الضالّين و انتحال المبطلين وتأويل الجاهلين إلاّ و إنّ أئمتكم وفدكم إلى الله عزّوجلّ فنظروا من توفدون».
5 . قاتل سعد بن عباده و زننده تير خالد بن وليد بود. او در ابتداى حكومت ابوبكر، مالك بن نويره را كشت و همسر او را تصرف كرد و مغضوب خليفه واقع شد. خالد چون مى خواست در دوره خلافت عمر خود شيرينى كند، شبانه به سعد بن عباده انصارى تير اندازى كرد تا خود را نزد خليفه پاك سازد.
6 . ج2، ص60 ; ج14، ص193
7 . اثبات الوصيه، ص143; الوافى بالوفيات، ج6 ، ص17 ; الملل والنحل، ج1، ص57
8 . امام على(عليه السلام) درباره زبير مى فرمايند: زبير هميشه با ما بود تا پسرانش بزرگ شدند و او را از ما برگرداندند.
9 . همان جمله اى كه هارون به برادرش موسى در بازگشت از كوه طور گفت و در سوره طور (52): آيه 150 آمده است
10 . كتاب السقيفة، ص62 ; شبهاى پيشاور، ص496 «فأنت خليفتي في أهل بيتي و دار هجرتي».
11 . نساء (4): 54
12 . لسان الميزان، ج 3، ص283 ; ميزان الاعتدال، ج 2، ص3 ; تاريخ مدينه دمشق، ج 42، ص43 ; شبهاى پيشاور، ص499 «و هو يعسوب المؤمنين و هو بابي الذي أوتي منه و هو خليفتي من بعدي»



برچسب ها :
شیعه پاسخ میگوید, کودتای ننگین سقیفه, نفرین عمر و ابوبکر در هر نماز حضرت زهرا, إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكادُوا يَقْتُلُو, بیعت اجباری حضرت علی با ابوبکر
توسّل به اولياء الله
توسّل در گستره آيات و دليل عقل

اين مسأله (توسّل به اولياء الله) در پيشگاه خدا براى حلّ مشكلات مادّى و معنوى از مهم ترين و جنجالى ترين مباحث ميان وهّابيان و ساير مسلمين جهان است. وهّابيان تصريح مى كنند توسّل إلى الله با اعمال صالحه اشكالى ندارد، ولى توسّل به اولياء الله جايز نيست. آن را نوعى شرك مى دانند، در حالى كه ساير مسلمين جهان توسّل به اولياء الله را به معنايى كه شرح خواهيم داد مجاز مى شمرند.

پندار وهّابيان اين است كه آياتى از قرآن مانع از اين توسّل است و آن را شرك مى شمارند، از جمله آيه شريفه ( مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللهِ زُلْفَى )(1) كه درباره معبودهايى مانند فرشتگان است و مشركان جاهليّت مى گفتند «اگر ما آنها را پرستش مى كنيم براى اين است كه ما را به خدا نزديك كند» و قرآن اين سخن آنها را شرك مى شمارد. در آيه ديگر مى گويد: «(فَلاَ تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً) ; كسى را با خدا نخوانيد».(2)

در آيه ديگرى مى فرمايد: «(وَالَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاَ يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَىْء); كسانى را كه غير از خدا مى خوانند، هيچ مشكلى از آنها را حل نمى كند».(3)

توهّم و پندار وهّابيان اين است كه اين آيات نفى توسّل به اولياء الله مى كند. علاوه بر اين بحث ديگرى هم دارند. آنها مى گويند به فرض كه توسّل به پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در حال حياتش طبق بعضى از روايات جايز باشد، در حال وفات و بعد از مرگ دليلى بر جواز توسّل به آن حضرت نداريم. اين بود خلاصه ادّعاهاى آنها. امّا متأسّفانه به خاطر همين گونه سخنان بى مدرك، وهّابيان بسيارى از مسلمانان را متّهم به شرك و كفر كرده، خون آنها را مباح دانسته و اموالشان را نيز مباح شمرده اند. خون هاى زيادى به اين بهانه ريخته شد و اموال زيادى نيز به غارت رفت.
اكنون كه اعتقاد آنها را دانستيم خوب است به اصل سخن برگرديم و مسأله توسّل را از ريشه حل كنيم.
نخست به سراغ «توسّل» در لغت و در آيات و روايات مى رويم:
«توسّل» در لغت به معناى انتخاب وسيله، و وسيله به معناى چيزى است كه انسان را متقرّب به ديگرى كند.
لسان العرب كه از كتب معروف لغت است، مى گويد: «وصَّلَ إلى الله وسيلةً إذا عَمِل عملا تقرّب به إليه و الوسيلة ما يتقرّب به إلى الغير ; توسّل جستن به سوى خدا و انتخاب وسيله اين است كه انسان عملى انجام دهد كه او را به خدا نزديك كند و وسيله به معناى چيزى است كه انسان به كمك آن به چيز ديگرى نزديك مى شود».

در مصباح اللغة نيز آمده است : «الوسيلة ما يتقرّب به إلى الشىء و الجمع الوسائل» وسيله چيزى است كه انسان با آن به چيز ديگر يا شخص ديگر نزديك مى شود و جمع «وسيله» هم «وسائل» است. در مقاييس اللغة مى خوانيم: «الوسيلة الرغبة و الطلب; وسيله به معناى رغبت و طلب است».

بنابراين وسيله هم به معناى تقرّب جستن است و هم به معناى چيزى است كه باعث تقرّب به ديگرى مى شود و اين يك مفهوم وسيع و گسترده اى دارد. به آيات قرآن مجيد باز مى گرديم.

در قرآن مجيد واژه وسيله در دو آيه به كار رفته است. اوّل آيه 35 سوره مائده است كه مى گويد: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَجَاهِدُوا فِى سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ). مخاطب در اين آيه همه افراد با ايمانند. در اين جا سه دستور داده شده است: اوّل دستور به تقوا، دوّم دستور به انتخاب وسيله، وسيله اى كه ما را به خدا نزديك كند و سوّم دستور به جهاد در راه خدا. نتيجه مجموع اين صفات، (تقوا و توسّل و جهاد) همان چيزى است كه در آخر آيه آمده است:
«لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ; اين باعث فلاح و رستگارى شماست».

دوّمين موردى كه وسيله در قرآن مجيد به كار رفته، آيه 57 سوره اسراء است. براى فهم معناى آيه 57 بايد به آيه 56 برگرديم كه مى فرمايد : «(قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِّنْ دُونِهِ فَلاَ يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنكُمْ وَلاَ تَحْوِيلا); اى پيغمبر بگو : كسانى را كه غير از خدا مى خوانيد و معبود خود مى دانيد آنها را بخوانيد، مشكلى را حل كنند آنها هيچ مشكلى را از شما نمى توانند حل كنند و هيچ تغيير و دگرگونى ايجاد كنند».

با توجّه به جمله «قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ» معلوم مى شود منظور از اين آيه بت ها و امثال آنها نيست، چون «الذين» براى ذوى العقول (صاحبان عقل) است، بلكه منظور از آن فرشتگانى است كه آنها مى پرستيدند يا حضرت مسيح است كه گروهى به عنوان معبود پرستش او مى كردند.

اين آيه مى گويد نه فرشتگان و نه حضرت مسيح نمى توانند مشكل شما را حل كرده و كشف ضرّ كنند

آيه بعد مى گويد: «(أُوْلَئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلَى رَبِّهِمْ الْوَسِيلَةَ); يعنى خود اينها (حضرتمسيح و فرشتگان) كسانى هستند كه به درگاه خدامى روند و با وسيله اى به او تقرّب مى جويند، وسيله اى كه «(أَيُّهُمْ أَقْرَبُ); هر وسيله اى كه نزديك تر باشد»، «(وَيَرْجُونَ رَحْمَتَهُ); و اميد به رحمت خدا دارند»، «(وَيَخَافُونَ عَذَابَهُ); از عذاب خداوند مى ترسند» چرا كه «(إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ كَانَ مَحْذُوراً);

عذاب پروردگارت چيزى است كه از آن هر كسى وحشت دارد».

اشتباه بزرگ وهّابيان اين است كه تصوّر مى كنند مفهوم توسّل به اولياءالله اين است كه آنها را كاشف الضر بدانند يعنى برطرف كننده زيان ها و مشكلات. تصوّر مى كنند آنها را مستقلاّ سرچشمه قضاى حاجات و دفع كربات مى دانند، در حالى كه معناى توسّل اين نيست. آياتى كه وهّابيان به آن توسّل جسته اند آياتى است كه درباره عبادت است، در حالى كه هيچ كس عبادت اولياءالله نمى كند.

ما وقتى به پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) متوسّل مى شويم، آيا عبادت پيغمبر مى كنيم؟ آيا ما پيغمبر را مستقلّ در تأثير و كاشف الضر مى دانيم؟ توسّلى كه قرآن مجيد به آن دعوت كرده اين است كه به آن وسيله به خدا نزديك شويم. يعنى اين ها در پيشگاه خدا شفاعت مى كنند، همين چيزى كه ما در شفاعت گفتيم.

در واقع ماهيّت توسّل با ماهيّت شفاعت يكى است. آيات زيادى دليل بر شفاعت و دو آيه هم درباره توسّل است، و جالب اين كه در آيه 57 سوره مائده جمله (أيّهم أقرب) مى گويد، فرشتگان و حضرت مسيح هم وسيله اى براى خود انتخاب مى كنند وسيله اى كه نزديك تر است. «هم» ضمير جمع عاقل است يعنى به صالحين و اولياءالله متوسّل مى شوند. هر كدام از اين صالحين كه به خدا نزديك ترند.

به هر حال بايد در ابتداى بحث روشن شود كه توسّل به اولياءالله چيست؟ آيا عبوديّت و پرستش آنهاست؟ ابداً; آيا آنها را قاضى مستقل در تأثير دانستن است؟ ابداً. آيا آنها قاضى الحاجات و كاشف الكرباتند؟ ابداً. آنها در پيشگاه خدا براى كسى كه به آنها متوسّل شده شفاعت مى كنند، درست مثل اين است كه من مى خواهم به در خانه شخص بزرگى بروم و او مرا نمى شناسد. از شخصى كه مرا مى شناسد و با آن شخص بزرگ آشناست، خواهش مى كنم كه من همراه تو نزد او مى آيم، تو مرا به او معرّفى كن و در نزد او براى من شفاعت نما. اين كار نه عبوديّت است و نه استقلال در تأثير.

در اين جا مناسب است به سراغ كلام جالبى برويم كه «بن علوى» در كتاب معروف خود «مفاهيم يجب أن تصحّح» آورده است، او مى گويد: بسيارى از مردم در فهم حقيقت توسّل گرفتار خطا شده اند و به همين جهت ما مفهوم صحيح توسّل را به نظر خود بيان مى كنيم و قبل از بيان اين مطلب بايد چند نكته را يادآور شويم:

1ـ توسّل يكى از طرق دعاست و در واقع بابى از ابواب توجّه به خداوند سبحان است، پس مقصد و مقصود اصلى و حقيقى، خداوند سبحان است و شخصى كه به او توسّل مى جويى، واسطه و وسيله تقرّب به خداست و اگر كسى غير از اين اعتقاد داشته باشد، مشرك است.

2ـ كسى كه به وسيله شخصى به خدا متوسّل مى شود، به خاطر محبّتى است كه به او داشته و اعتقادى كه در مورد او دارد و معتقد است كه خداوند سبحان او را دوست دارد و اگر فرضاً خلاف اين مطلب ظاهر شود كاملا از او دورى مى كند و با او مخالفت خواهد كرد. آرى معيار اين است كه خدا او را دوست دارد.

3ـ اگر شخصى كه توسّل مى جويد معتقد باشد كه «متوسَّلٌ به» يعنى آن شخص واسطه سود و زيان، به صورت استقلالى و بنفسه مثل خدا مى باشد، اين شخص مشرك است.

4ـ توسّل يك امر واجب و ضرورى نيست و راه منحصر اجابت دعا، توسّل نمى باشد. مهم دعاست و به درگاه خدا رفتن، به هر صورت كه باشد. همان گونه كه خداوند فرموده : (وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِى عَنِّى فَإِنِّي قَرِيبٌ). (4)

بن علوى مالكى بعد از بيان اين مقدّمه به سراغ نظرات علما و فقها و متكلّمين اهل سنّت در مسأله توسّل مى رود و مى گويد: هيچ اختلافى بين مسلمين در مشروعيّت توسّل إلى الله بالأعمال الصّالحة نيست، يعنى انسان به وسيله اعمال صالح تقرّب إلى الله بجويد. اين مورد اختلاف نيست، مثلا كسى كه روزه بگيرد، نماز بخواند قرائت قرآن كند، در راه خدا صدقه دهد، به وسيله اين اعمال توسّل الى الله جسته و تقرّب الى الله را پيدا مى كند. اين از مسلّمات است كه بحثى در آن نيست.

اين نوع توسّل را حتّى سلفى ها پذيرفته اند، از جمله ابن تيميّه در كتاب هاى مختلفش به خصوص در رساله القاعدة الجليلة فى التوسّل و الوسيلة پذيرفته است.

ابن تيميّه به جواز اين گونه توسّل، يعنى توسّل به اعمال صالحه تصريح كرده است، پس محلّ اختلاف كجاست؟ محلّ اختلاف در مسأله توسّل به غير اعمال صالحه است؟ مانند توسّل به ذوات اولياءالله به اين گونه كه بگويد: اللهم إنّى اتوسّل إليك بنبيك محمّد; خدايا من متوسّل مى شوم و تقرّب مى جويم به وسيله پيغمبرت محمد(صلى الله عليه وآله); بعد اضافه مى كند و مى گويد : اختلاف در اين معنا و انكار وهّابيون نسبت به توسّل به اولياءالله در واقع يك نوع اختلاف شكلى و لفظى است و جوهرى نيست و به تعبير ديگر نزاع لفظى است. زيرا توسّل به اولياءالله در واقع به توسّل انسان به عمل آنها بر مى گردد كه جايز است، بنابراين اگر مخالفين هم با ديده انصاف و با بصيرت بنگرند، مطلب براى آنها واضح خواهد شد و اشكال منحلّ مى شود و فتنه خاموش مى گردد و نوبتى به متّهم ساختن مسلمين به شرك و ضلالت نمى رسد. سپس در توضيح اين سخن مى گويد: كسى كه به يكى از اولياءالله متوسّل مى شود به خاطر اين است كه او را دوست دارد. چرا او را دوست دارد؟ براى اين كه معتقد است او شخص صالحى است و يا اين كه آن شخص خدا را دوست مى دارد، يا اين كه خدا او را دوست مى دارد، يا انسان آن وسيله را دوست مى دارد. هنگامى كه همه اينها را مى شكافيم، مى بينيم سر از عمل در مى آورد، يعنى در واقع توسّل به اعمال صالحه در پيشگاه خداست، همان چيزى كه مورد اتّفاق همه مسلمين است.(5)

البتّه ما بعداً خواهيم گفت كه توسّل به افراد هر چند براى جلالت مقامشان باشد نه براى اعمالشان، به اين عنوان كه آنها در پيشگاه خدا آبرومندند، عزيزند، سربلندند و يا به هر دليل كه باشد، ولى آنها را مستقل در تأثير ندانيم بلكه آنها را شفيع درگاه خدا بدانيم، اين توسّل نه كفر است، نه خلاف.

بارها در آيات قرآن مجيد به اين نوع توسّل اشاره شده است. شرك آن است كه ما چيزى را در برابر خدا مستقلّ در تأثير بدانيم. اشتباه وهّابيون آن است كه «عبادت» و «شفاعت» را در آيه شريفه (مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللهِ زُلْفَى) (6) با هم مخلوط كرده اند و گمان كرده اند شفاعت هم شرك است، در حالى كه عبادت واسطه ها شرك است نه شفاعت آنها و نه توسّل به آنها. (دقّت كنيد)

توسّل در روايات اسلامى

علاوه بر اطلاق آيات توسّل كه هر گونه توسّل را كه مخالف اصول اعتقادى صحيح اسلامى نباشد، مجاز، بلكه مطلوب، مى شمرد. روايات زيادى هم كه در حدّ تواتر يا قريب به تواتر است در زمينه توسّل داريم.

بسيارى از اين روايات مربوط به توسّل به شخص پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)است كه گاه قبل از تولّد و گاه بعد از تولّد و يا درحال حيات، و گاه بعد از رحلت آن حضرت مى باشد.

البتّه قسمت ديگرى هم مربوط به توسّل به غير پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از رجال دين است.

اضافه مى كنم كه بعضى به صورت درخواست و دعاست و بعضى به صورت تقاضاى شفاعت در پيشگاه خدا و بعضى خدا را به مقام پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) خواندن. خلاصه تمام اقسام توسّل در اين روايات ديده مى شود به گونه اى كه راه را بر تمام بهانه جويان وهّابى مى بندد.

اكنون به چند نمونه از اين روايات توجّه كنيد:

1ـ توسّل آدم به پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله) قبل از آن كه پيغمبر متولّد شود. «حاكم» در «مستدرك» و جماعت ديگرى از محدّثان، اين حديث را نقل كرده اند كه پيغمبر اكرم مى فرمايد: هنگامى كه آدم مرتكب آن خطاى خود شد، عرض كرد : «يَا رَبِّ! اَسْئَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّد لَمّا غَفَرْتَ لِى; خدايا من تو را به حقّ محمّد(صلى الله عليه وآله)مى خوانم كه مرا ببخشى». خداوند عالم فرمود: تو محمّد را از كجا شناختى در حالى كه هنوز او را نيافريده ام؟! آدم عرض كرد : پروردگارا! اين به سبب آن است كه وقتى مرا با قدرت خود آفريدى و از روح خود در من دميدى، سرم را بلند كرده و ديدم اين جمله بر پايه هاى عرش نوشته شده است : «لا إله إلاّ الله محمّد رسول الله». از اين عبارت فهميدم كه تو نام محمّد را به نام خود اضافه نمى كنى مگر به اين دليل كه محبوب ترين خلايق نزد توست.

خداوند خطاب كرد : آدم راست گفتى. «انه لاََحَبُّ الخلق إلىَّ ; او محبوب ترين خلق نزد من است». «ادعونى بحقّه فقد غفرت لك; به حقّ محمّد مرا بخوان من تو را مى آمرزم».(7)

2ـ حديث ديگر مربوط به توسّل ابوطالب به پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در حال كودكى است; خلاصه حديث چنين است كه ابن عساكر در كتاب فتح البارى نقل مى كند : وقتى خشكسالى در مكّه واقع شد. قريش نزد ابوطالب رفته و گفتند: تمام بيابان ها خشك شده، قحطى همه جا را در هم كوبيده، بيا برويم و از خدا طلب باران كنيم.

ابوطالب حركت كرد در حالى كه كودكى با او بود (منظور از كودك پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) است كه در حال طفوليّت بود). چهره اين كودك مانند آفتاب درخشان بود. ابوطالب در حالى كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را بغل كرده بود، پشت خود را به كعبه چسبانيد و به همين كودك متوسّل شد; در حالى كه در آسمان هيچ ابرى نبود، ناگهان ابرها از اين طرف و آن طرف در آسمان ظاهر شدند و به هم پيوستند و چنان بارانى باريد كه بر اثر آن بيابان هاى خشك سرسبز شد. ابوطالب در اين زمينه شعرى در مدح پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) فرموده:

و أبيض يستسقى الغمام بوجهه *** ثمال اليتامى عصمة للأرامل

يعنى : «پيغمبر اكرم سفيد رويى است كه ابرها به خاطر او مى بارند. پناهگاه يتيمان و نگاهدارنده بيوه زنان خواهد بود».(8)

3ـ توسّل مرد نابينا به پيامبر (صلى الله عليه وآله)، كه در زمان نبوّت خدمت پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) رسيد و شفا گرفت و چشم خود را بازيافت. روايت در صحيح ترمذى و همچنين سنن ابن ماجه، مسند احمد و كتاب هاى ديگر نقل شده است.(9)

به اين ترتيب حديث از نظر سند مدارك مهمّى دارد. خلاصه حديث چنين است:

مرد نابينايى خدمت پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) آمد و عرض كرد: اى رسول خدا! از خدا بخواه كه مرا شفا دهد و چشمم را به من باز گرداند.

پيغمبر فرمود: اگر بخواهى من دعا مى كنم و اگر بخواهى صبر كن. اين صبر براى تو بهتر است. (و شايد مصلحت تو در همين حالت باشد) ولى پيرمرد بر خواسته خود اصرار كرد.

پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به او دستور داد وضوى كامل و خوب بگيرد و دو ركعت نماز بخواند و بعد از نماز اين دعا را بخواند: «اللّهم إنّى اسئَلُكَ و أتوجّه إليك بنبيك محمّد نبى الرحمة يا محمّد إنّى أتوجّه بك إلى ربّى فى حاجتى لتُقضى، اللهم شَفِّعه فىَّ; خداوندا من تو را مى خوانم و به سوى تو متوجّه مى شوم به وسيله پيغمبرت محمّد نبىّ رحمت، اى محمّد من متوجّه مى شوم به سوى پروردگارم در حاجتم كه حاجتم برآورده شود، خداوندا او را شفيع من قرار بده».

مرد دنبال آن برنامه رفت تا وضو بگيرد، و نماز را بخواند و دعايى را كه پيغمبر به او تعليم داده بود، انجام دهد.

عثمان بن عمير راوى اين حديث مى گويد: ما در همان مجلس نشسته بوديم و سخن مى گفتيم، مدّتى گذشت، ديديم مرد نابينا وارد مجلس شد در حالى كه هيچ آثارى از نابينايى در او نبود و چشمش روشن بود.

جالب اين است كه بسيارى از بزرگان اهل سنّت تصريح كرده اند كه اين حديث صحيح است. ترمذى حديث را صحيح مى داند. ابن ماجه گفته است صحيح است. رفاعى گفته شكى نيست كه اين حديث صحيح و مشهور است.(10)

4ـ توسّل به پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله) بعد از حيات او ، يكى از علماى معروف اهل سنّت به نام «دارمى» در كتاب معروفش به نام سنن دارمى در بابى كه تحت عنوان باب ما حكم الله تعالى نبيه(صلى الله عليه وآله) بعد موته (اين باب درباره كرامت ها و احترام هايى است كه خداوند تعالى نسبت به پيغمبر بعد از موتش داشته است) آورده، چنين مى گويد:

قحطى شديدى در مدينه پيش آمد. گروهى از مردم نزد عايشه رفته و چاره جويى خواستند، عايشه گفت : برويد كنار قبر پيغمبر. سوراخى در سقف بالاى قبر بكنيد به طورى كه آسمان از آنجا ديده شود و منتظر نتيجه باشيد. رفتند و آن سقف را سوراخ كردند به طورى كه آسمان ديده مى شد، باران فراوانى باريدن گرفت به قدرى كه بعد از مدّتى بيابان ها سرسبز شد و شتران چاق و فربه شدند.(11)

5ـ توسّل به عموى پيغمبر عبّاس، «بخارى» در صحيح خود نقل مى كند كه عمر بن خطّاب هنگامى كه در مدينه قحطى شد به وسيله عبّاس بن عبدالمطلب از خدا تقاضاى باران كرد و عبارتش در موقع دعا اين بود: «اللّهم إنّا كنّا نتوسّل إليك بنبيّنا وتسقينا و إنّا نتوسّل إليك بعمّ نبيّنا فاسقنا; خداوندا ما به پيامبر خود متوسّل مى شديم و تو باران براى ما مى فرستادى، الآن متوسّل به عموى پيغمبرمان مى شويم، باران براى ما بفرست». راوى مى گويد به دنبال آن باران فراوانى نازل شد.(12)

6ـ ابن حجر مكّى در صواعق از امام شافعى پيشواى معروف اهل سنّت نقل مى كند كه شافعى به اهل بيت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) توسّل مى جست و اين شعر معروف را از او نقل مى كند:

آل النبى ذريعتى *** و هم اليه وسيلتى

ارجوا بهم اعطى غداً *** بيد اليمين صحيفتى

خاندان پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) وسيله منند آنها در پيشگاه او سبب تقرّب من مى باشند، اميدوارم فرداى قيامت به سبب آنها نامه اعمال من به دست راست من سپرده شود!

اين حديث را «رفاعى» نويسنده كتاب التوصّل إلى حقيقة التوسّل در كتاب خود آورده است.(13)

همين نويسنده كه در مورد توسّل بسيار سخت گير است، 26 حديث از كتب و منابع مختلف اهل سنّت در آن جا نقل كرده، گرچه اصرار دارد برخى از اين احاديث را مخدوش قلمداد كند، ولى احاديث در سرحدّ تواتر يا قريب به تواتر و در كتب معتبر و معروف اهل سنّت آمده، و چيزى نيست كه قابل خرده گيرى بوده باشد. ما تنها بخشى از احاديث را در اين جا ذكر كرديم وگرنه احاديث در اين زمينه بسيار زياد است.

چند تذكّر لازم

1ـ بهانه جويى وهابيان

وهّابيان متعصّب براى اثبات مقصود خود، يعنى تكفير يا تفسيق مسلمانانى كه اقدام به توسّل به صالحان مى جويند، در برابر آيات و رواياتى كه در بالا آمد كه توسّل را در اشكال مختلفش اجازه مى دهد، به «بهانه جويى» مى پردازند و به راستى شبيه بهانه جويى كودكان!

گاه مى گويند آنچه ممنوع است توسّل به ذات آن بزرگان و صالحان است، نه توسّل به مقام، دعا و شفاعت آنان. اينها جايز است و توسّل به ذات آنها جايز نيست.

گاه مى گويند آنچه جايز است توسّل در حال حيات آنهاست نه توسّل بعد از وفات، چون آنها هنگامى كه از دنيا منتقل شدند رابطه شان با ما قطع مى شود. قرآن مجيد مى گويد: «(إِنَّكَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَى) ; اى پيغمبر نمى توانى صدايت را به گوش مردگان برسانى»(14)، رابطه تو با آنها قطع است.

ولى اين گونه اشكال تراشى ها راستى شرم آور است، زيرا :

اوّلا: قرآن مجيد حكم عامّى دارد كه ما به مقتضاى عموم يا اطلاق آن تمام انواع توسّل را كه منافاتى با «توحيد در عبادت» و «توحيد افعالى» ندارد، مجاز مى دانيم. قرآن مى گويد: (وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ) گفتيم وسيله يعنى چيزى كه واسطه تقرّب به خداست. آرى هر امرى كه ممكن است وسيله تقرّب شما به خدا بشود، برگزينيد: دعاى پيغمبر، شفاعت پيغمبر، مقام پيغمبر، ذات پيغمبر كه به خاطر اطاعت و عبوديّت و بندگى و صفاتش در پيشگاه خدا مقرّب است، با اين امور نزد خدا تقرّب بجوييد، بنابراين محدود ساختن وسيله به عمل صالح خود انسان آن گونه كه در كلمات وهابيون آمده دليلى ندارد.

و آنچه گفتيم نه توحيد در عبادت خدشه دار شده، چون فقط خدا را مى پرستيم نه پيغمبر را، و نه توحيد افعالى مخدوش گشته، براى اين كه فقط خداست كه منشأ سود و زيان مى تواند باشد. هر كس هر چه دارد از ناحيه خداست و به وسيله اوست.

با يك چنين عمومى كه در آيات است ما ديگر چه انتظارى داريم. اين درست مانند آن است كه قرآن مجيد مى فرمايد: «(فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ); آنچه مى توانيد از قرآن بخوانيد».(15) حال اگر بهانه جويى كرده و بگوييم در حال ايستادن تلاوت قرآن جايز است يا نه، در حال خوابيدن چطور؟

عموم آيه مى گويد تمام انواع تلاوت قرآن جايز است، در حضر در سفر، با وضو، بدون وضو، مگر دليلى بر خلاف آن قائم شود.

عمومات و اطلاقات قرآن مجيد مورد قبول است، مادامى كه به مانعى برخورد نكرده، آيات توسّل هم عام است و عموم آيات قرآن مورد قبول است و تا مانعى پيدا نكنيم، مطابق آن عمل مى كنيم و بهانه جويى ها درست نيست.

ثانياً : روايات وارده در مسأله توسّل كه بخشى از آن را در بالا آورديم چنان متنوّع است كه هر نوع توسّل را اجازه مى دهد. توسّل به خود پيغمبر، مثل آنچه در داستان آن مرد نابينا آمده بود، توسّل به قبر پيغمبر، آنچنان كه در بعضى از روايات آمده، توسّل به دعاى پيغمبر، به شفاعت پيغمبر، آنچنان كه در روايات ديگر آمده است. با اين روايات متنوّع و اشكال مختلف توسّل جايى براى اين بهانه جويى ها باقى نمى ماند.

ثالثاً: توسّل به ذات پيغمبر يعنى چه؟ چرا پيغمبر در نظر ما محترم است و ذات او را در پيشگاه خدا شفيع قرار مى دهيم، چرا؟ براى اين كه پيغمبر داراى اطاعات و عبوديّت بسيار گسترده و عميقى بود. پس توسّل ما به پيغمبر توسّل به طاعات و عبادات و افعال اوست. اين همان چيزى است كه وهّابيون متعصّب مى گويند كه توسّل به طاعات مانعى ندارد، پس نزاع لفظى است.

شگفت آور اين كه بعضى از آنها حيات برزخى پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را انكار كرده و وفات او را در سر حدّ وفات كفّار دانسته اند. قرآن براى شهدا حيات جاويدان ذكر كرده: (بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ) (16) آيا مقام پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) از مقام شهدا كمتر است، وانگهى همه شما در نماز به او سلام مى فرستيد، اگر بعد از وفات توسّلِ توسّل جويان را درك نمى كند، سلام شما بى معناست (پناه بر خدا از تعصّب كور و كر كه انسان را به چه وادى ها مى كشد). خوشبختانه بعضى از آنها حيات برزخى آن حضرت را قبول دارند، كه بر طبق آن بايد اشكال خود را پس بگيرند.

2ـ غاليان و افراطيان

ما در ميان دو گروه افراطى و تفريطى قرار داريم. از يك سو كسانى كه در مسأله توسّل مقصّرند، اشكال تراشى مى كنند و توسّلى را كه قرآن و روايات اجازه داده مجاز نمى شمرند و گمان مى كنند اين باعث كمال توحيد آنان است، در حالى كه در خطا و اشتباهند. توسّل به اولياء الله به خاطر اطاعت، عبادات، اعمال و قربشان در درگاه خدا، تأكيدى است بر مسأله توحيد و همه چيز را از خدا خواستن.

گروه دوّم گروه افراطى هستند، آنهايى كه به وسيله توسّل راه غلوّ را پيش مى گيرند. خطر اين غلاة از خطر گروه اوّل كمتر نيست. تعبيراتى مى كنند كه با توحيد افعالى سازگار نيست، يا تعبيراتى دارند كه با توحيد در عبادت نمى سازد. در حالى كه «لا مؤثّر فى الوجود إلاّ الله» مؤثّر واقعى در جهان هستى خداست و هر كه هر چه دارد از اوست. بنابراين ما همان گونه كه بايد با منكران توسّل صحيح مبارزه كنيم يا آنها را ارشاد نماييم و از خطاها باز داريم، گروه غلات و افراطى گران را نيز بايد ارشاد كرده و به راه صحيح بازگردانيم.

در واقع مى توان گفت يكى از عوامل پيدايش منكران توسّل افراط و غلوّ بعضى از طرفداران توسّل است. وقتى اينها راه افراط را پيش گرفتند، طبيعى است گروهى تفريطى در مقابل آنها پيدا مى شوند، اين قانونى است در همه مسائل اعتقادى، اجتماعى و سياسى كه اين دو دسته انحرافى لازم و ملزوم يكديگر بوده و خواهند بود و هر دو راه خطا را مى پيمايند.

3ـ توسّل به تنهايى كافى نيست

بايد به مردم اين مطلب را بياموزيم كه به توسّل به اولياءالله و صالحان قناعت نكنند. اصلا توسّل درسى است براى ما، چرا به آنها متوسّل مى شويم؟ براى اين كه در پيشگاه خدا آبرومندند، چرا آبرومندند؟ براى اعمال صالحشان، پس ما بايد به طرف اعمال صالح پيش برويم. توسّل به ما درس مى دهد كه تقرّب به خدا از طريق اعمال صالح است و توسّل به اولياءالله به خاطر اعمال صالحشان مى باشد، آنها در پيشگاه خدا مقرّب شدند و ما از آنها مى خواهيم كه نزد خداوند براى ما شفاعت كنند، پس ما هم بايد بكوشيم آن مسيرى را كه آنها طى كرده اند دنبال كنيم. توسّل بايد تبديل به يك مكتب انسان ساز و تربيت كننده شود، مبادا در توسّل متوقّف شويم و آن اهداف عاليه توسّل را فراموش كنيم اين هم امر مهمّى بود كه همه بايد به آن توجّه داشته باشيم.

4ـ توسّل در امور تكوينى

نكته ديگر اين كه توسّل به عالم اسباب هم در امور تشريعى وجود دارد و هم در امور تكوينى و هيچ كدام مانع از توحيد نيست. ما هنگامى كه مى خواهيم به نتايج مطلوب برسيم، در زندگى طبيعى مان به دنبال اسباب مى رويم، زمين را شخم مى زنيم، بذرافشانى مى كنيم، آبيارى و آفت زدايى مى كنيم، محصول را به موقع برداشت مى كنيم و از آن براى زندگى مان استفاده مى كنيم.

آيا توسّل به اين اسباب ما را از خدا غافل مى كند؟ آيا اعتقاد به اين كه زمين بذر گياهان را مى روياند و يا نور آفتاب و قطره هاى حيات بخش باران، بذر و گل و گياه و ميوه ها را پرورش مى دهد، و به طور كلّى اعتقاد به اين عالم اسباب، مخالف توحيد افعالى است؟

به يقين مخالف نيست، زيرا ما به دنبال عالم اسباب مى رويم، امّا مسبّب الاسباب را خدا مى دانيم. پس همان گونه كه توسّل به اسباب طبيعى با اصل توحيد منافات ندارد و «اين همه آوازها از شه بود» در عالم تشريع نيز توسّل به انبيا و اوليا و معصومين و تقاضاى شفاعت از آنها در پيشگاه خدا هيچ منافاتى با اصل توحيد ندارد.

البتّه مى دانيم يك گروه افراطى نيز در اينجا پيدا شده اند كه عالم اسباب را منكر شده اند; آنها به همين گمان كه اعتقاد به عالم اسباب با توحيد افعالى خدا منافات دارد، مى گويند آتش نمى سوزاند خداوند به هنگام نزديك شدن آتش به چيزى آن را مى سوزاند. آب آتش را خاموش نمى كند خداوند به هنگام ريختن آب بر روى آتش، آتش را خاموش مى كند، و به اين ترتيب تمام رابطه علّت و معلول كه از روابط بديهى در جهان آفرينش است، منكر مى شوند.

در حالى كه قرآن مجيد عالم اسباب را به روشنى به رسميّت شناخته و مى گويد: ابرها را مى فرستيم، اين ابرها زمين هاى تشنه را آبيارى مى كند، به وسيله آنها احياى ارض مى شود: (فَيُحْيِى به الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا).(17) «يحيى به» يعنى به اين دانه هاى باران زمين را حيات مى بخشد. آياتى كه دلالت بر به رسميّت شناخته شدن عالم اسباب دارد، بسيار زياد است. منتها اين اسباب چيزى از خودشان ندارند، هر چه دارند از ناحيه اوست.

اين آثار را خدا به آنها داده، همان گونه كه منكران اسباب طبيعى، خطاكاران غافلى هستند، منكران اسباب در عالم تشريع هم خطاكارانند.

اميدواريم با توجّه به آنچه گفته شد، دست از تعصّب بردارند و راه صحيح را برگزينند و از اين طريق تكفيرها و تفسيق ها را پايان پيدا دهند و مسلمانان جهان با هم ائتلاف يابند و در برابر دشمنانى كه قرآن و اسلام و خدا را هدف حملات خود قرار داده اند بايستند و تعليمات اسلام را، خالص از هر گونه شرك، از هر گونه زياده روى و غلو و از هر گونه كوتاهى و نقصان به مردم جهان معرّفى كنند.

. شعبان 1426 ـ شهريورماه 1384

ناصر مكارم شيرازى


1 . سوره زمر، آيه 3 .
2 . سوره جنّ، آيه 18
. 3 . سوره رعد، آيه 14 .
4. سوره بقره، آيه 186 .
5 . كتاب مفاهيم يجب أن تصحّح، صفحه 116 و 117 .
6. س7. حاكم در مستدرك، جلد 2، صفحه 615 و حافظ سيوطى در الخصائص النبويّه آن را نقل كرده و صحيح دانسته و بيهقى در دلايل النبوّه كه معمولا در آن روايات ضعيف را نقل نمى كند، آورده است و قسطلانى و زرقانى در مواهب اللدنيّه، حديث را نقل كرده و صحيح شمرده و جماعتى ديگر، براى توضيح بيشتر به كتاب مفاهيم يجب أن تصحّح، صفحه 121 به بعد مراجعه كنيد.
8 . فتح البارى، جلد 2، صفحه 494 و همچنين سيره حلبى، جلد 1، صفحه 116 .
9 . صحيح ترمذى، صفحه 119، حديث 3578 و در سنن ابن ماجه، جلد 1، صفحه 441، حديث 1385، مسند احمد، جلد 4، صفحه 138.
10 . براى توضيحات بيشتر مى توانيد به كتاب مجموعة الرسائل و المسائل، جلد 1، صفحه 18، چاپ بيروت مراجعه فرماييد. عين عبارت ابن تيمه چنين است: «ان النسائى و الترمذى روياً حديثاً صحيحاً أنّ النبى(صلى الله عليه وآله) علّم رجلا ان يدعو فيسأل الله ثم يخاطب النبى فيوسّل به ثم يسأل الله قبول شفاعته».
11 . سنن دارمى، جلد 1، صفحه 43 .
12. صحيح بخارى، جلد 2، صفحه 16، باب صلاة الاستسقاء.
13 . التوصّل إلى حقيقة التوسّل، صفحه 329 .وره زمر، آيه 3 .
14 . سوره نمل، آيه 80 .
15. سوره مزمّل، آيه 20 .
16. سوره آل عمران، آيه 169 .
17. سوره روم، آيه 24



برچسب ها :
شیعه پاسخ میگوید, توسّل به اولياء الله, توسل در قرآن, توسل در روایات, توسل به پیامبر در کتب اهل سنت
چرا شيعيان عايشه را تقبيح مى كنند، و او را صالح و پيرو پيامبر نمى دانند; و بعضى به او بد مى گويند؟

شيعيان معتقدند اگر كسى به هر يك از مسلمانان، نسبت فحش و قذف دهد مرتكب عمل حرامى شده است. مخصوصاً اگر اين عمل ناپسند نسبت به حرم رسول الله(صلى الله عليه وآله)و زنان ايشان از جمله عايشه و حفصه باشد آن فرد ملحد، كافر و ملعون است. اما بايد يادآورى نمود كه شيعيان، همسران رسول الله(صلى الله عليه وآله) را هم تراز پيامبر خدا نيز نمى دانند.

برخى اشخاص به آيه اى از سوره نور كه مى فرمايد:
الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَالْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثاتِ وَالطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبِينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ أُولئِكَ مُبَرَّؤُنَ مِمّا يَقُولُونَ
«زنان بدكار و ناپاك شايسته مردانى اينگونه اند، مردانى زشتكار و ناپاك شايسته زنانى بدين صفتند، زنان پاكيزه و نيكو لايق مردانى چنين، مردانى پاكيزه و نيكو در خور زنانى بدين اوصافند و اين پاكيزگان از سخن بهتان كه ناپاكان درباره آنان مى زنند مبرا هستند»(1)
استناد نموده و همسران پيامبر را هم تراز ايشان مى دانند. لكن اين آيه بدان معنا نيست كه زوجين از همه جهات مثل هم مى باشند. هم در جامعه و هم در تاريخ ديده شده است كه يكى از زوجين، خوب، مؤمن و مستحق بهشت ولى ديگرى بد، كافر، فاسق و مستحق آتش بوده است. همسران نوح شيخ الانبيا و لوط نبى مثالى بر اين مدعا هستند. چنانچه خداوند در آيات سوره تحريم مى فرمايد:
ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوح وَامْرَأَتَ لُوط كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتا هُما فَلَمْ يُغْنِيا عَنْهُما
«شوهران خود را قبول نداشته و به آن ها خيانت مى كرده اند.»(2)

البته خيانت زن نوح پيغمبر مخالفت با رسالت وى و بدگويى از آن حضرت بوده است و به مردم مى گفت: چون من هميشه با او هستم از حالات او باخبرم و او ديوانه است و فريب وى را نخوريد. زن لوط نبى نيز قوم لوط را از وجود افراد تازه وارد باخبر مى ساخت و اسرار خانه همسرش را به دشمنان آن حضرت مى داد و موجب فتنه و فساد مى شد. قرآن مجيد صراحتاً كلمه «خانتاهما» را درباره آنان به كار برده است.

اما برعكس، آسيه زن فرعون جزو بهترين زنان دنيا است. به طورى كه شوهرش مستحق آتش و جهنم، ولى خود آسيه در زمره چهار زنى است كه در قرآن از آنان نام برده شده و مستحق بهشت رضوان است.
بنابراين، معناى آيه مذكور چنين است: «زنان ناپاك شايسته مردان ناپاك و مردان ناپاك نيز راغب به آن ها هستند. زنان پاك لايق مردان پاك و مردان پاك نيز تمايل به آن ها دارند.» در حقيقت اين آيه تفسير آيه ديگرى از همين سوره است كه مى فرمايد:
الزّانِي لا يَنْكِحُ إِلاّزانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً وَالزّانِيَةُ لا يَنْكِحُها إِلاّ زان أَوْ مُشْرِكٌ
«مرد زناكار جز با زن زناكار و مشرك، و زن زناكار جز با مرد زناكار و مشرك ازدواج نمى كند = اين دو فرقه متمايل به هم مى باشند.(3)

بنابراين اگر برخى از زنان پيامبر هم بر خلاف ايشان حركت كرده اند يا تمرد نموده اند، بر خلاف نص آيات فوق نمى باشد.
اما در ذيل به بعضى از مشكلات عايشه كه ـ شيعه و سنى ـ بدان جهت، او را مورد انتقاد قرار مى دهند اشاره مى شود. او در تمام دوران عمر خود آرام نبوده و همواره اعمالى را مرتكب مى شده كه ساير زنان پيغمبر ـ حتى حفصه دختر عمر ـ چنين اعمالى را مرتكب نشده اند. بنابراين، اعمال عايشه كه در كتب اهل سنت هم فراوان به چشم مى خورد، تاريخ زندگى او را لكه دار نموده است. يادآورى اين نكته ضرورى است كه تمامى همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله)، عايشه، حفصه، ام سلمه، ميمونه، ام حبيبه و سوده ـ به جز ام المؤمنين حضرت خديجه ـ به جهت زوجه رسول الله بودن، نزد شيعيان يكسانند و بر خلاف ساير فرقه هاى مسلمين، براى عايشه و حفصه ـ به دليل دختر ابوبكر و عمر بودن ـ نسبت به بقيه همسران پيامبر، برترى خاصى قائل نيستند.
شيعيان، عايشه را نه فقط به خاطر مخالفت هايش با امام على(عليه السلام)، امام حسن(عليه السلام) و اهل بيت طهارت بلكه به دليل آزار و اذيتى كه حتى به خود پيغمبر مى كرد، مورد انتقاد قرار مى دهند. او بارها از دستورات رسول الله(صلى الله عليه وآله) سر پيچى كرد و على رغم آگاهى از آيه شريفه
إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللهُ فِي الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً
آنانكه خدا و رسول او را آزار و اذيت كنند خدا آنان را در دنيا و آخرت لعن كرده و براى آنان عذاب بزرگى مهيا ساخته است»(4)

موجبات ناراحتى پيامبر را فراهم مى نمود. براى مثال امام غزالى در جزء دوم احياء العلوم، مولى على متقى در جلد هفتم كنز العمال، ابويعلى در مسند و ابوالشيخ در كتاب امثال آورده اند كه: روزى ابوبكر به ملاقات دخترش عايشه رفت. بين پيغمبر و عايشه ناراحتى پيش آمده بود، لذا پيغمبر ابوبكر را به قضاوت طلبيد. عايشه در وقت سخن گفتن: اهانت مى كرد و به پيغمبر مى گفت: «در گفتار و كردارت عدالت پيشه كن!» اين كلمات اهانت آميز چنان در ابوبكر تاثير گذاشت كه بلافاصله سيلى محكمى بر صورت دخترش نواخت و خون بر جامه اش سرازير گشت. امام غزالى نيز در همان كتاب نقل نموده كه وقتى ابوبكر وارد منزل دخترش عايشه شد، دريافت كه رسول الله(صلى الله عليه وآله) از عايشه ناراحت است. لذا خواست تا ميان آن ها قضاوت كند. پيغمبر خطاب به عايشه گفت: تو مى گويى يا من بگويم؟ عايشه در پاسخ گفت: «شما بگوييد. لكن به جز حرف راست و سخن حق چيزى نگوييد!!.» سپس در جمله ديگرى گفت: «تو همان كسى هستى كه فكر مى كنى پيغمبر خدايى!؟»(5)
اگر كتب امام غزالى، تاريخ طبرى، مسعودى، ابن اعثم كوفى و ساير علماى بزرگ اهل سنت مطالعه شود، ملاحظه مى شود كه عايشه را متمرد اوامر خدا و رسولش خوانده اند. مگر در سوره احزاب خطاب به تمام زنان پيغمبر نيامده است كه
وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ اْلأُولى
در خانه هايتان نشسته و آرام گيريد و بدون ضرورت و حاجت بيرون نرويد و مانند زمان جاهليت خود آرايى و آرايش نكنيد.»(6)

به همين دليل تمامى همسران رسول الله دستور قرآن را اطاعت نمودند و به غير از موارد ضرورى، از خانه بيرون نرفتند. براى مثال وقتى كه از سوده پرسيدند كه چرا حج عمره نمى روى؟ گفت يكبار حج بر من واجب بوده كه بجاى آورده ام و از اين به بعد بايد اطاعت امر حق وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ را بكنم. ايشان تا زنده بود همين كار را انجام داد. قرآن مجيد شرط فضيلت زنان پيغمبر را تقواى آنان دانسته و مى فرمايد
يا نِساءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَد مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ
اى زنان پيامبر شما مانند ديگر زنان نيستيد و از آنان برتريد، اگر متقى و خدا ترس باشيد.»(7)
در ميان همسران پيامبر، عايشه مستثنى بود و از آيات شريفه قرآن تمرد مى كرد. براى مثال بازيچه دست طلحه و زبير شد و به جاى نشستن در خانه، به بصره رفته دستور داد تا موهاى سر و صورت و ابروان عثمان بن حنيف ـ والى منصوب امام على(عليه السلام) ـ را در بصره كندند و پس از ضرب و شتم، او را با تازيانه اخراج نمودند و بيش از يك صد نفر از مردم بى دفاع آن سامان را به قتل رساندند كه چهل نفر آن ها در مسجد كشته شدند ـ به نقل از ابن اثير، مسعودى، طبرى وابن ابى الحديد ـ آنگاه خودبا پوست پلنگوزره پوش، همانند يك مرد جنگى زمان جاهليت بر شترى كه عسكر نام داشت سوار شد و به ميدان آمد. در صورتى كه همان طلحه وزبير و ديگران، زنان خود را در خانه نشاندند ولى زوجه پيامبرخدا را بااوصاف فوق به ميدان كارزار ونبرد با على(عليه السلام)فرستادند. همان اميرالمؤمنينى ـ على(عليه السلام) ـ كه سه جلد از كتاب صد جلدى حافظ ابن عساكر، در مناقب وى مى باشد. در اين كارزار ـ كه به دليل حركت عايشه اتفاق افتاد ـ خون هزاران نفر ريخته شد.

جنگ عايشه با على(عليه السلام) نه تنها از روى محبت به على نبوده، بلكه از روى عداوت و دشمنى با وى بوده و پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) يكى از نشانه هاى كفر و نفاق را بغض و جنگ با على(عليه السلام) بيان نموده است. مير سيد على ـ فقيه همدانى شافعى ـ در جلد سوم مودة القربى از خود عايشه نقل مى كند كه پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود:
«خداوند با من عهد نموده كه هر كس بر على خروج كند كافر است و جايگاهش در آتش مى باشد.»(8)

نكته جالب توجه آن است كه على رغم پاسخ عايشه، وقتى از خود عايشه پرسيدند كه چرا با شنيدن چنين حديثى بر على(عليه السلام) خروج كردى؟ گفت: اين حديث را فراموش كرده بودم تا آن كه در بصره بياد آوردم.
تاريخ درباره اين حركت عايشه چنين مى نويسد:
روزى كه از مكه به قصد چنين نبردى حركت نمود، تمامى دوستانش و حتى زنان پاك رسول الله(صلى الله عليه وآله) او را از انجام چنين حركتى منع كردند، و ياد آورى نمودند كه: مخالفت با على مخالفت با پيغمبر است. مورخين اهل سنت نقل مى كنند كه پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) به عايشه فرمود: «بترس از آن راهى كه سگ هاى حوأب بر تو پارس كنند» زمانى كه عازم بصره بود، اول شب به آب بنى كلاب رسيد. سگ ها اطراف محمل او را گرفته و پارس نمودند. عايشه نام اين محل را پرسيد، گفتند: «حوأب» است ولى در عين حال بازهم اسير توطئه طلحه و زبير بود و به راه خود ادامه داد.

پس از رحلت امام حسن مجتبى(عليه السلام) نيز سوار قاطر شد و راه را بر جنازه سبط اكبر پيغمبر، يعنى بر جنازه امام حسن(عليه السلام) بست و اجازه نداد تا امام حسن(عليه السلام) را كنار قبر پيغمبر دفن كنند. مردان بنى هاشم شمشيرها را كشيدند تا او را از سر راه دور كنند، اما امام حسين(عليه السلام)جلوگيرى نموده و فرمود: برادرم وصيت نموده كه راضى نيست به اندازه سر سوزنى در پى چنازه اش خون بريزد. لذا جنازه را برگرداندند و در قبرستان بقيع به خاك سپردند. مطالب فوق را يوسف سبط بن جوزى در تذكرة خواص الامه، علامه مسعودى در مروج الذهب، ابن ابى الحديد در جلد چهارم نهج البلاغه، محمد خواوند شاه در روضة الصفا، احمد بن محمد حنفى در ترجمه تاريخ اعثم كوفى و نيز ابن شحنه در روضة المناظر آورده اند. مخصوصاً مسعودى از قول ابن عباس روايت مى كند كه خطاب به عايشه فرمود: «آيا روز جمل تو را بس نيست تا اين كه امروز سوار قاطر شوى و راه را بر جنازه پسر پيامبر خدا ببندى؟ گاهى سوار شتر، گاهى سوار قاطر و اگر زنده بمانى سوار فيل نيز خواهى شد ـ كنايه از اين كه به جنگ خدا نيز خواهى رفت.» از طرف ديگر، محمد ابن جرير طبرى و ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبين آورده اند «چون خبر شهادت امام على(عليه السلام) به گوش عايشه رسيد، سجده شكر بجاى آورد و اظهار شادمانى و سرور كرد!!» زينب دختر ام سلمه كه در آنجا حاضر بود از عايشه پرسيد: آيا سزاوار است كه از كشته شدن على(عليه السلام) اينگونه به وجد آيى، شادمانى كنى و سرود بخوانى؟ عايشه كه مى خواست كار خود را توجيه نمايد گفت: «سهواً از روى فراموشى اين طور شد و به حال خودم نبودم، اگر دوباره اين حالت به من دست داد يادآورى نماييد تا نگويم!»

علاوه بر اين مگر معتقد به حفظ احترام و ولايت خلفاى قبل از على(عليه السلام) نمى باشيم؟ ابن ابى الحديد در جلد دوم شرح نهج البلاغه، مسعودى در اخبار الزمان و سبط ابن جوزى در تذكرة خواص الامه و ديگران نقل مى كنند كه: عايشه همواره از عثمان بدگويى مى كرد تا جايى كه فرياد زد «اين پير خرفت را كه كافر شده بكشيد» ولى به محض كشته شدن عثمان، بهانه اى پيدا كرد تا با امام على(عليه السلام) مخالفت ورزد، و او را قاتل عثمان بخواند.

در پاسخ به عده اى از طرفداران متعصب كه معتقدند او توبه كرده و خداوند اشتباهاتش را عفو نموده است، بايد يادآورى نمود: ابن قتيبه در معارف، حاكم در مستدرك، محمد بن يوسف زرندى در كتاب «اعلام سيرة النبى» و ابن البيع نيشابورى نقل كرده اند كه: عايشه به عبدالله زبير وصيت كرد كه «مرا پهلوى پيغمبر دفن نكنيد و در بقيع نزد خواهرانم دفن كنيد، چونكه مى دانم بعد از پيامبر خدا چه كارهايى انجام داده ام.»

عايشه نه فقط پيامبر خدا، اميرالمؤمنين و اولادش را اذيت مى كرد، بلكه به سراغ ساير همسران رسول الله(صلى الله عليه وآله) مى رفت تا آن ها را بفريبد و در اين قضايا همراه و همداستان خود سازد، اما خوشبختانه هرگز موفق نشد. واقعه زير را ابن ابى الحديد از تاريخ ابن مخنف لوط بن يحيى درباره عايشه نقل مى كند:

«ام سلمه هم براى انجام حج مشرف شده بود. چون شنيد كه عايشه به خونخواهى عثمان برخاسته وعازم بصره است، بسيار متاثر شد و در مجالس به بيان فضايل امام على(عليه السلام)مى پرداخت. عايشه به ملاقات او شتافت تا او را بفريبد و همدست خود ساخته و به بصره برد. ام سلمه گفت: تا ديروز آن همه دشنام به عثمان مى دادى و او را پير خرفت مى ناميدى و قتلش را واجب مى شمردى. حالا خونش را بهانه كرده اى و در مقابل على(عليه السلام)مى ايستى!! بيادت مى آورم روزى را كه من و پيامبر خدا به خانه تو آمديم، در آن ميان على(عليه السلام) نيز وارد شد و با پيغمبر(صلى الله عليه وآله) نجوى نمود، نجواى آنان طول كشيد، تو خواستى بر آن حضرت هجوم برى و من ممانعت كردم، اما گوش ندادى و بر آن بزرگوار حمله بردى و اعتراض كردى كه هر نه روز يك روز نوبت من مى شود، آن هم تو آمده اى و پيغمبر را مشغول نموده اى. پيغمبر(صلى الله عليه وآله) غضبناك و صورت مباركش سرخ گون شد و به تو گفت: «كنار برو، به خدا سوگند كه احدى از اهل بيت من با على دشمنى ننمايد، مگر آن كه از ايمان بيرون رفته باشد.»(9) سپس تو نادم و پشيمان برگشتى. عايشه گفت: آرى به خاطر دارم. ام سلمه ادامه داد: «روزى تو مشغول شستشوى سر مبارك پيامبر بودى، من غذاى حيس تهيه مى كردم. آن حضرت فرمود: كداميك از شما صاحب شتر گنه كارى هستيد كه سگ هاى حوأب بر او پارس نمايند، و در پل صراط به رو افتد. من گفتم يا رسول الله! به خدا و رسولش پناه مى برم. آنگاه حضرت دست بر پشت تو زد و فرمود: «بپرهيز از اين كه آن شخص تو باشى.» سپس عايشه تأييد كرد كه آرى به خاطر دارم. مجدداً ام سلمه گفت: «در يكى از سفرها من و تو همراه پيغمبر بوديم و امام على(عليه السلام)كفش هاى ايشان را مى دوخت، و ما در سايه درختى نشسته بوديم. پدرت ابوبكر و عمر آمدند، وقتى اجازه ورود خواستند من و تو به پشت پرده رفتيم. پس از مدتى گفتگو با رسول الله(صلى الله عليه وآله)پرسيدند: يا رسول الله! ما قدر مصاحبت تو را نمى دانيم پس ما را تعليم ده، و بفرماييد چه كسى خليفه و جانشين شما بر ما باشد تا بعد از شما پناهگاه ما باشد. پيغمبر فرمود: من مرتبه، مقام و مكان او را مى شناسم ولى اگر او را معرفى كنم، همانطور كه بنى اسرائيل از اطراف هارون متفرق شدند شما نيز او را تنها خواهيد گذاشت. سپس ابوبكر و عمر سكوت اختيار كرده و بيرون رفتند. پس از آن ما از پشت پرده بيرون آمديم. من از ايشان سؤال كردم يا رسول الله! چه كسى بر آن ها خليفه مى باشد؟ ايشان فرمود: همان كسى كه كفش هاى پاره مرا مى دوزد. گفتم يا رسول الله! به جز على(عليه السلام) كسى كفش شما را نمى دوزد. رسول الله(صلى الله عليه وآله)فرمود: «همان على خليفه است.» عايشه مجدداً آن را نيز تأييد كرد. سپس ام سلمه به عايشه گفت: با وجود اين كه همه اين احاديث را مى دانى، پس عازم كجا هستى؟ ولى او گفت براى اصلاح بين مردم مى روم!!

آيا بازهم مى توان گفت: عايشه فريب خورده بود يا فراموشى و نسيان بر او غلبه كرده بود؟!!


1 . نور (24): 26
2 . تحريم (66)-
3 . نور (24): 3
4 . احزاب (33): 57
5 . در بعضى منابع اين جريان به عمر و حفصه نسبت داده شده است.
6 . احزاب (33): 33
7 . احزاب (33): 32
8 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 9 ; ينابيع المودة لذوى القربى، ج 2، ص275 ; نحو انقاز تاريخ الاسلامى، ص195 ; شبهاى پيشاور، ص732 «إنّ الله قد عهد إلى من خرج على عليّ فهو كافر في النار».
9 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6 ، ص217 ; العمدة، ص220 ; المعيار والموازنه، ص28 ; شبهاى پيشاور، ص740 «ارجعي وراءك و الله لا يبغضه أحد من أهل بيتي و لا من غيرهم من الناس إلاّ و هو خارج من الإيمان».



برچسب ها :
شیعه پاسخ میگوید, عایشه و آزار پیامبر, عایشه وبغض حضرت غلی و اولادش, هرکس بر حضرت علی خروج کند کافر است, عایشه و جنگ جمل
قرآن و مسح بر پاها

مسح پاها در وضو، يكى ديگر از ايرادهايى است كه جمعى از علماى اهل سنّت بر شيعه و پيروان مكتب اهل بيت(عليهم السلام)گرفته اند. آنها اغلب شستن پاها را واجب مى دانند و مسح پا را كافى نمى شمرند.
اين در حالى است كه قرآن مجيد به وضوح دستور به مسح پاها داده و عمل پيروان مكتب اهل بيت(عليهم السلام) موافق قرآن و بسيارى از احاديث پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) است كه متجاوز از 30 حديث مى باشد.
عمل بسيارى از صحابه و تابعين (گروهى كه بعد از دوران صحابه روى كار آمدند) نيز بر مسح بوده است نه شستن.
ولى متأسّفانه جمعى از مخالفان چشم بر اين ادلّه بسته و بدون دقّت كافى حمله را بر ما آغاز كرده و با الفاظ تند و زننده و دور از حقّ و عدالت، پيروان اين مكتب را سرزنش كرده اند.
ابن كثير از علماى معروف اهل سنّت در كتاب خود «تفسير القران العظيم» مى گويد:
روافض (منظورش پيروان اهل بيت(عليهم السلام) است) در مسأله شستن پاها در وضو مخالفت كرده اند و از روى جهل و ضلالت بى آن كه مستندى داشته باشند مسح را كافى دانسته اند، در حالى كه آيه شريفه قرآن وجوب شستن را مى رساند و عمل رسول خدا نيز مطابق آيه بوده و آنها با همه امور مخالفت كرده و در واقع هيچ دليلى برگفته خود ندارند!!(1)
جمع ديگرى نيز چشم و گوش بسته دنبال سخنان او را گرفته، و بى آن كه تحقيقى روى مسأله كرده باشند، هر نسبتى كه خواسته اند به شيعه داده اند.
آنها گويا همه مخاطبان خود را عوام مى دانسته، و فكر نكرده اند روزى محقّقان و دانشمندان سخنان آنها را نقد مى كنند و آنها در برابر تاريخ اسلام شرمنده خواهند شد.
اكنون قبل از هر چيز به سراغ كتاب الله قرآن مجيد مى رويم. قرآن در آيه 6 سوره مائده (آخرين سوره اى كه بر پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) نازل گرديد) چنين مى گويد: «(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاَةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ وَامْسَحُوا بِرُءُوسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ) ;
اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه براى نماز بر مى خيزيد، صورت ها و دست هايتان را تا مرفق بشوييد و چيزى از سر و پاهايتان را مسح كنيد».

 

بقیه در ....... ادامه مطلب

B

برچسب ها :
شیعه پاسخ میگوید, قرآن ومسح بر پاها, مسح از روی کفش, وضو در روایات اسلامی, پیامبر صل الله علیه و اله چگونه وضو میگرفت